شهادت امام حسن عسگری-ع آغاز امامت امام مهدی-عج ارسال رصد

الان ۵ماهه عقد کردیم خیلی دارن من رو اذیت می کنند

12:43 - 1400/06/28

من نامزدم پدر مادرم خیلی اذیتمون میکنن توهین میکنن بهمون نمیزارن حتی هر هفته ام برم پیشش اگه برم از ی هفته نباید از دو ساعت بیشتر باشه فقط میگن حرف حرف ما باشه حتی اگه طرز فکرشون اشتبا باشه میگن باید همون کارو انجام بدین ندیم دعوا میشه میگن شوهرت هیچ کاره اس اگه ام بری خونه خودت فقط باید 24ساعته پیش ما باشی جرعت نداری یروز بمونی تو خونت تروخدا کمکم کنین دیگه از دستشون خسته شدم الان ۵ماهه عقد کردیم قراره بعد سربازی نامزدم عروسی بگیریم ولی این کارای پدر مادرم باعث شده ازم سرد بشه

------------------------
کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: https://btid.org/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال کنيد: https://btid.org/fa/node/add/forum
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين در مرور زمان نظراتشان جهت نمايش، ديگر منتظر تاييد مسئولين انجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: https://btid.org/fa/user/registe+635

http://btid.org/node/183412

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر به تو از دور سلام

سلام بر شما عروس خانم

دخترم؛ بابت عقدتون بهتون خیلی تبریک میگم. ان شاء الله که خوشبخت بشید.
ظاهرا شما هر دوتون سنتون کم هست. یک کم هم در ارتباط با نحوه مواجه با سلطه بزرگترها در این دوران نابلد هستید.
ببین عزیزم؛ نکته بسیار مهمی که لازم هست بدونی و انجام بدی، این هست که هیچوقت همه مسائل و مشکلاتت با خانواده خودت رو با همسرت درمیون نگذار.
مثلا گفتی که به نامزدم گفتم: "بابام بدش اومده و منو زده". اصلا نیازی نبود بگی! باور کن!
شما وقتی به همسرت میگی پدر و مادرم من رو کتک میزنند؛ ناخواسته و غیرمستقیم بهش این مجوز رو میدی که تو هم اجازه داری بعدا منو بزنی!
و یا ممکنه پس از ازدواج مورد سرکوفت ایشون قرار بگیری که بله؛ تو که پدر و مادرت با کمربند میزدنت. من نجاتت دادم و از این حرفها... . اصلا نیازی نیست بعضی چیزها رو بدونه. 
بعضی چیزها توی زندگی، آفت دانستنش از ندانستنش خیلی بیشتره!!!!!!
مثلا شما میتونستی سری بعد که ایشون خواست شب خانه شما بمونه؛ با لبخند و مثل یک چشمک بگی بابام یک کمی روی این مسأله غیرتی و حساسه. و تمام؛ ادامه ندی. منظورم اینه که باید یکجوری بگی که در ذهن همسرت زیادی وزن نگیره. (شما خودت وقتی یک مسأله رو ساده و گذرا مطرح کنی، طرف مقابلت هم روی اون زوم نمیکنه؛ اونم به همون سادگی که براش گفتی ازش رد میشه. ولی وقتی یک مسأله ای رو خودت وزن بدی و روش کلیک کنی؛ که بله، بابام بدش اومد؛ بعدش منو بخاطرش کتک زد و... . خب اونم بنظرش مهم میاد و طبیعی هست که عصبانی بشه و بقول معروف آمپر بسوزونه که من هم دادگاهیشون میکنم و ...). 
از اونطرف وقتی بابات غیرتی شد و بهت گفت: "با اجازه کی اجازه دادی بمونه و ...". شما باید میگفتی: نمیدونستم. فکر کردم شما رضایت دارین. من بدون اجازه شما کاری انجام نمیدم؛ خیال کردم خودتون گفتید بمونه. ببخشید. تمام.

حالا که پیش آمده، یک کم کارت سختتر شده. چون باید ذهنیت هر دو طرف(هم خانواده ات و هم همسرت) رو نسبت به هم اصلاح کنی. و بقولی با هم آشتیشون بدی!
اول با همسرت صحبت کن. چون ایشون واقعا باید در نحوه صحبت کردنشون با بزرگتر شما تجدید نظر کنند. همسر شما که استارت تغییر رفتار رو بزنه؛ مادر و پدرتون هم دیدشون نسبت به ایشون عوض میشه و از سختگیریشون کم میکنند.
و از طرفی با مامانتون سعی کن طوری صحبت کنی که دلش نرم بشه. 
گلکم؛ شما وقتی در مقابل پدر و مادرت که سالها باهاشون زندگی کردی و بزرگت کردند؛ درمیای و از همسرت دفاع میکنی، مامانت هم از کوره در میره میگه: "زندگیت بهم بخوره ... خوشبخت نشی". چون حس میکنه بخاطر یک داماده از راه نرسیده دخترش رو داره از دست میده!!!!
حالا با همسرت چجوری حرف بزنی؟!
باید به ایشون بگی درسته که من همسر تو هستم. و تو هم حق داری که دوست نداری کسی تو زندگیمون دخالت کنه؛ من هم افتخار میکنم که همسری دارم که سایه اش اینقدر بلنده که میتونم بهش تکیه کنم. افتخار میکنم بهت که اجازه نمیدی هیچ مساله ای زندگیمون رو خراب کنه. افتخار میکنم بهت که اجازه نمیدی هیچی منو و تو رو از هم جدا و سرد کنه؛ و و و ... ولی من فقط چند صباحی مهمان خانه پدرم هستم؛ بعدش میریم سر خونه و زندگیمون؛ من فقط مثلا 17 سال با پدر و مادرم زندگی کردم و بعدش تا 70 سال پیش تو خواهم بود؛ باید احترامشون رو داشته باشیم. بیا خاطره خوبی از خودمون تو خونه پدر و مادرامون بجا بگذاریم و با خاطره خوب از اون خونه بیرون بیاییم. یکروزی همه این رفتارهامون برای خانواده ها میشه خاطره... . و خلاصه حرفهایی بزن که ایشون از گاردی که گرفته بیرون بیاد. 
با مامانت هم که حرف میزنی بگو: درسته ما اینقدر بزرگ نشدیم که به اندازه بزرگی و بخشندگی دل شما باشیم؛ ولی بزرگی شما رو داریم می بینیم. شما به بزرگی خودتون ببخشید.
بگو: یک دعای شما(پدر و مادر) زندگی ما رو زیر رو میکنه. اگه ازمون راضی نباشید، خوشبخت نمیشیم. برامون آرزو کنید اینقدر بزرگ بشیم که توی دل شما گم نشیم. دست مامان و بابات رو ببوس. (مامانها زود دلشون نرم میشه).
ظاهرا راه رسیدن به دل پدرت، مادرت هست. ولی سعی کن با پذیرایی کردن از پدرت مثل چای دادن، خسته نباشی گفتن، اتو کردن لباسهاش و ...  هوای بابات رو هم داشته باشی و دلش رو بدست بیاری و نظرش رو جلب کنی!

من اینها رو بعنوان مثال گفتم؛ عزیزم. شما که شناخت کامل از خانواده ات داری، با زبان و ادبیات متناسب با فرهنگ خانواده و فضای خانه تون جوری صحبت کن که اثرگذار باشه و همدلی اونها رو برانگیزه و اونها رو با هم صلح بده.

مساله آخر اینکه از این به بعد با توجه به حساسیتهای خانواده ات قدم بردار. نیاز نیست همه چیز رو زباناً به شما بگن؛ شما خودت باید از جو و فضای خانه متوجه بشی که خط قرمزهای پدر و مادرتون چه چیزهایی هستند و از کنار اونها با احتیاط عبور کنی که وارد چالش نشی!

خیلی نگران نباش. چون وقتی نگران باشی، بیشتر بهش دامن میزنی و بزرگش میکنی. بگو طوری نشده؛ خیلی های دیگه هم مثل من از اینجور مشکلات داشتند؛ بعد ازدواج میکنن به یاد تنشهای بامزه ایام نامزدیشون میخندن! منظورم اینه که آرامشت رو حفظ کن!

آرزومند آرزوهای قشنگت هستم.

یاعلی 

تصویر توفیقی

سلام علیکم

خواهر گرامی قبل از هر چیز پیوندتان را تبریک عرض میکنم و از خداوند متعال براتون زندگی سراسر شاد و زیبا به همراه خوشبختی و سعادت آرزو میکنم.

خب دوران عقد دوران خاص و منحصر به فردی است که باید برای عروس و داماد دوران خاطره آمیزی باشد. حتما شما هم همین انتظار را دارید اما با یک مانع بزرگ مواجه شده اید و آن مخالفتها و سخت گیری های پدر و مادرتان است.

برای اینکه ما بتوانیم کمکتان کنیم لازم است اطلاعات بیشتری از نحوه تعامل شما و نامزدتان با پدر و مادرتان و همچنین علت مخالفت آنها داشته باشیم، در واقع اولین قدم در حل مشکل شناخت علت آن است.

به طور کلی عوامل مختلفی میتواند در این مساله دخیل باشد که برخی از آنها را خدمتتان عرض میکنم:

ببینید در هر ارتباط و تعاملی که بین دو یا چند نفر برقرار میشود رفتارها و گفتارهای یکدیگر روی رفتارها و گفتارهای طرف مقابل تاثیر گذار خواهد بود. مثلا وقتی یک نفر یه لطیفه تعریف میکنه ما میخندیم و این خنده باعث میشه حس و حالمون خوب بشه و ما هم توی ذهنمون بگردیم یه لطیفه پیدا کنیم و تعریف کنیم، اما اگر یه نفر، کسی را تمسخر کند طرف مقابل هم ناراحت و غمگین میشه و ممکنه مقابله به مثل کنه و اونو مسخره کنه یا رفتار پرخاشگرانه ای از خودش نشون بده و... ببینید هر حرف و هر رفتاری میتونه اثرات مختلفی در طرف مقابل داشته باشه. علاوه بر این یکی دیگه از چیزهایی که میتونه رفتار های ما و دیگران را شکل بده نوع تفکرات ماست مثلا اگر من توی ذهنم این باشه که «مرد غیرت داره و نباید اجازه بده دخترش بره پیش نامزدش» یا «اگه دخترم بره پیش نامزدش یعنی اختیارش دست نامزدشه نه ما» و... اون وقت مانع از این میشه که به دخترم اجازه بدم بره پیش همسرش و برای اینکه این اتفاق بیافته یه مقدار هم جدیت به خرج میدم و با توپ و تشر خط و نشون میکشم.

بنابراین به این دو مساله باید توجه داشته باشید. پس لازم هست که اولا ویژگیهای پدر و مادرتون رو بشناسید و حساسیتهای آنها را تشخیص بدید و احیانا بفهمید که چه افکار و چه چیز هایی در ذهنشون هست که مانع شما میشن و بعد شما و خصوصا همسرتون رفتارها و گفتارها و  بیان درخواستها و انتظاراتتون طوری باشه که حس مخالفت اونا را برانگیخته نکند. برقراری رابطه خوب و مثبت و حفظ احترام و در عین حال جراتمندی در بیان خواسته خود میتواند مفید باشد.

یکی دیگر از کارهایی که میتوانید انجام بدهید برقراری رابطه مثبت و عاطفی با مادرتون و بیان خواسته و انتظاراتتون هست باید اون رو توجیه کنید و از پیامدهای احتمالی سخت گیری های آنها بگید از جمله اینکه ممکنه همسرتون سرد بشه و زندگیتون خراب بشه و... البته میتونید برای این هدف از افراد مطمئن مانند خواهر یا خاله به عنوان واسطه نیز استفاده کنید تا بتوانند روی نظر آنها تاثیر بگذارند.

موفق باشید

تصویر دریافت سوالات

سلام
میخاستم کمکم کنین
من ۵ ماهه نامزد کردم اوایل که نشون بودم یک بار نامزدم و خانوادش اومدن خونمون بحث از درس خوندن من شد نامزد گف من نمی زارم درس بخونی فضای مدرسه ات بده و پسر اون اطراف زیاده و نمی زارم بری درس بخونی بد مامان من گف که باید بخونه جرو بحثشون شد ک نامزد من برگش گف اینطور باشه فایده نداره وصلت
ما من خیلی گریه کردم پدرومادرم می خواستم انگشتری که آوردن و پس بفرستن که اومدن و معذرت خواهی کردن بابام گف اشکال نداره بد ک عقد کردیم فرداش نامزدم اومد دنبالم بریم بیرون مامانم نزاش گف نمیخواد برید اونم حرصش در اومدو گفت که دیگه عقد کردیم اختیار زنم دستمه میخوام همجا ببرمش مامانمم گف اختیارش بامنه نمیزارم بیاد اینجور شد ک دعواشون شد بازم بدش نامزدم گف هرکسی بخواد زندگی منو خراب کنه آتیشش میزنم این حرفش ب مامانم خیلی برخورد و بابام ک خونه نبود بعدن اومد امدو تعریف کرد بهش وهمه چیزی ک خریده بودنو برد پس داد و گف باید دخترمو طلاق بدهی هفته گذشت ک اومدنو معذرت خواهی کردن بازم بابام راضی شد باهم باشیم
نزدیک دو ماه همچی خوب بود میرفتم میومدم ن مادرپدرم کاری داشتن ن نامزدم... یروز شام قرار بود بیاد خونمون ک مامانم گف بهش بگو اگه خاست شبو بمونه منم گفتم و نامزدم قبول کرد شام موند نگو بابام اصن راضی نبوده ک بمونه ما شب خوابیدیم و فردا صب ک نامزدم رف سر کار بابامم رف کاریم نداش بد مامانم بیدار شد گف بابات بیاد پدرتو در میاره واسه اینکه شب پیش هم بودین شب بابام اومد عصبانی گف تو بااجازه کی گذاشتی شب نامزدت بمونه من مگه گذاشتم بد شروع کرد منو با کمر بند زدن و بعدم انداختن تو انباری
فرداش من ب نامزدم زنگ زدم گفتم موندی خونمون بابام بدش اومده بد یکم منو زد (اگه میگفتم باکمربند خدا میدونس چیکارشون میکرد)اونم حرصش در اومد زنگ زد مامانم گف ب چ حقی دس رو زن من بلند کردین مامانمم گفته بوده بچمونه دوس داریم بزنیم بکشیمش ب تو چه بد اونم گفته وختی دادگاهیتون کردم واسه همه این کارایی ک میکنین حالتون میاد سر جاش سر اینم ی دعوا ب چ بزرگی شد ک هنوزم ک هنوزه یچیز میشه مامانم فوشش میده هرچی میخواد میگه ب منم میگه زندگیت بهم بخوره خوشبخت نشی و...
حالا اگه من بخوام باهاش جایی برم باید حتمن مامانمینا بزارن اگه بخوام چیزی بخرم باید مامانم انتخاب کنه کلا تو خیلی چیزا دخالت میکنه دلیلشم اینه ک ما پدر مادرتیم و باید دخالت کنیم بد نامزدم میگه کسی حق دخالت نداره اینجور پیش بره ازت سرد میشم و اونموقه تو بمون با مامان بابات نمیدونم چیکار کنم اگه مامان بابامم فوشش بدن بخوام طرفداریشو کنم کتکم میزنن ک چرا ازش دفاع میکنم خسته شدم بخدا
حالا ازتون میخام ک کمک کنین چیکار کنم همچی درس بشه فقط تنها کسی ک این وسط قربانی‌ منم هم باید حرفای نامزدمو بشنوم هم دعوا و کتکای مامان بابامو

تصویر توفیقی

سلام مجدد

همانطور که در پاسخ اول بیان کردم مشکلی که وجود دارد این است که مسایل به صورت احترام آمیز و درک متقابل صورت نمی گیرد. لطفا پاسخ اول را به دقت بخوانید راهکار حل مشکلتون همانجاست خصوصا این بخش از پاسخ که مجددا خدمتتون بیان میکنم:
« بنابراین لازم هست که اولا ویژگیهای پدر و مادرتون رو بشناسید و حساسیتهای آنها را تشخیص بدید و احیانا بفهمید که چه افکار و چه چیز هایی در ذهنشون هست که مانع شما میشن و بعد شما و خصوصا همسرتون رفتارها و گفتارها و  بیان درخواستها و انتظاراتتون طوری باشه که حس مخالفت اونا را برانگیخته نکند. برقراری رابطه خوب و مثبت و حفظ احترام و در عین حال جراتمندی در بیان خواسته خود میتواند مفید باشد.»
نکته مهم بعدی اینه که ببینید همانطور که گفتم رفتارهای ما روی رفتارهای دیگران اثر میزاره و رفتارهای دیگران روی رفتارهای ما اثر میزاره، مثلا به هر دلیلی همسر شما حرفی میزنه رفتاری میکنه که پدر یا مادرتان ناراحت میشن و رفتاری میکنن که باعث خشم شما و همسرتون میشه همین خشم و عصبانیت همسرتون باعث میشه که کینه ای به دل بگیره و بعدا یه حرفی و یا حرکتی انجام بده که اونا را عصبانی کنه و بازم اونا به خاطر ناراحتی و حس تنفر از او یه کاری بکنن که او ناراحت میشه و همین چرخه ادامه دار خواهد شد و هر بار اوضاع بدتر از قبل میشه. خب شما چکار باید بکنید؟ راهکار اینه که بتونید این چرخه را از بشکنید، حالا چجوری این چرخه شکسته میشه؟ با تغییر رفتار یکی از دو طرف . با توجه به توضیحاتی که دادید تاثیر گذاری شما روی پدرتون کمه بنابراین نمیتونید نسبت به رفتارهای پدرتون کاری کنید اما تاثیرتون روی رفتارهای شوهرتون بیشتره بنابراین سعی کنید روی اون اثر بذارید. قطعا با اصلاح رفتارهای همسرتون و بیشتر کردن محبت خودش به پدر و مادر شما، اوضاع بهتر خواهد شد. اما اگر همین اتفاقات ادامه دار بشه زندگیتون دوامی نخواهد داشت.

البته به نظر میرسه با توجه به توضیحات اندکی که دادید در برخی جاها همسر شما انتظاراتی دارد که لازم است تعدیل شود مثلا اینکه  به نظر او دوران عقد و دوران عروسی را یکی میداند و فکر میکند با عقد تمام اختیارات شما را دارد و حتی برای بیرون رفتن باید تابع او باشید در حالی که این چنین نیست.

از طرف دیگر پدر و مادر شما ترسها و نگرانی هایی دارند که لازمه آن هم تعدیل بشه و یا حداقل شما کاری کنید که موجب اطمینان آنها بشه  معمولا علت دخالت پدر و مادرها در اینگونه موارد نگرانی شون نسبت به دخترشون هست مخصوصا وقتی رفتارهای تند و پرخاشگرانه از دامادشون ببینند این نگرانی بیشتر میشه و باعث میشه کارها و گفتارهایی داشته باشن که شاید مناسب نباشه، بنابراین مهمه که بتونید کاری کنید خصوصا همسرتون کاری کنید که نگرانی شون برطرف بشه و اون کار چیزی نیست جز احترام گذاشتن به والدین و حتی مشورت کردن با آنها برای انجام برخی کارها که باید توسط همسرتون انجام بشه.

توصیه مهم بعدی اینه که اگه بتونید همسرتون رو قانع کنید که در این زمینه مشاوره از مشاورین و مراکز مشاوره بگیره خیلی کمک کننده است از این جهت که بر اساس تجربیات مشاورین و پژوهشهای انجام شده بسیاری از اختلافاتی که منجر به طلاق میشه به خاطر نوع رابطه ای است که در آن از توهین و تحقیر و تهدید استفاده میشه خصوصا اگر این توهین و تحقیر ها به خانواده و پدر و مادر طرف مقابل باشه. بنابراین لازمه است که در این زمینه نسبت به آموزش الگوهای ارتباطی  و مهارتهای ارتباطی اطلاعات لازم را کسب کنید.

موفق باشید.

تمامی حقوق متعلق به اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه می باشد