به کی بگم که شوهر میخوام

18:54 - 1399/09/06

نمیدونم تا بحال شده فکر کنین دیگه نمی تونین؟؟؟؟....زندگی تون شده باشه پر از نتونستن؟؟؟؟؟

من الان اونطوریم....20 سالمه دارم...از یه طرف دارم واسه سومین بار برای کنکورآماده میشم....از طرفی هم فشار جنسی روم زیاده چون مزاج گرم و مرطوبی دارم فک میکنم به خاطر اونه...خسته شدم...دلم میخواست که ازدواج میکردم.مطمئنم اگه ازدواج میکردم همون 18 سالگی همون سال هم قبول میشدم....احساس بی ارزش بودن دارم...حتی دیگه اطرافیان کمتر بهم محبت میکنن....کاش یکی بود که باهاش راحت بودم...دلم میخواد به یه مرد به غیر از بابام تکیه کنم....دلم میخواد نوازش بشم...واییییییی خداااااااااااااااااااا.....خودشون تو 18 سالگی ازدواج کردن بی عرضه نبودن؟؟؟؟....چرا دارن با روح و روان من بازی میکنن آخه

دارم دیوونه میشم ....خسته ام...به معنای واقعی کلمه خسته....آقا من دلم شوهر میخواد.....اگه به مامان بابام بگم مطمئنن بهم میگن بی عرضه ای که الان تو این سن همچین فکری به سرت زده....میدونم خواستگار دارم...حداقل دوتاشو خبر دارم از طریق دختر عموم...اما بهم نمیگن...خودشون رد کردن.....

من یه دخترم....اگه برم بیوفتم تو گناه آبروشون بره خوبه....

نمیدونم والا...تورو خدا بگید چیکار کنم

اصلا شاید همه اینا یه حس زود گذر باشه...راهنمایی کنید دوستان...ممنونم

-------------------------------------
کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: https://btid.org/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال کنيد: https://btid.org/fa/node/add/forum
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين در مرور زمان نظراتشان جهت نمايش، ديگر منتظر تاييد مسئولين انجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: https://btid.org/fa/user/register

http://welayatnet.com/node/155617

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر ازیتا
نویسنده ازیتا در

منم خیلی از تنهایی میترسم

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

این که فکر میکتی اگر الان ازدواج کنی همه نیازهای جنسی و عاطفی و روحی و ... ات برطرف میشد نه این یک توهمه. تو دنیا آرامش وجود نداره. بعضی زنها هستن که زود هم ازدواج کردن ولی شوهرشون نمیتونه ارضاشون کنه.ممکن بود شما ازدواج کنی ولی جزئی از اون زنهای محروم باشی. و در نظر داشته باش که شاید به این زودی ازدواج نکنی و بنا به تقدیر خدا ازدواجت طول بکشه پس نباید عمرت را تلف کنی و بیهوده هدر بدی. البته خوب نیاز داشتنت طبیعیه و حق داری ولی خودت را برای هر شرایطی آماده کن شاید تا سالها خبری نشد. خلاصه که متأهل ها هم به همه خواسته هاشون نرسیدن. فیلم سیاه سفید را برات رنگی تعریف کردن. باور نکن.

تصویر "نمی دانم" چون سقراط
نویسنده "نمی دانم" چون سقراط در

عزیزم بنظرم به مادرتون بگید. مادرتون بگه بی عرضه ای ؛ غریبه که نگفته. خیلی بهتر از اینه که به گناه بیفتی. 

اگه هرگز نمیتونی به مامانت بگی یک فرد با نفوذ و صمیمی پیدا کن به اون بگو که با مامانت در این رابطه صحبت کنه.

اگه اونم نداری؛ میتونی مثلا به مامانت بگی دوستام ازدواج کردن دانشجو هم شدن؛ بسلامتی فردا پس فردا بچه هاشون بدنیا میاد، اونوقت من هنوز اندر خم یک کوچه ام. چند بار از اینجور صحبتها کنی متوجه میشه.

بنظرم اصلا خجالت نداره. بیخودی بزرگش کردین. به غریبه که نمیخوای بگی؛ مامانته.

من اگه دخترم همسن شما بود بهم میگفت شوهرم میخوام. خدا رو هزار بار شکر میکردم که به من که مادرش هستم داره میگه. نرفته به پسرهای مردم بگه.

البته که خجالت داره. میدونم دختر بودم یکزمانی. ولی خب به گناه افتادن نمی ارزه. 

مامان منم زمانی که من همسن شما بودم یکی از بستگان رو که من بهش بی رغبت هم نبودم از پیش خودش جواب رد داد. سالها بعد اون آقا قصد داشت خانمش رو طلاق بده و من میدونستم چون مادرم از پیش خودش جواب رد بهش داده. امیدواره که حالا که من بزرگتر شدم و بقولی استقلال فکری پیدا کردم میخواد همسرش رو طلاق بده و از خودم خواستگاری کنه، جلوی مادرم به برادر کوچیکش گفتم من هیچ زمانی قصد ازدواج به فامیل رو نداشتم.(میخواستم چشمش از من بریده شه). مامانم بعدش که اون رفت بهم گفت منم میدونستم تو ایشون رو نمیخوای اون زمان که مجرد بود و گفت بهش جواب رد دادم. حالا که دیگه بعد از طلاق که جواب ردش قطعیه و ... . به مادرم گفتم البته اون موقع شما نظر منو نپرسیدی! همین رو گفتم و تمام. مامانم گفت چرا بهم چیزی نگفتی؟ بازم تکرار کردم شما نظر منو نپرسیدید. ولی بعدها دیگه برای هیچکدوم از خواهر و برادرام از پیش خودش جواب به کسی نداد. 

 گاهی ادم باید تابو شکنی کنه. به حرام افتادن خجالت داره عزیزم. بقول خودت آبروشون رو ببری خوبه؟!

برو به مامانت بگو

عزیزم ان شاء الله خوشبخت بشی.

تصویر یعقوبی

با عرض سلام؛
 اگر از هر نظر آمادگي ازدواج را در خود مي بينيد بدون خجالت و رودربايستي اين مسئله را با والدينتان درميان بگذاريد. مطمئنا اگر آنها آمادگي لازم و نياز شما را ببينند به كمكتان خواهند شتافت و خود بهترين راه را براي تسهيل و تسريع در ازدواج شما فراهم خواهند كرد. اگر خودتان نمي توانيد اين مسئله را با والدينتان مطرح كنيد مي توانيد با يكي ديگر از بستگان يا دوستان مورد اعتماد كه حرف و سخنش بر روي والدينتان تاثيرگذار است صحبت كنيد و از او بخواهيد در مورد نياز و آمادگي شما براي ازدواج با خانواده تان صحبت كند.
همچنين سعي كنيد با حفظ عفت و رعايت ضوابط اخلاقي و شرعي در مجامع و محافل زنانه نظير روضه هاي خانگي، مراسم هيأت هاي مذهبي و ... حضور يابيد تا زمينه آشنايي مادران نيازمند عروس و يا واسطه ها با شما مهيّا گردد. شركت در جمع هاي جديد به شما فرصت ديده شدن مي دهد و در محيط هاي جديد مي توانيد عقايد خود، شخصيت و ظرفيت اداره يك زندگي را به ديگران نشان دهيد. به عبارتي، پختگي شما تا زماني كه پشت پرده باشد، كسي را به سوي شما جلب نمي كند. شما بايد در محيط هاي اجتماعي سالم رفت و آمد داشته باشيد و قابليت هاي خود را نشان دهيد. حتما منظورمان را از قابليت متوجه مي شويد. يعني آن چه كه احترام ديگران را نسبت به شما برمي انگيزد و نشان مي دهد شما يك سر و گردن از ديگر دختران هم سن و سالتان بالاتريد و آمادگي يك زندگي واقعي را داريد. برای دریافت توضیحات بیشتر به این لینک نیز حتما مراجعه کنید.
در پايان آرزو مي كنيم تا همه جوانان عزيز كشورمان با عنايت خداوند و ائمه معصومين در مسير خداوند قدم بردارند و زمينه ازدواج موفق همه آنها فراهم گردد ان شاء الله

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

بنظرم جمله آخرتون صحیح باشه.

بنظرم چون دو سه ساله درگیر کنکور هستید، خستگی تون برای همینه و از خونه نشنی این حسها اومده سراغتون.

امشاله امسال بخونید، دانشگاه هرجایی شد دیگه برید.

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

اینکه میگین اگر ازدواج کرده بودم همون 18 سالگی کنکور قبول میشدم، درست نیست من هم همین طورم فکر می کنم اگر ازدواج کرده بودم این طور می شد آن طور می شد ولی اشتباهه وخیالات هست، در مورد احساس بی ارزشی منم همین طورم ولی خب من کلا بیکارم منظورم اینکه کرونا هم که نبود همین بودواز صبح تا شب هیچ کار مفیدی انجام نمی دهم، در مورد محبت هم نظر من اینکه انسان وقتی کودک هست از والدین و فامیل محبت می گیره ولی وقتی بزرگ بشه دیگه فرق می کند حتی وقتی والدینش بغلش کنند خجالت می کشه، ونیاز به محبت همسر دارد ولی تقصیر والدين نیست که ما نمی توانیم ازدواج کنیم آنها هم غصه می خورند وقتی می بینند بچه شان داره افسرده می شود

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

دقیقا یه حس زودگذره و خودت بهتر میدونی. سنتون هم خیلی زیاد نیس . نگران نباش قسمتت بیاد دهن همه بسته میشه.

این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.