اربعین حسینی ارسال رصد

با خانمی ارتباط تلفنی و چت داره و حتی چت جنسی

09:07 - 1400/06/22

سلام علیکم. وقتتون بخیر.
ممنون بابت کانال بسیار خوبتون.
بنده 40سال و همسرم 41ساله و مدت 21 سال زندگی مشترک داریم که حاصلش 3تا فرزنده.
متأسفانه ما در سن پایین ازدواج کردیم و با بی تجربگی والدینمون این ازدواج ناموفق سرگرفت. کفویت که از مهمترین شروط ازدواجه رعایت نشد. من و همسرم نه در اعتقادات ، نه در تفکر و نه در تحصیلات در سطح هم نبودیم. من بسیار مقیدم و به خاطر همینم از اول با واژه ی طلاق مشکل داشتم . همش میگفتم منفورترین حلال...خیلیم زود بچه دار شدیم و وجود بچه ها هم مانع بعدی من از جدایی بود. همسر من اعتقادات درستی نداره. اهل نماز و ایمان نیست. بددهن و به شدت دروغگوست. خیلی زودرنج و قهروست. سر کوچکترین مسئله ای دوهفته بیشتر قهر میکنه. حتی رختخوابشم جدا میکنه. متاسفانه حریم محرم و نامحرمیم از اول رعایت نمیکرد. و جالب همه ی مشکلات زندگی رو هم به من ربط میده که بله تو حساسی زیاد. این روابط چیز خاصی نیست .
متاسفانه بعد از 21 سال متوجه شدم 7ساله با خانمی ارتباط تلفنی و چت داره و حتی چت جنسی. اون خونمم متاهله. مدتهاست که متوجه میشدم پول به حساب خانوم میریزه. اوضاع اقتصادی خودمون افتضاحه. هنوز مستأجریم. من که از اول متوجه این رفتارش شدم ازش توضیح خواستم بهم دروغ می گفت. می گفت دوستم با گوشی من با نامزدش چت کرده. یا پیامک داده. یا می گفت این پیام اشتباهی اومده. و کلا منکر می شد. حالا که اصل قضیه رو بهش گفتم و اینکه می دونم داری چیکار می کنی همه رو به من ربط داده و تحت حرفای اون خانوم که 7ساله تو گوشش خونده که زنت به درد زندگی نمی خوره منو متهم کرده و اینکه تو بلد نبودی شوهر داری رو. در حالیکه خدا می دونه هرگز در حقش کوتاهی نکردم. حتی هرکاری دوست داشته براش انجام دادم علیرغم میل باطنیم. ولی الان به این نتیجه رسیدم که بیماره. از بچگی شاهد دخالتای بیجای خاله خودش تو زندگیشون بوده و تنفر پدرش از خانواده ی همسرش رو هر روز دیده و الان به شدت رو خانواده ی منم حساسه. همش بدبینه که خانوادت دارن تو زندگی ما دخالت می کنن در حالیکه خدا می دونه همش توهم ذهنشه. خسته شم بس براش قسم خوردم که دروغه حرفات. باور کن کسی دخالت نداره. وقتی تو ذهنش منو از خودش جدا می بینه جذب یکی دیگه میشه. اون خانوم داره ازش مرتب پول میگیره .به خدا خرجی خونه رو 3ماه 3ماه نمیده ولی به حساب اون مرتب واریز میکنه. مشاوره رفتم گفتن احتمالا صیغه کرده. یا از همسرتون داره حق السکوت میگیره. همسرمن اصلا قبول نمیکنه. میگه تو دروغ میگی.
با نظر 3تا مشاور زندگی ما به بن بست رسیده و راه نجاتش یا طلاقه یا سکوت و تحمل و سوختن تا زمین که بچه ها برن سر زندگی خودشون.
بعد از اونم میدونم نمیتونم جدا بشم چون عروسا و دامادمم در آینده یاد می گیرن و این نقطعه ضعف رو تو سر بچه هام میزنن.
همین حالا هم بچه ها از بس تو خونه مشاجره و تنش بوده تربیتشون با مشکل مواجه شده. همسرم که اصلا اهمیت نمیده . من یک تنه دارم بار تربیت و مشکلات رو به دوش میکشم.
الان دیگه به جایی رسیدم که خسته شدم و دیگه در خودم توان ادامه دادن رو نمیبینم. از طرفی هم نمیدونم مشکلات رو باید چجوری حل کنم. تکیه گاههم سست از آب دراومد. تنهایی و بی وفایی و خیانت و دروغ گفتنا و وضع بد خونه و بی پولی دیگه رمقی برام نذاشته. راه بیرون رفت از این مشکلاتمم گم کردم.
مشاوره ها رو هم خودم رفتم باهام نیومد. حتی اون بنده خداها هم ازم هزینه دریافت نکردن. چون متوجه شدن در چه مخمصه ای گیر افتادم.
حالا واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم و نمیتونم ادامه بدم...

شما رو به خدا اگه میشه گین باید چیکار کنم؟؟؟
دخترم امسال باید بره دانشگاه. پسرمم یکی کلاس 11 و یکی 6....سنشون بسیار حساس. میطلبه همراهی و دلسوزی و رفاقت پدر و مادر رو...ولی متاسفانه....

پسر بزذگم تابستونی رو فرستادیم سرکار. گفتم پولشو برا خودش پس انداز کنه ولی وقتی تو خونه هیچی نیست اجاره خونه مونده...تو خونه پولشو خرج کرد. الانم در به در دنبال کاریه که بتونه هم درس بخونه هم کار کنه. از خونه به شدت بیزاره و فراری. دخترم که همش میگه خدا کنه جایی قبول بشم تو شهر خودم نباشم برم از اینجا....
خدا میدونه به بن بست رسیدم. میفههم دارم بچه هامم از دست میدم. تنها بهونه ی این همه سال سختی کشیدنامو....آخه اونا منو هم مقصر بدبختیای خودشون میدونن. میگن اگه از اول جدا شده بودی و ما رفته بودیم بهزیستی خیلی بهتر از این زندگی بود.

-----------------------------
کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: https://btid.org/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال کنيد: https://btid.org/fa/node/add/forum
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين در مرور زمان نظراتشان جهت نمايش، ديگر منتظر تاييد مسئولين انجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: https://btid.org/fa/user/registe+635

http://welayatnet.com/node/182615

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر به تو از دور سلام

سلام بر شما بانوی نازنین

مطلب اولی که خدمتتون باید بگم این هست که وضعیت شما کاملا قابل درک هست و من خودم بشخصه معتقدم انشاء کردن آسونه؛ دیکته کردن دشواره.(پیاده کردنش سخت هست که بعهده شماست).

از آنجایی که فرمودید: "در مقابل نوع رفتارایی که من براتون شمردم دقیق بگین من تو اون لحظه چیکار کنم؟"؛ اگه اجازه بدید(بنده یکبار دیگه جسارت کنم) برخی گزاره هایی که در پست های شما بود رو با هم مرور کنیم. البته عزیزم؛ شما خودتون ماشاءالله استادید؛ منتها بنده بمنظور تبادل تجربه، باهاتون همفکری میکنم. و این را مطمئنم که بنده در بسیاری عرصه های زندگی، نیاز به مشاوره بزرگواری چون شما دارم. بنابراین جسارتم را ببخشید.

یکی از نکاتی که در کلام شما بود این جمله بود که فرمودید: "اصلا ناراحت نیستم که جوونیم رفت..." (البته اصل مطلب درسته. خب کاملا طبیعی هست که با گذشت ایام، سن بالا بره و جوانی بگذره و ...). ولی با صحبتهای بعدیتون در رابطه با گذشت و فداکاری این حس بهم دست داد، که گویی هیچ وقتی برای خودتون نمی گذارید و همش رو بذل و بخشش و نثار خانواده می کنید؟! چرا؟ مگه پرداختن به خود مذموم هست؟! یک خانم باید برای خودش وقت بگذاره و خودش رو دوست بداره. شما شایسته بهترین ها هستید. چراکه نه؟! پیشنهاد میکنم کتاب "شفای زندگی" از لوییز هی رو بخوانید. (خودم خواندم و حتی نُت برداری کردم و یکمدت هم بکار بستم).

نکته بعدی که فرمودید : "مشاوره رفتم گفتن احتمالا صیغه کرده"... . مشاور مذهبی بود؟! با خانم متأهل که نمیشه متعه کرد. پس ببینید همینطور که این احتمالشون غلط هست. این احتمال رو هم بدید که نظر مشاور محترم در رابطه با "به بن بست رسیدن زندگیتون" هم درست نباشه. (ایشون که حرفشون وحی منزل و الزام آور نیست). بنابراین شما که قصد ادامه زندگیتون رو دارید فکرتون رو از بن بست و تنها راه حلی که ایشون ارائه دادند؛ فارغ کنید. چراکه عبور از یک کوچه بن بست تقریبا غیر ممکن هست. ولی وقتی راه رو باز ببینید، اونوقت این انگیزه رو خواهید داشت که بهترین و مطمئن ترین و سهل الوصول ترین راه رو انتخاب کنید.
از طرفی شما وقتی صغری و کبری می چینی که چنین است و چنان. بعد نتیجه میگیری که: ولی من در همین زندگی میمانم و هرگز به جدایی نمی اندیشم. یعنی که تمام. این مقدمات منتج به این نتیجه نشد؛ پس این مقدمات مخدوش هست؛ و باید متناسب با نتیجه تغییر یابند. بنابراین هرگز خودتون رو درگیر اون مقدمات غیرمتنج نکنید! (چون اون مقدمات نتیجه ای میده که شما خواهانش نیستید؛ پس مقدمات ذهنیتون رو (بن بست و لاینحل و لایتغیر و لا ؛ لا؛ لا ؛...) عوض کنید). به این بیندیشید که مشکلی نیست که آسان نشود و اِن مع العسر یسرا.

 در رابطه با موضوعات سیاسی و ... این بیان شما که " به من و تو ربطی نداره" خب عزیزم این جمله ادبیات محترمانه به تو ربطی نداره؛ هست. و کاملا طبیعی هست که لجاجت و عناد و جبهه گیری ایشون رو برانگیزه؛ کما اینکه می بینید در ادامه به همه تعمیم میدند و می فرمایند:"شما آخوندا همتون مثل همین". خانومم وقتی در زندگی مسائل مهمتری هست؛ طرح و بحث مسائل سیاسی چه جایگاه و درجه اهمیتی داره؟! اونم در جایی که ما نه سر پیازیم نه ته پیاز!

و اینکه می فرمایید: "خسته شدم بس براش قسم خوردم که دروغه حرفات" و "همش من در حال توضیح دادن و تلاش برا رفع ابهامات ذهنی اونم". وقتی که بارها و بارها برای شما این اتفاق افتاده و ایشون بقول شما بدبین هستند و توضیحات شما را نمی پذیرند؛ چه نیازی به تکرار هست؟! از طرفی وقتی بر سر مسائلی که از اهمیت خاصی برخوردار نیست، بحث می کنید؛ ناخواسته به ایشون این ذهنیت را منتقل خواهید کرد که من بهتر می فهمم. خصوصا زمانی که تحصیلات شما بالاتر و در فن بیان برتر؛ بالاخص اگر که حوزوی باشید و ایشون میانه ای با این صنف نداشته باشند.
در رابطه با نوع قضاوتشون در ارتباط با خانواده تون من کاملا با مثال مشاور محترم سایت موافقم و در زندگی شخصیم هم سالهاست همینکارو انجام میدم و نتیجه بخش بوده. با خانواده تون گرم بگیرید. ولی برداشت همسرتون رو هم تخطئه یا انکار نکنید که بدتر ایشون رو در موضع بدبینی و جبهه گیری قرار میده. از راه همدلی پیش برید که بهتر جواب بگیرید. اگه خیلی مساله خاصی پیش آمد، بفرمایید رسیدگی میکنم و ادامه ندید.

در رابطه با چشم پوشی های مکرر؛ اهم و مهم کنید. از مسائلی که اهمیت کمتری دارند، بگذرید که جا باز بشه برای مسائل مهمتر و روی اونها مانور بدید. مثلا اگه با 100 تا مسأله ناخوشایند که نیاز به اصلاح داره، مواجهید؛ مثل عملیات ریاضی؛ ساده کنید بیایید پایین؛ برای اون دونه درشتها هزینه کنید و کوتاه نیایید. (گاهی کوتاه آمدن، خودش عامل از هم پاشی خانواده ‌هاست).به جاش هم باید مقتدرانه ایستاد. کم کم خط قرمزهاتون مشخص میشه و وقتی شما به وقتش سکوت کردید و به وقتش مقاومت؛ و طرفتون در زندگی لذت آرامش رو چشیده، برای امنیت و آرامش خودش هم شده؛ پا روی خطوط قرمز شما نمی گذاره.(نعمتان مجهولتان؛ الصحه و الامان)
با یکدست نمیشه دو تا هندوانه برداشت. بنابراین شیئا فشیئا بیایید پایین. ولی تا موقعی که وقتش برسه؛ در قبال مسائلی که از اهمیت کمتری برخورداره(هرچند ناخوشایند) سکوت کنید. گاهی خواهید دید که سکوتتون کارش رو انجام داده و نیازی به واکنش خاص دیگری نیست. (رُبّ سکوتٍ أبلغ من الکلام).

در رابطه با اینکه فرمودید : "شاید اینو به عنوان یه حربه داره استفاده میکنه". امکانش زیاده. گاهی فرد برای اینکه نمیخواد بحث به مسأله اصلی کشیده شه؛ طرف مقابل رو درگیر فرعیات میکنه و شما هم وقتی پاسخ میدید، جواب میگیره و دفعات بعد تکرار میکنه. لذا اینجور جاها که حس کردید حربه ای درکاره؛ هم سکوت کنید. و با تکان دادن سر موافقت ضمنی خودتون رو اعلام کنید. و زمینه رسیدن به هدف رو با همدستی خودتون برای او فراهم نسازید. (مثلی هست میگه ما اینقدر پولدار نیستیم جنس ارزون بخریم. یعنی در چنین موقعیتهایی به خودتون بگید من اینقدر بیکار نیستم؛ وقتم رو برای مسائل کم اهمیتی که شما منو هر روز درگیرش میکنی، هزینه کنم).

نکته بعدی این هست که فرمودید :"هرگز در حقش کوتاهی نکردم". این رو به اعتقاد بنده هیچ کس نمیتونه ادعا کنه. ذی حق خودش باید بگه. (بدلیل اختلاف سلایق و ذائقه ها) کما اینکه فرمودید: "هرکاری دوست داشته براش انجام دادم علیرغم میل باطنیم" این "علیرغم میل باطنیم" کار رو خراب میکنه، عزیز!
و همینطور فرمودید که چت جنسی انجام میده؛ عذرخواهی میکنم آیا برای پاسخگویی به این میل ایشون(چت جنسی) به شکل حلال در قالب گفتگوهای خصوصی زناشویی چاره ای اندیشیدید؟ (بنده به دنبال پاسخ شما نیستم. فقط احتمالات رو بررسی میکنم؛ شما خودتون بررسی کنید) وقتی میلی بطریق حلال میتونه پاسخ داده شه و یکسری حیاها و یا ... مانع میشه؛ سر از حرام به شکل چت جنسی و دیدن فیلمهای مستهجن درمیاره و اونموقع مقایسات شروع میشه و بهیچ طریقی عرضه با تقاضا و نیاز برابری نمیکنه. خصوصا زمانیکه شما کاملا به میزان تقیدات طرف مقابلتون واقف هستید. بگذریم.

در ارتباط با اینکه فرمودید به کلانتری و مشاور حقوقی مراجعه کردید؛ نازنین بانو؛ کار مشاور حقوقی احقاق حق هست. یعنی شما بمحضی که به وکیلی مراجعه کردید؛ ایشون در ذهنش دنبال موادی میگرده که حق شما رو بگیره. بنابراین طبیعی هست که بگه حقت رو بگیر. ولی همانطوریکه پلیس فتا بهتون فرمودند همسر شما هر نقل و انتقالی هم انجام داده در حالی انجام داده که از اهلیت قانونی برخوردار بوده یعنی رشید، بالغ و عاقل بوده و با رضایت تام انجام داده. مگر اینکه همسر شما خودشون مستقلا برای استرداد حقشون اقدام کنند. از اون خانم هم که شما هیچگونه مطالبه مالی نمیتونید داشته باشید. از طرفی خانومم، قانون خشکه و شوخی بردار هم نیست. شما چگونه با مردی که شکایتش رو تا ناکجا آباد کردید بعد میخواهید زیر یک سقف زندگی کنید؟! پس تحقیقتون رو کامل کنید و برای شکایتی که نتیجه ای براتون حاصل نمیکنه زندگیتون رو بیش از پیش دستخوش ناملایمات نکنید و به چالش نکشید.

در رابطه با مثال "چای" و اینکه فرمودید: "قلبم میشکنه وقتی اینجوری باهام حرف میزنه". عزیزم حرفشون رو به شوخی بگیر و بگذر... مثلا بفرمایید تو فقط لب تر کن. بگو چایی بریز میریزم؛ بگو بمیر من برات میمرم. جون بخواه. اصلا بگو چای که چیزی نیست خدا به من توان بده، من روزی هزار دفعه جونمو به پات میریزم... خلاصه اینقدر تو لفاظی ببریدش که دیگه اصلا یادش بره چی گفته! وقتی بره اون بالا بالاها تو آسمون ندا میده چاکریم! خخخخخ. (البته اولش نه. چند سال که بگذره اونوقت نتیجه شو می بینید). باور کنید خانم من خودم گاهی پیش اومده صحبتی انجام دادیم و برخلاف انتظارم دیدم همسرم عصبانی شده، بلافاصله میزنمش به شوخی و خنده؛ نمی گذارم خشمشون شدت بگیره و به مراحلی برسه که جمع کردنش سخت بشه! (چرا بذاری کار به قهری بکشه که بعد همیشه شما پیش قدم بشی؟!)

و نکته ای که من از مکاتبات شما برداشت کردم این هست که اعتماد به نفس همسر شما کم هست. گویا ایشون قلبا احساس عدم کفایت و لیاقت می کنند. روی این کار کنید. اگرچه در ظاهر سعی دارند جور دیگری وانمود کنند.

آخرین مطلب که حس کردم میتونه به شما کمک کنه خاطره ای هست که من از استاد اخلاقم به یاد دارم. و تاحدودی به ماجرای زندگی شما نزدیک هست؛ اگه دوست داشتید بخوانید.

عذر خواهی میکنم. خیلی طولانی شد. باور کنید موقعیتش پیش نیامده وگرنه من باید پیش شما هنر زندگی بیاموزم. 

آرزو دارم روزهایی که پیش رو دارید؛ همان روزهایی باشد که آرزو دارید.

یاعلی
_____________________________
زمانی که نوجوان بودم گاهی با مادرم به بازار میرفتم. یک آقای فروشنده ای بود که متاسفانه خیلی هیز و چشم چرون بودند و من بشخصه حالم ازشون بهم میخورد. سالها بعد با خانم موقری دوست شدم که بسیار از همسرش دلگیر و بریده بود، با آدرسهایی که دوست من از محل کار و ظاهر و ... همسرشون دادند؛ متوجه شدم_ ای داد بیداد_ اون آقا همسر دوست ماست. یکروز سرکلاس مشکلات زندگیش رو با استاد اخلاقمون _که بسیار دقیق و متخلق به اخلاق حسنه و سرتا پا ابهت بودند_ در میون گذاشت و قبلش به من گفته بود امروز تکلیف من با زندگیم روشن میشه. به استاد گفتند که همسرم نماز نمیخونه و اهل طهارت نیست؛ هرچی هم تو سرم زدم فایده نداشته. استاد گفتند که خب شما گفتی و دیگه وظیفه ای نداری؛ نخونه، خودش میدونه و خداش. شما کاری به نماز نخوندنش دیگه نداشته باش. (کل نفسٍ بما کسبت رَهینه). بعد دوباره دوستم گفت: خب نمیگذاره منم نماز اول وقت بخونم؛ قهر میکنه و ... . استاد فرمودند: در وقت مشترک بخوانید. وقت مشترک هم نشد در وقت مخصوص بخوانید. (خداوکیلی من شاخ درآوردم؛ خصوصا از این استاد اصلا انتظار نداشتم). دوستم گفت ولی من ناراحتم که نمیتونم فضیلت نماز اول وقت رو کسب کنم؛ ایشون فرمودند اول وقت شما اولین زمانیست که مجالش براتون مهیاست. (الاعمال بالنیات) گفت انتظار داره تو عروسیهاشون که ساز و ... هست؛ شرکت کنم. ایشون فرمودند شرکت کنید، قلبا ذکر بگید؛ قاطی نشید. در کارهای دیگه مشغول بشید. گفت با رجال سیاسی میانه ای نداره؛ استاد فرمودند شما چه کاره نظامی؟ سیاست رو وارد زندگیتون نکنید. خلاصه ایشون هرچی گفتند استاد ما نفرمودند که این زندگی به پایان رسیده و طلاق بگیر و ... . 
(این خیلی بده که یک آدم با قدمهای مصمم برای مشاوره اقدام کنه و فکر کنه داره میره راه حل بگیره و بر مشکلاتش فائق بیاد؛ ولی اون مشاور طوری مشاوره بده که ناامید و مثل لشکر شکست خورده از اتاق مشاوره بیرون بیای. که باید چند جلسه دیگه مشاوره بری تا بتونی مشاورات قبلی رو خنثی و کم اثر کنی. درک میکنم شما الان چه حال ضدنقیض و سردرگمی براتون ایجاد شده)!

تصویر دریافت سوالات

با سلام و عرض ادب و احترام.

بار دیگر تشکر میکنم از شما عزیزانی که برای این خواهر حقیرتون وقت میذارین و لطف میکنید و تجربه های گرانقیمتتون رو در اختیارم میذارین. الهی که عاقبتتون ختم بخیر...
اولا از عزیزی که با شعر زیباشون و آرزوهای قشنگشون در حق من واقعا دلمو تکون دادن ممنونم. اشکم در اومد و حس خوبی بهم داد....
ایشون اشاره کردن به جوانی که از دست من راحت رفت و زندگی که برام گران تموم شد.
باید عرض کنم دل من هیچ وقت دنبال این دنیای مادی نبود و نیست. اصلا ناراحت نیستم که جوونیم رفت. چون نگاهم همیشه به اون وره...همه ی همّ و غم من تربیت صحیح فرزندانم بوده. احساس مسؤلیت در مقابل اونا و اینکه تصمیم اشتباه من در ازدواج باعث اومدن اونا در این دنیا شده و اسیر این زندگی شدن. برا همینم سعی کردم با گذشت و فداکاری جبران این حق از دست رفتشونو بکنم.
گرچه اعتقاد من بر اینه که همه ی اتفاقاتی که تو زندگی آدما میفته همه روی حکمت و علم خداوند برنامه ریزی شده. این وسط ما فقط واسطه بودیم. ولی به هر حال اختیاری که خداوند برا بنده هاش قرار داده تکلیف آورده.
بعدشم در مقابل همسرم. سعیم بر این بوده رضایتشو داشته باشم. تقریبا تمام دستورات دینی رو در امر زناشویی رعایت کردم. اگه عصبانی شده حتی مقصرم نبودم سعی کردم خودم زمینه ی رفع کدورت رو فراهم کنم. 21 ساله که همیشه تو قهر کردنا من پیش قدم بودم.
احساس مسؤلیتم در قبال تک تک افرادی که باهاشون سر و کار دارم از جمله اعضای خانوده ام. پدر و مادر و خواهرا و برادرم. ولی خوب تو این 21 سال اولویت اولم همسرم بوده. اخلاقشو میدونم . همیشه جوری باید رفتار کنم که طرفین از هم دلخور نشن. رفتارای همسرم خاصن. گاها بی پرده و رک رفتارای نامناسب انجام میده و چون زود رنجه از رفتارای خانوادم خیلی اوقات ایراد میگیره. در حالیکه میبینم هر کی دیگه هم بود خوب طبیعیه همین رفتارو داشت. ولی اون میگه نه. شما همتون با من مشکل دارین. من خدمتتون عرض کردم که واقعا بد بینه. خیلی از افکارش به خدا قسم توهم ذهن خودشه. اصلا چنین مقصودی و هدفی مثلا پشت رفتار اونا نبوده. دیگه کار به جایی رسیده که خانوادم خیلی جلوش مراقبن که طوری رفتار نکنن که ایشون ناراحت بشه. یا حرفینزنن که به ایشون بر بخوره. اصلا همینا باعث شده که اونام از بودن با همسرم معذبن. حتی در مورد خانواده ی خودشم همنیه. همش من در حال توضیح دادن و تلاش برا رفع ابهامات ذهنی اونم. همش دارم رفع تهمت و شبهه میکنم. (در مورد اوضاع مملکت حتی نظراتش متاسفانه بیشتر اون وریه.اینجام باز با هم مشکل داریم دیگه من اخیرا جوابشو نمیدم و میگم بحثو عوض کن. به من و تو ربطی نداره. کم و کاستیای زندگی رو ربط میده به نظام و ...و من همش باید بگم.اشتباه میکنی. کانالایی که میری و اطلاعتی که داری دریافت میکنی از منابع غیر موثقن. شستشوی ذهنی دارن میدن مردمو که از نظام زده بشن. میگه تو خودت مثل همونایی. شما آخوندا همتون مثل همین. ) اینا باعث شده که بگه تو طرف همونایی. تو پشت من نیستی. حتی من در اون لحظه هیچی نمیگم و حتی تأییدش میکنم. و در یه فرصت دیگه بهش میگم که مثلا فلان رفتارت اشتباه بود و تو قضاوت اشتباه کردی. ولی باز گارد میگیره و دوباره تکرار مکررات...
عزیزی که در پاسخ دوم من ازم پرسیدین که بعد از رفتن خانوادم رفتار من چجوریه که باعث میشه همسرم فکر کنه نشأت گرفته از حضور اونا بوده باور کنید خیلی عادی و معمولی. اصلا رفتار خاصی من انجام نمیدم که باعث تنش بشه. عرض کردم که اصلا شاید اینو به عنوان یه حربه داره استفاده میکنه. میدونه من از غیبت یا تهمت متنفرم. میدونه من رفع تهمت میکنم عمدا همه ی کارامو ربط میده به اونا که بله اومدن درس بهت یاد دادن. میگه هر چی من میگم یا هر تصمیمی میگیرم تو باید بی چون و چرا انجام بدی.یه نمونه از حساسیتای بیجاشو براتون مثال میزنم.
ببینید من براش چای دم میدم وقتی میاد از سرکار. ولی فقط دوتا استکان میخوره بقیشو باید بریزم دور. یا اصلا نمیخوره. من برا اینکه اسراف نشه یه وقتایی ازش سؤال میکنم که برات چای دم بدم؟ میگه تو برا من که ارزشی قائل نیستی. الان اگه فلانیا اینجا بودن دوری بساط چاییت حاضر بود. مگر اونا بیان اینجا تو برامنم یه چایی دم بدی. در حالیکه به خدا قسم دروغه این حرفش. قلبم میشکنه وقتی اینجوری باهام حرف میزنه. گرچه سالهاست رفتارش اینه ولی هر دفعه برا من رنج تازه ایه.
مثلا اگه کاری رو بهم بگه و من به هر دلیلی فراموش کنم انجام بدم یا فقط در انجامش تأخیر بیفته میگه چون من گفتم انجام ندادی. برا من ارزشی قائل نیستی. ولی اگه یکی دیگه بگه زود انجام میدی. از بس حساسه خیلی وقتا برا کسی که میاد خونمون در دقایق اولیه ورودش به خونمون من هیچ عکس العملی نشون نمیدم. حتی با خانوادم گرم نمیگیرم جلوش. میگم حساسه. ولی بازم فرقی نکرده.
ببینید من خودم همون اولم خدمتتون عرض کردم که با توجه
به تجربه ای که این چند سال در کنارش از نوع رفتاراش کسب کردم اصلا یه آدم معمولی نیست. البته اینو دو سه سالیه خیلی بهش دقت کردم. و اتفاقا دقیقا الان پسر کوچکم رفتاراش عین پدرشه. همین قدر زود رنج و حساس و عجول در قضاوت نوع رفتار دیگران. به شدت بدبینه. اصلا شاید وجود همین بچه باعث شد من یه جور دیگه به قضیه نگاه کنم. همش میگفتم آخه گیر کار من کجاست. کجا کم گذاشتم. ولی اخیرا میبینم اصلا خیلی رفتاراش برگرفته از ذهن پریشان و بیمارشه.

ببخشید طولانی شد . خلاصه کنم. من با توجه به عرایض قبلی خودم میدونید که تصمیم من الان ادامه است...چون وضعیت سنی بچه هام حساسه. دوتا اولی دارن کم کم وارد مرحله ی مهم زندگیشون میشن. انتخاب شغل آیندشون با توجه به تحصیلشون. بچه ها الحمدلله درسخون و با ادبن.  دخترم حتی کاملا شبیه خودمه همینقدر مقید . پسرم متاسفانه کاهل نمازه. اخیرا اصلا دیگه فقط روزی یه بار میخونه. اونم اگه بهش یاداوری کنم.

ابهامی که باعث سردرگمی من تو این شرایط شده یکی وضعیت آشفته ی اقتصادیمونه. که برا رفعش هرچی دعا و توسل بلد بودم انجام دادم. حتی اقدامم کردم. دنبال کار گشتم. چندتا کارم انجام دادم ولی واقعا توان جسمیم اجازه نمیداد بیشتر از یک ماه وایسم.
یکی هم تنشهایی که تو رفتارامون به وجود میاد. تصمیمایی که تو موقعیتهای حساس باید بگیرم.نوع رفتاری که در مواجهه با یه مسئله باید داشته باشم.آخه خیلیم چشم پوشی میکنم همش با خودم میگم وضع همینه. باید تحمل کنم. ولی یه جاهایی دیگه کم میارم.از طرفی گاهی دچار عذاب وجدان میشم که نکنه اشتباهه این تصمیمم. نکنه من تسلیم شدم و صبرم صبر منفعله...اجری که ندارم هیچ عمرمم بر باد رفته.چه فرصتهای خوبی رو از دست دادم...چه اعمالی رو که با وجود این شرایط فرستادم برا خودم اونور که اگه تو این موقعیتا نبودم شاید ازم سر نمیزد. مثل عصبانی شدنای لحظه ای و پرخاشگری که گاهی واقعا دیگه صبرم میبره ازم سرمیزنه. یا قسم خوردنای زیاد برا اینکه همسرمو متوجه اشتباهش بکنم. کم صبریام در مقابل امتحان سخت زندگیم، غر زدنام تو مناجاتم که خدایا چرا آخه... ولی بعدش پشیمون میشم میگم تو این امتحان رفوزه شدم...راستش دغدغه ی اصلی من همینه.

در پایان بگم که فرمودین 10 روز هر روز فکر کنم به اینکه اگه رفتار دیگه داشتم چی میشد. یا 10 روز با خودم بگم وضع همینه که هست و چشم پوشی کنم. ولی خوب باید بگم 10 روز که چه عرض کنم سالها کار من همینه. ولی نتیجه نگرفتم. بازم اگه شما راهکار عملی خاصی رو میفرمایید به روی چشم. بگین همون کارو بکنم ببینم چی میشه. در مقابل نوع رفتارایی که من براتون شمردم دقیق بگین من تو اون لحظه چیکار کنم. ؟ حتی یه مدت به خانوادم گفتم کمتر بیان پیشم. خودمم خدا میدونه ماه تا ماه خونه هاشون نمیرم. تا خودش نگه نمیرم که نگه خودت مثلا علاقه داری بری. ولی خوب جلوشون رفتارش باهاشون خوبه ولی پشت سرشون با من کل کل میکنه. خیلی تیکه میندازه. بد میگه .همش به من متلک میگه و هر کار منو با سلیقه ی خودش معنی میکنه که اصلا هیچ کدومشونم درست نیست.

کلافگیم فقط نوع رفتارای همسرمه که گیجم کرده باهاش چجوری باید برخورد کنم وقتی حاضر به درمان نیست و میگه من بیمار نیستم که برم نزد روانشناس یا مشاور.

تصویر maleki
نویسنده maleki در

 

باسلام مجدد خدمت شما همراهی گرامی:

ماهم تشکر می کنیم از نظرات بقیه دوستان همراه.

مطمئنا وقتی انسان دست آوردی داره خیلی از چیزایی را که هزینه کرده و حتی از دست داده را فراموش میکنه و شما الان که صاحب فرزند هستید و جانانه پاشون ایستادید جبران هر چه را که هزینه کردید را میکنه و این حس خوب مادر بودن و اینکه گفتید با همه نیرو دارید کار سخت زندگی را جلو میبرید خودش دلیل بر اینه که نه تنها چیزی را از دست ندادید بلکه سرمایه گرانبهایی را الان در کنار خودتون دارید.

زندگی ها با هم متفاوت هست ولی در یه نقطه مشترک هست و اون هم داشتن مشکلات و موانع. در همین هم متفاوت هست.
گاهی فکر میکنیم فقط سکوت و کوتاه اومدن کار را درست میکنه در حالی که همیشه قربانی بودن کار را سخت تر میکنه.

جواب دادنِ رفتار و گفتار بقیه توسط ما یه اشتباه رایج دیگه ای هست که ناخوادگاه بهش مبتلا میشیم. چرا ما باید پاسخگوی کارهای دیگران باشیم؟

به مثال زیر توجه کنید:

همسر:

پدرت به من بی توجهی کرد

شما :

کار بدی کرده اگه از روی عمد بی توجهی کرده اما فکر نمیکنم این اخلاق ها را داشته باشه پدرم چون تو را دوست داره. من نسبت به کسی که به تو بی توجهی کنه حس خوبی ندارم حتی اگر پدرم باشه.

ابتدا  و انتهای این پیام شما همدلی و همراهی با همسرتون هست و در بینش هم یه دفاع از پدرتون کردید و صددرصدی هم نبوده . در بقیه موارد هم می تونید به این نمونه رفتار کنید. در مورد مسائل اجتماعی و نظام و حکومت هم همینطور می تونید پیش برید و هیچ وقت وکیل مدافع جایی که حقی ضایع نمیشه و چیزی عوض نمیشه و خراب نمیشه نشیم.

درمورد دفاعتون هم که قبلا گفتم و خودتون هم به زیبایی تشخیص دادید ( .. اینو به عنوان یه حربه داره استفاده میکنه..)

درمورد پسرتون هم که مطمئنا می دونید سخت گیری و تذکر و یاداوری مدام نمیتونه کار را ببره جلو و فقط باید تاثیرات نماز را در شما و خواهرش ببینه که جای بسیار خوشحالی داره که شما در عمل هم منطقی و صبور و ارام هستید و خاطرجمع هستیم که تاثیراتش را میذاره. هیچ وقت به خاطر نماز نخوندنش اخم نکنید و ازش ناراحت نشید و همیشه تایید و توجهتون به جای خودش باشه و محبتتون بدون در نظر گرفتن نمازخون یا نخوندن ایشون باشه.

در پست های قبل هم خدمتتون عرض کردیم که وقتی شما 21 سال نتونستید تغییر بدید شخص را با همه مشاوره ها و تلاش هاتون یعنی فرض را بذارید بر غیر قابل تغییر بودن ایشون و کاری را انجام بدید که درسته و بر مبنای موازین شرع هست. از حالت قربانی بودن به مرور خارج بشید. البته این قسمت نیاز به انرژی، تمرکز، اراده و صبوری زیادی داره.

به عنوان مثال تحویل نگرفتن خانوادتون به خاطر همسرتون کار درستی نیست چون اولا خب بی احترامی هست و بی دلیل و دوم بنابر صحبت هایی که کردید تاثیری بر گیر دادن هاش نداشته.

پس دو قدم موثر فعلا در پیش رو دارید که انجام بدید و درموردش فکر و دقت داشته باشید تا ان شالله در مکاتبات بعدی به مرور پیش بریم.

قدم اول: دفاع نکردن و توضیح ندادن ( علت: عدم تاثیر)
قدم دوم: تمرکز بر رفتار صحیح و دلخواه(علت: عدم موفقیت در همسو شدن محض)

موفق باشید.

 

 

تصویر به تو از دور سلام

به تو ای دوست سلام
باشد ایامت به کام
صبحهایت روشن
آشیانت گلشن
آسمانت آبی
سهم شبهای دلت مهتابی
دل پر نورت نرم
خانه ات باشد گرم
روزگارت آرام
توسَن بخت برایت رام
دست خوش بوی خدا همراهت
هر چه خوبیست در این بزمکده در راهت

خانم جان؛ خدا میدونه قصه شما رو خواندم؛ خیلی ناراحت شدم. اول صبح منو شاعر کردی!

یک خانم 20 سال میسوزه، میسازه، نمیگذاره ول کنه بره، از همه چیزش میگذره، اون خانم حتی اگه هم بتازه به این امیده که آخرش نبازه.
یکموقع از انرژی و توان جوانیت مایه میگذاری، تحلیل میری؛ ولی باز هم رو پا هستی! آبجی گرون تمام شده، باور کن!
یکروز برمیگردی نگاه میکنی به همه سالهای پشت سرت، می بینی که دستاوردت از همه اون سالها دونه دونه موهای سپیده و دندانهایی که یکی یکی خالی شده. 
به خودت میای؛ اگه این سالها رو خوشی کرده بودم و به خودم رسیده بودم؛ مگه قرار بود دیگه چطور بشه که نشده؟! مگه بالاتر از سیاهی رنگی هست؟!
ولی به یک سنی میرسی که پرداخت هزینه بابت این حرص و جوش خوردنها خیلی گزاف میشه؛ خیلی گزاف. که هرجور بخوای محاسبه کنی نمی ارزه. به قیمت یائسگی زودرس و هزاران عقبه! 

به خودت رحم کن عزیزم. به سالهایی که جوونی نکردی! به سالهایی که میتونست بهترین سالهای زندگیت باشه؛ ولی ازش گذشتی!
آخرش یکجا استپ می کنی؛ باور کن. لَس میشی. دیگه گذشته میاد و میره و دیگه ککت هم نمیگزه. چون حال و رمقی برات نمونده. به پا اینقدر دیر نشه؛ عزیزم!
یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم، کم کم و نسیان آمد.

حالا اگه اجازه بدی؛ زندگی رو از منظر همسرت با هم ببینیم.(جسارت منو ببخش. هدفم کمکه)
من مردی هستم، طی 41 سال عمری که از خدا گرفتم؛ هیچوقت اونچیزی که خواستم نبودم.:::: من به خودم مدیونم. 
از بچگی شاهد دخالتهای بیجای خاله ام بوده ام. پدرم رو همیشه آزرده و مستأصل از دخالتها دیده ام.:::::: خانه برای من به انداره کافی خانه نبود.
ازدواج کردم، فکر میکردم از خونه پدرم میام بیرون و زندگیمو خودم میسازم. ولی خانمم باهام از نظر فکری و اعتقادی و ... همخونی نداره. بهم محبت میکنه، سعی میکنه چیزی کم نگذاره؛ ولی توی چشماش میخونم که من اونچیزی نیستم که اون بخواد. من برای ایشون نتونستم همسر خوبی باشم. :::::: من برای همسرم به اندازه کافی همسر نبودم.
من از نظر مالی هم نتونستم خوب پیش برم. بعد از 21 سال هنوز مستأجرم. وضعیت مالی خونه افتضاحه. من جنم یک مرد رو نداشتم. ::::::: من به اندازه کافی مرد نبودم.
وقتی خانواده همسرم خونه ام میان، استرس میگیرم؛ نکنه زندگیم بپاشه. اونا هیچی نمیگن؛ ولی فضای سنگین رو حس میکنم. حس میکنم زیر وزن نگاهها دارم له میشم. کسی به من چیزی نمیگه؛ ولی من از سکوت و نگاهها همه چیز رو میخونم. :::::: من به اندازه کافی برای خانواده همسرم داماد نبودم.
آخ اینو کجای دلم بگذارم که بچه هام هم که از گوشت و پوست و استخونم هستند منو نمیخوان، میگن اگه بهزیستی ما رو بزرگ کرده بود خیلی بهتر بود. من زندگی بچه هام رو هم نابود کردم. :::::: من به اندازه کافی پدر نبودم.
دیگه مادرم هم باهام همراه نیست و قبولم نداره. آخه دردم رو به کی بگم که حتی مادرم هم منو دوست نداره. خواهر و برادرهام هم همینطور. ::::: من به اندازه کافی پسر و برادر نبودم.
مادرم میگه خدا ازت قهر کرده. جلوی همسرم میگه تو توی گل فرو رفتی. کدوم خدا؟ اگه خدا عادله چرا من اینقدر تنها و بدبختم. من نماز نمیخونم. نمیخوام اصلا؛ تنهام بگذارید. با هیچکی کار ندارم. تو لاک خودم میخوام باشم. ولم کنید. :::::: من به اندازه کافی برای خدا، بنده نبودم. برای خودم، آدم نبودم. من به خودم و به همه مدیونم.
حالا سر و کله یک خانم پیدا شده که منو میفهمه. میگه دوستم داره. بعضی حرفهاش رو اولین باره میشنوم؛ هیچکی تاحالا به من نگفته. دارم با این خانم زنده میشم؛ ولی خانمه متأهله. خوبه که متأهله. بعدها نمیتونه آویزونم بشه. من بهش نیاز دارم. چون فقط اونه که منو میفهمه! ::::: من برای او به اندازه کافی، کافی هستم؛ پس با او میمانم.

چجوریه خانم؟! این وضعیت آقای شماست!!!!!
همیشه یک زاویه دیگه هست که میشه از اون بُعد به قضیه نگاه کرد. اون زاویه رو کافیه پیدا کنید. باور بفرمایید مشکلاتتون حل میشه. دردها و رنجهای شریک زندگیتون رو ببینید. و با هم لمس کنید.

خانم من تقریبا همسن شمام. شما بزرگوارتری عزیزم؛ ولی من دو سال زودتر بدنیا آمدم. من هم مثل شما مشاوره رفتم. حرفهایی که به شما زدند رو من هم شنیدم. من هم مثل شما زندگی برام مهمتره. من هم از طلاق متنفرم. من هم همیشه توی چشم بچه هام نگاه کردم. من هم مثل شما اهل مطالعه کانالها و سایتهای مشاوره ام. من هم مثل شما آبروم برام مهمه. من هم مثل شما موقعیت اجتماعی دارم. البته مداح نیستم؛ ولی مداحها رو دوست دارم. سنخیت منو شما زیاده. با تمام وجودم درکتون میکنم. ولی من بچه طلاقم و فردای طلاق رو با گوشت و پوست و استخونم درک میکنم؛ ولی شما خدا رو شکر چیزی دراینباره ننوشتی!
 
عزیزم تا حالا خودتون رو جای همسرتون گذاشتید که ببینید چقدر تنها و بدبخته؟! خانم من شاغلم. یک کم که قسط و وامم عقب و جلو بشه. بجای همسرم استرس میگیرم که ایشون فردا باید جواب طلبکارها رو بده. همسر شما حتی نمیتونه درددل کنه و بگه تو چه مخمصه ای گیر کرده!

ولی خب ما مدافع حق شما هستیم. چون همسر شما خودش حتما تلاشی نکرده و یا شایدم تلاشش به نتیجه نرسیده؛ نمیدونیم. قضاوتش نمی کنیم. ولی اینو به تجربه همان 15_20 سال زندگی آموخته ایم که حال شما که خوب بشه؛ حال بچه های شما؛ حال همسر شما و حتی باور کن حال خانواده خودتون هم عوض میشه! و مهمتر از همه ی همه ی همه اینه که حال خودتون خوب میشه!

فرمودید بهیچ وجه طلاق نمیخواهید. حتی پس از سر و سامان دادن به بچه ها. که واقعا چنین فداکاری و طرز تفکری توی این روزها جای تقدیر داره. و باید بر دستان شما و بر قلب رئوف و باگذشتتون بوسه زد.
آبجی شما تصمیمت رو گرفتی؛ تصمیمت هم تصمیم خوب و معقولی بوده. پس دیگه سعی کن زندگی رو واقعا زندگی کنی. حداقل زمان باقیمانده رو زندگی کن؛ عزیزم.
با فکر اینکه مشاور خانواده و حقوقی گفت طلاق بگیر و نگرفتی؛ زندگی رو بر خودت تنگ و فضا را برای خودت اختناق آور نکن. گفتی مداحی؛ بنابر حدیث، یک سوم زندگی تغافل هست. چشم پوشی کن از تمام آنچه که زن بودن تو رو ازت گرفته. نفس بکش عزیزم.

امیدوارم جسارت مرا ببخشی و درک کنی که تنها و تنها هدفم کمک کردن به زنی بود که اینروزها دلم خیلی برای زن بودنش، برای وفاداری در همسر بودنش، برای مادر بودنش، برای آدم بودنش تنگ شده بود.

امیدوارم که از این به بعد هر روزت بهتر از دیروزت بگذره. آمین

یاعلی

تصویر maleki
نویسنده maleki در

باسلام خدمت شما کاربر گرامی:

ایثارهای شما و از خودگذشتگی هایی که برای حفظ این زندگی از خودتون نشون دادید قابل ستایش هست و امیدواریم به زودی با تلاش های مجدد و متنوع شما ارامش نسبی به شما و زندگیتون برگرده.

الان هم ما و هم شما قبول داریم که با روش های قبلی به هیچ وجه کار درست شدنی نیست و دقیقا باید تغییر روش بدیم.
بهتره یه بازنگری در رفتارهای قبلیتون داشته باشید و ببیند اگر رفتار دیگه ای می داشتید میشد آسیب هایی که الان هست نباشه و یا حداقل کمتر باشه؟

به محض اینکه متوجه شدید با خانمی در ارتباط هست بدون اینکه بهش بگید سریع با خودتون خلوت می کردید و ریشه یابی میکردید این رابطه را.
همه دلیل هایی که ممکن بود به شما مربوط باشه را بررسی و حل می کردید. درسته شما می گید که من کم نذاشتم و کوتاهی نکردم اما ممکنه با چند بار نگاه کردن به رفتارهاتون و گفتارها و نزدیک شدن به همسرتون و درخواست بازگو کردن عیوب و کوتاهی ها مجموعه ای از نقطه نظرهای همسرتون را برای خودتون جمع اوری میکردید. گاهی از نظر ما همه کارها درسته و واقعا هم درسته ولی طرف مقابل ما انتظار دیگه ای داره و جور دیگه میپسنده و ما بی خبریم.

نکته ای را در این بین خدمت شما عرض کنم و اونم اینه که همسران به محض دیدن یک اشتباه از طرف مقابلشون دلسرد و زده شدن را در پیش میگیرند و همین خودش باعث فاصله افتادن ها میشه و خیلی ها توان پذیرفتن و قبول کردن یه همسر خطاکار را ندارند.

اینجاست که داشتن مهارت ها نمود میکنه وگرنه با یه فرد بدون خطا و اشتباه زندگی کردن هنر نیست. درسته انسان ها هم باید حواسشون باشه با کمترین اشتباه زندگی کنند اما مرتکب شدن به اشتباه گاهی عمدی نیست و گاهی هم در اثر غفلت و سهل انگاری هست. برخود ما هست که باعث میشه ادامه بده یا قطع کنه.

پس الان شما هستید و اشتباهاتی که با اشتباهات به یه بحران تبدیل شده و فرزندانی که دارند قربانی این اشتباهات میشن. ادامه این تراژدی برای همه ضرر داره حتی همون همسرتون.
مشکل اول و گرفتاری که مانع میشه این جریان حل نشه و یا حداقل اسیبش کمتر نشه اینه که شما الان خودتون را گم کردید و اصلا خودتون را به عنوان یه قربانی در این زندگی قبول کردید که باید قبل از هر چیزی این موضوع مورد بررسی قرار بگیره.

باید چه کرد:
ابتدا به خودتون اهمیت بدید و خودتون را پیدا کنید شادی و نشاطی که یه بانو  در خانه نیاز دارد و اون انرژی که لازمه برای درگیر شدن های بعدی.
رسیدن به این نقطه یه راه بیشتر نداره و اونم اینه که روز به روز اون کارهای قبلی و تنش هایی که بوده را به حداقل برسونید تا نسبتا روزهای بدون تنش را ما ببینیم. و این مرحله هم با ندیده گرفتن و توجه نکردن به بعضی از کارهای همسرتون اتفاق میافته.
این دو مطلب به اضافه مطالب بالا را بخونید و درموردش فکر کنید تا ادامه مطالب در صورت عملی شدن قسمت اخر خدمتتون ارائه بشه.

موفق باشید.

 

 

تصویر دریافت سوالات

سلام مجدد.
تشکر میکنم بابت وقتی که برام گذاشتین.
پیرو جوابی که در مقابل عرایض بنده در سایت گذاشتین، باید عرض کنم که من در بین صحبتام اشاره کردم که خودم فکر میکنم همسر من مشکل روانی داشته باشه. فرمودید که ازش چندین بار بپرسم از من چه توقعاتی داره و از زبون خودش بشنوم مشکل من چی بوده که باعث چنین رفتاری شده.
خوب اتفاقا چندین مرتبه پرسیدم. عرض کردم که، بدبینی. میگه تو باید خانوادت اجازه بدن کاری انجام بدی. اگه یکی از خانوادم بیان پیشم اون روز اگه حرف بزنم میگه اومدن بهت درس یاد دادن رفتن.
گفتم همسرم اعتقادات درستی نداره. دلیل خیلی از سوء برداشتهاشم همینه. وقتی اون به نماز اهمیت نمیده اهل غسل و پاکی نیست. من اگه به خاطر نماز مثلا موقع نیازش بگم اگه اشکال نداره بذاریم بعد از نماز . اون میگه اجازه بهت ندادن. و زود قهر میکنه. متاسفانه اهل تماشای فیلم پورن هم هست. توقعاتش در حد سوپراستارهای تو اون فیلمای کوفتیه. چیکار کنم که من مثل اونا نیستم.
شما فرمودین دلیل اصلی که نمیذاره این بحران کم بشه یا حل بشه رفتارای اشتباه من بوده، در حالیکه من عرض کردم که پیش 3تا مشاور رفتم. مشاور میگه عدم پایبندی و سست بودن اعتقادات ایشون بیشتر باعث این بحرانه.تنوع طلبیشون.اونا گفتن این ازدواج از اول غلط بوده. حالام فقط تصمیم اصلی رو باید خودتون بگیرین. یا به خاطر بچه ها چند سالی صبر کنید اونا به جایی تو زندگیشون برسن. تو این مدتم شما به خودتون بیشتر اهمیت بدین. و چشماتونو رو کاراش ببندین. یا اینکه دیگه تمومش کنید که دادگاه حق بچه ها رو که یک نفر دیگه داره بالا میکشه، پس بگیره.
من مدتها کانالای مشاوره رو مطالعه میکنم. هر راهکاری که یاد گرفتم انجام دادم. باهاش خیلی مهربونی میکنم. خیلی حرفاشو نادید میگیرم. در حالیکه خودم از درون دارم داغون میشم.محبتای تو خالی و دروغین حالمو بد میکنه.
چند روزی خوبه دوباره با کوچکترین بهونه برمیگرده سر خونه اولش.
باید عرض کنم چند ساله که رفت و آمدشو با همه ی اقوام قطع کرده. کلا تو لاک خودشه. حتی خانواده ی خودش، مادر و خواهر برادراشو بیجهت متهم میکنه. باهاشون دعوا میکنه و سالها باهاشون قهر میکنه. دقیقا حرف مادرشم حرفِ منه. میگه تو چون از خدا دور شدی و دروغگویی و کینه توز و بددهن، خدا ازت قهر کرده و اینجوری تو گل فرو رفتی. در مورد مادر خودشم قضاوت میکنه که تو منو دوست نداری این حرفا رو بهم میزنی.تو فقط فکر بچه های دیگرتی.
چند ماهه که ماشین و وسایل کارشو فروخته.چند میلیون از اطرافیامون قرض گرفته بدون اینکه من متوجه بشم. به منم نگفت چیکار کردم. هرچی میپرسم میگه توزیر زبونت حرف نمیمونه. خانوادت گفتن برو ازشبپرس به ما بگو. به هیچ کس نگفته. از بس قربون صدقش رفتم که عزیزمن تو به فکر بچه هات باید باشی. آخه این پول حق بچه هاست.پول مردم رو گرفتی باید برگردونی. کجا بردی آخه؟ یه بار میگه تموم شدن. مال خودم بود. زحمت کشی خودم بود دلم خواست به بادشون دادم. یه بارم میگه یه نفر برام سرمایه گذاری کرده. چند وقت دیگه بهم برمیگردونه.   برادراش و مادرشم دیگه بهش اعتماد ندارن. میگن خدا میدونه چه گندی زده حرفم نمیزنه. مشاور حتی گفت بگین بیاد پیش من، من خودم باهاش صحبت کنم ببینم چه مشکلی پیش اومده. به شما نمیتونه بگه. به عنوان کمک کردن بهش،  ازش میپرسم. هرچی گفتم قبول نکرد بره. میگه من مریض نیستم.تو نیاز به مشاور داری.
با مشاور تو کلانتری صحبت کردم از لحاظ حقوقی، ایشون دیگه کلا گفتن شما داری با سکوت بیجات حق بچه هاتم از بین میبری. باید شکایت کنی تا دادگاه پیگیری کنه....

با این اوضاع بی ریخت آیا به نظرتون من چجوری میتونم شاد باشم. خدا میدونه حتی تلاشمم کردم. خودمو به هر دری زدم هرکار ازم برمیومد کردم که دلشو گرم کنم.دلم غم داشت ولی لبخند میزدم.اما فقط چند روز خوب بوده.دوباره تکرار کارای اشتباهش ادامه داره.
شما فرمودین که اشتباه اون با اشتباه من بدتر شده. من 7ساله به کاراش مشکوک بودم. به روش نیاوردم. فقط در حد سوال. اینکه این پیام چیه مثلا. که دروغ تحویلم میداد. الان چند ماهی هست که دیگه مجبور شدم بهش اعتراض کنم که من از کارات خبر دارم تو چرا وارد چنین کار غیر اخلاقی شدی. اگه همسر اون خانوم بفهمه میدونی چه گندی به آبروی خودت و خانوادت میزنی. آینده ی بچه هاتو به فنا میدی. خدا میدونه دلیل اصلی سکوت منم فقط ترس از آینده ی بچه هاست. ترس از آبروریزیه.آخه من خودم مداحم. تومردم آبرو دارم.
از طرفی هم نمیدونم اصلا اون خانوم کیه اهل کجاست. همش فکر میکنم اون یه کلاه برداره. که نقطه ضعف همسر منو پیدا کرده و داره اخاذی میکنه ازش. بهشم حتی اینو گفتم. اصلا قبول نمیکنه.
پلیس فتا رفتم پیگیری کنم گفتن هر چی هست با رضایت همسرتون داره انجام میشه . وایشونم خودشون عاقل و بالغن. شما نمیتونین شکایت علیه اون خانوم بکنید. شما باید از همسرتون شکایت کنید .تا دادگاه

تکلیف رو معلوم کنه.
اینا باعث سردرگمی من شده. مشکلاتی که اخیرا تو رفتارای بچه هام دارم میبینم شده قوز بالا قوز. قضاوتاشون که مادر تو اول زندگی میبایست زندگی رو تموم کنی. ما بچه بودیم ولی با اشتباهت زندگی ما رو هم نابود کردی. ایثارت اشتباه بود.

تصویر maleki
نویسنده maleki در

باسلام مجدد خدمت شما همراه گرامی:

اینکه گفتید ما شما را مقصر در این قضیه می دونید شاید از برداشت متفاوتی هست که شما داشتید وگرنه منظور این نبوده و بیشتر هدف اینه که ریشه یابی بشه و مجدد یه بازنگری در رفتار بشه که ببینید ریشه اصلی و علت اینهمه بداخلاقی و رعایت نکردن ها کجاست؟ اینم که گفتیم اشتباه با اشتباه یعنی اینکه روش به رو اوردن و روش توبیخ کردنتون میتونست بهتون کمک کنه و حداقل جرات و علنی کارهای زشت کردن را ازش بگیره.

مطلبی هم که درمورد اهل معنویت نبودن میتونه ریشه خیلی از این مشکلات باشه را هم تایید کرده و این یه مساله‌ی کاملا واضحی هست که غیر قابل انکاره و نمیشه نادیده گرفت.

اما یه موضوعی را ازتون درخواست دارم که خوب بهش فکر کنید و بعد درموردش باید صحبت کنیم:
رفتارهایی که بعد از حضور خانوادتون ازتون سر میزنه چی هست که ایشون برداشت میکنه که نشات گرفته از حضور خانوادتون بوده؟ یعنی ایشون حس میکنه تغییر کردید. ایا از ایشون پیش خانوادتون حرفی می زنید؟ یا اینکه چون شما ناراحت می شید از این موضوع به عنوان یه نقطه ضعف توی دستشه و ازش استفاده می کنه؟

با توجه به اینکه شما از همه لحاظ مطلع هستید و مشاورهای خانواده و حقوقی را هم دخیل در کارتون کردید و جواب نگرفتید دو راه براتون هست که یکیش را خودتون و مشاورین که توصیه کردن قبول نکردید و اون هم اقدام قانونی و یا جدا شدن هست که به هر حال با ملاحظاتی که ذکر کردید ادامه زندگی را انتخاب و تقریبا هم میشه گفت راه خوبی هست.

اما در مقام پذیرش اوضاع و مخلوط شدن با این شرائط باید قدم های موثری بردارید و خودتون را از تحت فشار بودن بیارید بیرون.

بدور از همه مسائلی که مطرح کردید اعم از مشاوره رفتن ها و شرائط دیگه یه بار دیگه اشاره های غیر مستقیمی که در مشاوره قبلی بابت پذیرش خدمتتون عرض کردم بخونید که یکیش اینه که شما تا ده روز اینده روزی چند دقیقه به این فکر کنید که روی رفتار و گفتار همسرتون نباید هیچ حسابی باز کنید. و شما هستید و یه زندگی که همه چی اون همینه که هست.

قدم های بعدی برای پذیرش هست و خروج از فشارهای روانی که الان حاکم هست.

موفق باشید.

 

این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.