حس میکنم اعتماد به نفس ندارم و واسه کسی مهم نیستم

07:37 - 1399/12/05

من یه جوون 19 سالم. به استعدادهام اهمیت میدم و خودساختم. اما تقریبا یه ساله احساس میکنم واسه هیچکی مهم نیستم. مثلا خانوادم بیشتر به داداش کوچیکترم اهمیت میدن تا من؛ مخصوصا پدرم. انگار از من خوششون نمیاد. یا مثلا وقتی با یکی از همکلاسیام دوست میشم، نمیدونم چرا دوستیمون یا ادامه پیدا نمیکنه یا یه دوستیه واقعی و صمیمانه نمیشه. این چیزا خوره شده و افتاده به جونم و داره منو میکشه. چیکار کنم؟ خجالت میکشم به اطرافیانم بگم که راهنماییم کنن درموردش. هر چقد توی رفتارم دنبال یه اشتباه میگردم کمتر دلیل پیدا میکنم.من می خوام زندگی کنم. دوست ندارم یه آدم افسرده باشم. نمی خوام از خودم واقعی و اونی که باید باشم و خدام دور بشم. لطفا راهنماییم کنید.

-------------------------------------
کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: https://btid.org/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال کنيد: https://btid.org/fa/node/add/forum
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين در مرور زمان نظراتشان جهت نمايش، ديگر منتظر تاييد مسئولين انجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: https://btid.org/fa/user/register

http://welayatnet.com/node/159233

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر 7292Mahdi
نویسنده 7292Mahdi در

سلام.

اگه یه توانایی خاصی داشته باشی همه اینها حل میشه .یه هنر خاص.یه جایگاه خاص.توان خاص.

مثلا یه گیتار زن حرفه ای بشی..یا اگه علاقه داری در علوم ماورایی کار کنی جوری که در یک جمع همه مشتاق باشن یه حرکتی نشون بدی براشون.یا صحبت کنی.انرژی درمانی یاد بگیری و...یا در چیزی جذاب تخصص داشته باشی.مثلا روی سنگهای قیمتی حرف برا زدن داشته باشی.تو بورس حرفه ای باشی و....اگه دعوت شدید مهمونی بقیه بگن فلانی هم هست حیفه نریم.یا تو هر جمعی همه دوست داشته باشن تو مجلس  رو اداره کنی.میدونی منظورم چیه که.

حتی وقتی سربازی اونجا هم کمکت میکنه.بخاطر اون تواناییت جای بهتری میدنت .و کلا سربازی خوش میگذره.بخوای زن بگیری اولین چیزی که میگن همون تواناییته.

هم اعتماد بنفست درست میشه.هم دوستات رو از یه دایره ی بزرگتر میتونی انتخاب کنی.هم اون توجهها که میگی بهت جلب میشه.ولی احساس میکنم یکم مغروری که همین باعث  میشه  نتیجه ی برعکس چیزی که میخوای بدست بیاری.

موفق.توانمند.خاص و کامروا  باشی

 

تصویر بی نام و نشون

سلام. مرسی از راهنماییت.

متاسفانه باید بگم اطرافیانم به غیر از ظواهر ادما به چیزی اهمیت نمیدن، تازشم ظاهر ادم هر جور که باشه یه عیب و ایرادی ازش میگیرن. وگرنه اگه به استعداد باشه خب منم تا حالا تموم سعیم رو کردم که یه نویسنده خوب باشم. 

مغرور؟! نه اونطور که شما فکر میکنی. معمولا من طوری ام که کاری به کار کسی نداره. البته یه لایه محافظ دورم گذاشتم که بقیه میگن غرور. ولی من میگم چیزیه که باعث میشه هر کسی به خودش اجازه نده هر چیزی بهم بگه.

تصویر sed313
نویسنده sed313 در

با سلام خدمت شما

این مسأله که شما به استعدادهای خود اهمیت می‌دهید نقطه قوت خوبی برای شما محسوب می‌شود.
سن جوانی؛ اوج شکوفا شدن استعدادها، شور ونشاط است، در این سن اگر توانستید به خوبی خود را کنترل و با ستفاده از  شور و نشاط جوانی، استعدادهای خود را شکوفا کنید، می توانید آینده ای روشن برای خود بسازید.
یکی از مهارتهای لازم در این سن کنترل هیجانات و احساسات است. از آنجایی که شما نیاز به دیده شدن و اوج احساسات و عواطف هستید هر مسأله کوچکی را برای خود بزرگی می‌‌بیند، به عنوان نمونه:  خودتان می دانید پدرومادر شما را خیلی دوست دارند و هر کاری برای خوشبختی بچه هایشان انجام می‌دهند، ولی گاهی پسر کوچک تر را بیشتر تحویل می‌گیرند، این مسأله باعث ناراحتی شما شده در حالیکه اگر به این دید ببینیم مشکلی پیش نمیاد، که آنها شما را به عنوان پسرشان دوست دارد ولی از آنجایی که  شما بزرگ و مستقل شده اید  و داداش شما سن پایین تری دارد و هنوز اول راه است و باید خیلی آموزش ببیند، توجهات بیشتری به ایشان دارند. پس ناراحتی شما، از احساسات و حساسیت کنترل نشده نشأت می‌گیرد وگرنه شاید آن‌ها شما را بیشتر هم دوست بدارند ولی در عمل نشان ندهند.

در مورد دوستان و اطرافیان،  در یک رابطه دو نفره،  دو طرف مختار هستند که با هم صمیمی شوند یا نشوند به این معنا که پنجاه درصد موضوع در اختیار ما نیست. پس وقتی عمل دیگران و احساسات آنها دست شما نیست ناراحتی و دلخوری چرا برای شما به وجود بیاید؟
گفتید که خودساخته اید، این ویژگی خیلی خوب است. افراد خودساخته در این سن، باید بتوانند هیجانات و عواطف خود کنترل کنند تا کمتر ضربه بخورند و در مقابل احساسات باید قوی باشد . بهتر است سعی کنید راه و هدفی برای خود تعیین کنید و با اعتماد به نفس به کار خود ادامه دهید تا هر مسأله ای شما را بهم نریزد.

این مسأله که، شما نمی خواهید افسرده شوید یا از خداوند دور شوید، نشان از فهم بالای شماست . دراین مورد سعی کنید بحث معنویت خود را پر رنگ تر کنید و با دوستان و رفیقانی که در این سو هستند بیشتر معاشرت داشته باشید و همچنین نکته آخر احساسات خود را کنترل کنید شاید این نوع احساسات از زودرنجی سرچشمه بگیرد. و برای اینکه حساسیت کم تر شود:
- سعی کنید سطح توقعات خود را از اطرافیان کم تر کنید.
- سعی کنید در مورد دیگران قضاوت نکنید( مثلا پدروماد مرا دوست ندارند؟)، شاید از آنان بپرسیم بیشتر شما را دوست داشته باشند.
- هر اتفاقی که برای‌تان افتاد، زود و با عجله واکنش نشان ندهید و بعد از آرامش جنبه های مثبت قضیه را نگاه کنید و جایگزین فکرهای بد کنید.
هدف و برنامه ریزی به راه خود ادامه دهید.

با تشکر موفق باشید.

تصویر بی نام و نشون

سلام.

بله متاسفانه بزرگترین عیب من زود رنجی هست.

بحث معنوی؟ تا حالا کسی رو پیدا نکردم که دوست داشته باشه، البته به جز استادم. 

ممنونم بابت راهنماییتون.

تصویر آلا
نویسنده آلا در

سلام.اینی که میگین هرچی فکر میکردین دلایل کمی پیدا میکردین خوب شاید همین دلایل کم باعث آزار بقیه میشه ولی شاید هم شما بی تقصیری و این بقیه هستن که به احساسات شما بی توجهن.به نظرم سعی کنین که تمرکزتون رو از آدمای اطرافتون به سمت چیزهای دیگری ببرید.کمتر روی واکنش های اطرافیانتون متمرکز بشید.چیز هایی که به شما حس ارزش و غرور میده.به نظرم برای بالا بردن اعتماد به نفس یکی از چیزهایی که میتونه کمک کننده باشه اینه که کارایی انجام بدیم که این حس مهم بودن و با ارزش بودن رو برای خودمون به وجود بیاریم.حالا چرا حتما باید بقیه تأییدمون کنن تا به اعتماد به نفس برسیم؟فقط خودتونید که میتونین به خودتون کمک‌کنین.اگه به دنبال تأیید بقیه باشیم و بخوایم از طریق بقیه اعتماد به نفس به دست بیاریم،هر لحظه با رفتار نامناسب اطرافیان این حس اعتماد به نفسو از دست میدیم.این حس وقتی با ارزشه که چیزی نتونه کمش کنه.ثابت بمونه.نه این که با هر رفتاری حس بی ارزش بودن و بدبختی پیدا کنیم.آخه پدر مادرتون چرا نباید شما رو دوست داشته باشن؟بچشون رو؟توی هر خانواده ای یه بچه ای پیدا میشه که بگه مامان بابای من اون یکی خواهرمو یا برادرمو بیشتر از من دوست دارن!اگه دوست ندارین افسرده باشید و از خودتون و خدا دور بشید پس به خودتون کمک کنید،نذارین این حس از یه سال بگذره و چند سال ادامه پیدا کنه.خودتون تمومش کنین این حسو.خیلی موقع ها احساسات کاذبی میاد سراغمون ولی نباید بزرگشون کنیم و بهشون پر و بال بدیم تا ذره ذره نابودمون کنه.رابطتون رو با خدا قوی و قوی تر کنید این خیلی بهتون کمک میکنه.هر جور که فکر میکنین سعی کنین بهش نزدیک تر شین.اگه فکر میکنین کسی که هستین،خود واقعیتون خوبه و مشکلی نداره پس به خاطر بقیه ازش دست نکشید.یه جمله ی قشنگی خوندم میگفت:

“خودت باش،کسی هم اگر خوشش نیامد،نیامد،اینجا کارخانه ی مجسمه سازی نیست”.(البته این جمله به نظرم معنای عمیقی داره و برای همه صدق نمیکنه)

بلخره دوستایی پیدا میشن که خود واقعیتون رو دوست داشته باشن و بپذیرنش.دوستایی که قرار باشه جلوشون خودمون نباشیم به نظرتون دوستای خوبین؟!همون بهتر که اصلا همچین دوستایی نباشن....

به خدا اعتماد کنین مطمئن باشین هیچوقت بد ما رونمیخواد و حتما دلیلی وجود داشته که دوستی هاتون ادامه دار نشده.

تصویر بی نام و نشون

سلام.

حرفاتون به جا و درست.

متشکرم بابت راهنمایی دوستانه تون.

این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.