شهادت امام حسن عسگری-ع آغاز امامت امام مهدی-عج ارسال رصد

صفحه طنز

09:14 - 1400/07/20

من و تفأل به حضرت حافظ و «خال» هندوی آن ترک شیرازی!!!

بیست و هفتم شهریور، «روز شعر و ادب فارسی» در صفحات سایت به دنبال مطلبی در این رابطه، مناسب سن پسرم می گشتم. 
قرعه افتاد به صفحه یکی از کارشناسان محترم که مطلب جالبی ارائه داده بودند؛ با عنوان «روضه سیدالشهداء(ع) با فال حافظ!!!!!». انصافا مطلب جالبی بود!
همیشه در مورد «تفأل به حافظ» از خود می پرسیدم: «تو که شعر دوست و شاعر دوستی؛ خداوکیلی چقدر به فال حافظ اعتقاد داری؟!».

در آن صفحه آمده بود که پیرمرد روستایی نزد نویسنده گرانقدر «عبدالحسین زرین کوب» میروند و  می پرسند: «شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟» 
آقای زرین کوب می فرمایند: «خب بله، صد درصد». 
پیرمرد میگویند: «ولی من اعتقاد ندارم». «خیلی دوست دارم معتقد شوم. یک زحمتی برای من می‌کشید؟ یک فال برایم می‌گیرید؟» 
دکتر زرین کوب: «ولی من الان دیوان حافظ ندارم»...(1)

با خودم گفتم کاش چنین موقعیتی برای من هم فراهم بود و مثل پیرمرد روستایی نزد استاد زرین کوب شرفیاب می شدم و ایشان زحمت یک فال هم برای من می کشیدند. 
نگاهی به کتابخانه کوچکم انداختم؛ دیدم کتاب حافظم خانه پدرم مانده و با خود به خانه ام نیاورده ام.
با خود گفتم: مشکل، فقدان کتاب نیست. مشکل اصلی اینست که حضرت حافظ، جواب سر راستی به من نمی دهد؛ و الا امکان تفأل اینترنتی فراهم است.
مدتی از آن روز گذشت... .

ده روز پیش که در آرشیو قصه های پسرم، پی قصه ای می گشتم؛ رسیدم به داستانها و شعرهای طنز... .
خواندم و خندیدم و رسیدم به مناظره! مناظره که چه عرض کنم؛ در واقع ای مجادله بود در ادبیات، بر سر یک «خال»:

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به «خال» هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به «خال» هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به «خال» هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که بُرده جمله دلها را

محمد عیاد زاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم، نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا؟
و «خال» هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلا
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پاها را
فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ماها را

و من در ٢۶ آذرماه ۱٣٩۵ مناظره رو اینگونه ادامه داده بودم که:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
چه بی شرمم اگر بخشم سر و دست و دل و پا را
اگر بخشم سمرقند و بخارا و تمام مال دنیا را
بِه از بخشیدن دل را، حریم أمن الله را
هزار افسوس گر دل را دهم بر «خال» هندوها
تَوَكَّلْتُ عَلَی الْحَیِ بگو ... كَبِّرْهُ تَكْبیراً (2)

شعر خودم را که خواندم خوشم نیامد. اصلا به دلم ننشست... با خودم گفتم: چه نچسب! عَجب عُجبی! حافظ مشهور است به «لسان الغیب» ، «لسان العُرفا» ، «ناظم الاولیاء» و «ترجمان الاسرار». این که شعر نیست؛ تجری و جسارتیست بر حضرت حافظ!!!!
حافظی که می سراید: 
در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عَجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

اگرچه در ظاهر من به «صائب» و «شهریار» خرده گرفته بودم، ولی با حافظ هم بخاطر سودای آن «خال» هندویش، درافتاده بودم!!! 

به خود گفتم: تو کجا و درافتادن با «لسان الغیب» کجا؟! گویی فراموش کرده ای که «مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ، صَرَعَهُ».(3)

کمی که گذشت، شیطنتم گل کرد و گفتم: ولی خودمانیم حافظ هم از «آن ترک شیرازی» زده به «خال هندو» و بعد هم املاک «سمرقند» و «بخارا» را حاتم بخشی کرده. (وَهبَ الامیرُ مالایَملَک). 
خلاصه یک دل سیر خندیدم و حس کردم شدیداً دوست دارم یا همین شعر را، یا شعر طنز دیگری را به این مناظره اضافه کنم. 
استغفراللهی گفتم و سعی کردم خودم را مشغول کنم... . ولی نشد... گویا استغفارم نگرفت... عاقبت شیطنت امانم رو برید... .
یکدفعه یادم به فال استاد زرین کوب برای آن پیرمرد روستایی افتاد و برآن شدم که از خود حافظ اجازه مناظره بگیرم. یاعلی گفتم و فاتحه ای نثار روح ملکوتی ایشان کردم و قسمش دادم به دو معشوقه معروفش "خدا و شاخه نبات" و سریعا یک فال اینترنتی گرفتم. 
و أما الفال
الفال و ما ادراک الفال!!!!!!!
چه فالی! و عجب تفألی!!!!! 

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ور ز "هندوی" شما بر ما جفایی رفت رفت(4)

خواندم و بسیار خندیدم و بر شعفم می فزود که بله؛ حافظ در فال ما هم از «خال» هندو سروده... تا رسیدم به بیت چهارم؛ دیدم انگار حافظ خشمگین است و از دست من دلخور... :
از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت(5)

ای وای بر من! حافظ با من بود که گفت: «سخن چین؟؟؟؟؟؟!!!!!!».

گفتم: آقا... عرض ادب و ارادت... ما پنج سال پیش با شما مزاح کوچکی انجام دادیم؛ شما چرا امروز بر ما خشم گرفتی؟!
رسیدم به بیت آخر:
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت(6)

به خودم گفتم: رفت رفت و رفت رفت... کجا رفت؟ گویی حافظ خیلی عصبانی پاسخم داد!!!!
گفتم حافظا من یک زمانی خبطی کردم و ادای واعظان را درآوردم. تو بزرگی کن و بر من نگیر... بقول خودت؛
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف 
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی  
حاشا به فتوَّتت؛ شما که با رفت رفت و رفت رفتت خنده را بر ما زهر کردی و مرا حسابی ترساندی! 

تفسیر فال را از نت گرفتم؛ آمد:
برای کار اشتباهی که انجام داده اید پشیمان هستید، اگرچه دیگر وضعیت به حالت قبل برنخواهد گشت اما باید به فکر جبران باشید... .

دیدم نه خیر؛ حافظ دارد با من صحبت می کند... البته صحبت هم که نه؛ گلایه می کند. گفتم: ای آقا... آقا؛ جان ناقابلم به تصدقت... در گذشته خطایی کردم و امروز نادمم... صرفا کلماتی بود که از زبان ما ردیف و هم قافیه شد...
خرده نگیر حافظا؛ قافیه گاه رهزن است.
بیا و بگذر... آخر چگونه برای شما جبران کنم؟!!!

به فکرم رسید فال دیگری بگیرم. شاید در تفأل جدید، حافظ با من از در صلح بدرآید. 

در تفأل جدید؛ این غزل که آخرین سروده خواجه حافظ شیرازیست و در بستر بیماری سروده؛ فال ما آمد. 
و یا للعجب!!!!! که سودای «خال» تا لحظات واپسین ادامه داشته و دوباره صحبت از «خال» است!!!!:

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود
گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان

حال دلم ز «خال» تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

دیدم قضیه ی «خال» خیلی جدی تر از این حرفهاست. گفتم: ای آقا، خوش باشید شما... مرا چکار به «خالِ» هندوی آن ترک شیرازی؟!

تفسیر فال آمد: اگر به کسی بدی کرده ای سعی کن از او حلالیت بطلبی که کار حساب و کتاب در آن دنیا بسیار مشکل تر از این جهان است و این دو روزه دنیا ارزش آن را ندارد که به خاطرش بخواهی با بار سنگین به دیار باقی بروی انشالله که از رستگاران روز قیامت خواهی بود.

یاعلی!!! یا حسین!!! یا غیاث المستغیثین!!!

به حافظ گفتم: تو را بخدا... من بخندم یا بگریم؟! من در ذهن و خیال کوچکم خواستم با شما مزاحی کنم؛ غافل از آنکه دو ساعتی هست که شما مرا سرکار گذاشته اید... . یک جواب از درِ صلح بده، خلاصم کن؛ پریشانم کردی!

پاسخ آمد: 
ای صاحب فال ، زندگی را سخت نگیر که هم خوب و هم بد آن می گذرد. بدان که به فرمایش امام علی(ع): «لذتی که درعفو است در انتقام نیست»، پس شما هم بهتر است وقت با ارزش خود را با اینگونه مسائل هدر ندهی و به فکر فردایی بهتر برای رسیدن به خواسته هایت باشی!

«بیستم مهر، روز بزرگداشت لسان الغیب، حضرت حافظ بزرگ، گرامی باد».

حافظ جان؛ یه ختم قرآن طلبت! خخخخخخ

یاعلی
________________________
1. ادامه مطلب «روضه سیدالشهداء(ع) با فال حافظ» در لینک زیر:
https://btid.org/fa/news/182953 

2. بگو بر خدا توکل میکنم و او را بسیار بزرگ شمار
3. آن كس كه با حق درافتد، حق او را بر زمين خواهد زد.(نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، حکمت 408، ص 520)
4. یعنی: اگر از دست زلف سیاه تو گناهی سرزده است، مجازاتش نکنند و اگر از «خال» سیاه او برما ستم شد، چیزی نیست ما آزرده نمی شویم.
5. یعنی:  سخن‌چینان سبب ملامت خاطرها شدند و به سبب آن اگر میان هم‌ نشینان ناسزایی رد و بدل گردید، گذشت وتمام شد.
6. یعنی: به واعظ بگو از حافظ بدگویی نکند. او از این خانقاه (شهر) به در رفت. برای پای آزادی، بندی متصور نیست به هرکجا رفت رفت. گذشت و تمام شد.

-----------------------
کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: https://btid.org/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال کنيد: https://btid.org/fa/node/add/forum  
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين در مرور زمان نظراتشان جهت نمايش، ديگر منتظر تاييد مسئولين انجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: https://btid.org/fa/user/register

http://btid.org/node/185934

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر روضه رضوان

با سلام جالب بود 

یکم بگم از خودم ...

۴۲ سالمه 

۲۲ ساله تو نت فعالم...

و این داستان خال و خط و ابرو رو بارها خوندم

 

حتی داستان الو اطلاعات ...

اما یه بیت برای اثبات تازه کاری خودم 

 

بیاد کاربری بنام **حبیبه** ...

 

که همیشه در سایت اسک دین  همراهی می کردند کاش اینجا هم پیداشون بشه 

 

سالگرد روز حافظ ۲۰ مهر ۱۴۰۰ 

تعالی به حافظ زدم..

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید...

 

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید...

heart                      heart                      heart

حبیبه* گفت اسک، جای استراحت نیست

همی به گفته سجاد*،جای حاجت نیست

به روز شعر و تغزل،دمی خوشست بیا

که جایگاه جهان،جای استخارت،نیست

اگر حافظ و یا صائب ببخشد مال خود بخشد

بیان عرض حاجت در کنار استراحت نیست

بیا روضه*میان خوبرویان جهان منشین

که بین خال خط حافظ و صائب حسادت نیست

 

ببخشید تازه کارم فقط خواستم بگم خوندمش...

 

تصویر به تو از دور سلام

سلام بر شما بزرگوار

از توجه شما و شعر زیباتون سپاسگزارم.

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم

ان شاء الله که در هر عرصه ای فعالیت می کنید؛ رضایت خداوند و مهر تأیید امام زمان(عج) رو در کارنامه تون داشته باشید.

یاعلی

تصویر به تو از دور سلام

صرفا شوخی با انجمن رهروان ولایت

(این شعر فقط و فقط و فقط یک شوخی هست. پیشاپیش اگر کسی قراره دلخور بشه ازش معذرت میخوام. فقط خواستم یک کمی جو سایت عوض بشه).

به رسم ادب، مطلع شعر کنم تقدیر
از تیم نظارت و مشاورین و مدیر

دو ساعت است زل زدم به کامپیوتر
مناظره ی کارشناس است و متنفر

مخم هنگ کرد بس که خواندم کانت
مناظره های فیلسوفان این وب سایت

لطیفه گوی انجمن، چنگیز پنگیز است
دل ما را رهاند از غصه، عاشق فرنگیز است

در این میان چند M را دوست می دارم
مسیح و میترا ، ma.s  و M121

عزیز دلم، یار مهدوی، منتظر غریب!
دوباره شده ناپدید، به طرز عجیب!

مسیحِ عزیزم، در میان ما اذیت شد
عاقبت گفت شوهر کرده؛ غایب شد

محمدرضا همچنان در شوق نکاح
باچنگیز، درپیج بغل، درحال مزاح

یکی بُوَد در این میان، تخصصِ مایع
نمی شود بَرَم نامش، کند مرا ضایع!

ولی خدایی، هر کجا صحبت از خیانت شد
علیرضا2021 هم، آنجا قابل زیارت شد!!!!!

محمد81؛ ندا دهد که جناب بیا
کجایی ببینی عجایب، بیا بیا!!!!

های های فدای تو، جگرم؛ پسر پانزده ساله
که گفت مشاوره می خواهم از شما ؛ خاله

فرامرز هم آمده با تِز تعدد زوجات
هدیه آورده نسوان را از باب نجات

سعیده ی عزیزم و خواننده ی خاموش
کنند لایک، نویسندگان پر جنب و جوش

هرکه هرچه گفت، بنده ی خدا ، ابن عابدین
مجرد بماند، که شاید قسمتش شود خائنین

همه یک دور نویسند، در نقش ناشناس
و آخر انگشت گیرند بهم، تویی ناشناس

در این میان منم عمه ی سقراط
ترفیع یافته از جده ی وب سایت

مبادا جلویم را بگیرید، بر پل صراط
گردنم کج، منم "ندانم" چون سقراط

سلام. رهگذر ؛ آمده می گوید : علوم غریبه می داند
وقتی از اجنه و هاله گوید، دهان سایت باز می ماند

منتقدانه آمد و گفت: ای عجب بیهوده میتازی!
چرا بهر سقراطِ دانا، اینچنین وصله میسازی؟!

تو اگر بانوی ایرانی، پس چرا در اندیشه یونانی؟!
چرا هنوز یک اسم با مسما برای خود نمی دانی؟!

مدیر آمد و گفت: ای بابا باز هم که با هم گلاویزید!
چرا در همه صفحاتِ انجمن، این چنین در ستیزید؟

او هم یکی بیکار دراین سایت و کاربری ویژه است
نود و نه درصدش کاربر و یک درصدش ویژه است

تا من آمدم عضویت بگیرم، بگویم سلام
گویی همه را مسدود کرد، گفت والسلام

این چنین با همه وداع کرد و ختم کلام!
بنده حقیر هم بر همه از دور دادم سلام!

آری؛ آن روزها، رهروان ولایت بود درگیری
روزانه، مسئول نظارت، در حال شر گیری!

ببخشیدم اگر اسائه ادب کردم و بی ادبی
واللهِ نیَتم ساعتی خنده بود و سرگرمی!

28 دیماه 1399

یاعلی

تمامی حقوق متعلق به اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه می باشد