شهادت امام حسن عسگری-ع آغاز امامت امام مهدی-عج ارسال رصد

قصه های حسین (2)

08:29 - 1400/06/29

نام قصه: حواست به خوردنت باشه کوچولو!

موضوع: عادت به خوردن فست فود و بازیهای رایانه ای

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود....
یک پسر بازیگوشی بود که اسمش آرمین بود.
آرمین قصه ما بچه خوب و با نشاطی بود؛ ولی عادتهای بدی داشت.
آقا آرمین ما خیلی به بازی های کامپیوتری علاقه داشت؛ بهمین خاطر همیشه سرش تو گوشی این و اون بود.
هر چی مامانش می گفت : آرمینم، نازنینم! تلفن همراه و رایانه که وسیله بازی نیست!
پسر گلم، چشم خوشگلم! بازی کردن با این وسائل حد و اندازه ای داره. تو نباید خیلی با رایانه و تبلت و موبایل بازی کنی!
عزیز دلم، نفس مامان! موبایل یه وسیله شخصیه. تو اجازه نداری با گوشی های دیگران بازی کنی!
باباش می گفت: آقا آرمین! بازی های موبایل مناسب سن شما نیست!
آرمین می گفت : باشه باشه دیگه بازی نمی کنم. قول میدم. این دفعه آخره. مامان، بابا این دفعه آخره.
ولی بازم چند ساعت بعد، نو از نو، روزی از نو!
گوشی بابا رو برمی داشت...با گوشی مامان بازی می کرد...
خونه عمو می رفت، به عمو می گفت: عمو، عمو گوشیت میدی یه دقیقه من بازی کنم؟!
خونه خاله می رفت به پسرخاله می گفت: بیا با هم با تبلتِ خاله خانم بازی کنیم!
خلاصه آقا آرمین قصه ما دائما سرش توی گوشی و در حال انجام بازی های رایانه ای بود.
موقع ناهار مامانش می گفت: عزیز دلم، فدات بشم، بیا پسرم غذا بخور.
میگفت الان میام، الان میام. ولی نمی اومد.
باباش می گفت : گل پسری، کاکل زری، قند عسلی! بیا دیگه سفره پهنه. بیا با ما ناهار بخور.
میگفت: یه کم دیگه بازی کنم. میام میام.
خلاصه همینجوری روزها گذشت وگذشت. تا اینکه یکروز آقا آرمین حس کرد چشماش درد میکنه، انگشتهاش سوزن سوزن میشه ، سرش گیج میره...
به مامانش گفت: مامان حالم بَده.حالم بَده.
مامان گفت باید به مطب بریم؛ پیش یه دکتر بریم. آرمین گفت: من نمیام، من نمیام. میترسم. دکتر آمپول داره. سوزنهای ناجور داره.
تا اینکه سرش گیج رفت و گیج رفت و ولو شد روی زمین.
بابای آرمین اونو بغل کرد و بردند دکتر.
دکتر یه نگاه زیر چشمای آرمین انداخت گفت: خب آقا آرمین گوشت می خوری؟ 
آرمین گفت: نه. نه. نه. گوشت چی چیه؟! دوست ندارم!
دکتر گفت عدسی چی آرمین میخوری؟ 
گفت نه. نه. نه. عدسی که من دوست ندارم.
گفت اسفناج چی؟ میخوری؟ 
آرمین گفت: خخخخ. مگه ملوان زبلم؟! که اسفناج هم بخورم؟!
دکتر گفت: چی دوست داری؟ میوه که حتما میخوری؟ 
آرمین گفت: من میوه دوست ندارم. من فقط فست فود و نوشابه دوست دارم.
دکتر گفت: خب. خب. خب دیگه چی چی؟ 
آرمین گفت: چیپس، پفک، پفیلا، شکلات و کیک، همینا
دکتر گفت: خب. ورزش می کنی؟ 
آرمین گفت: هان!
دکتر گفت چه بازی هایی می کنی؟ 
آرمین گفت: بازی های رایانه ای، با همبر جانانه ای!
دکتر گفت غذاهای ساندویچی پای کامپیوتر؛ آره؟! وای وای وای!
باید بری آزمایش بدی؛ تو کم خون شدی!
به جای این بازیها باید بری با بچه ها توپ بازی و شنا و ورزش کنی! آرمین آقا باید حَرِکت کنی!
بجای فست فودها هم باید که سبزی بخوری، گوشت بخوری، عدسی و ماهی بخوری. آرمین آقا، تو میتونی دوغ بخوری!
بجای نوشابه باید میوه و آب میوه تازه بخوری!
بجای چیپس و پفک باید که ذرت بخوری، فندق و پسته بخوری
بجای کیک و شکلات، باید تو عسل بخوری...

دکتر گفت: آدم باید حواسش به خوردنش باشه که چی میخوره.(۱) خوراکیهای آلوده نخوره؛ غذاهایی بخوره که پاکیزه و تمییزه. خدا گفته : «كُلُوا مِن طَیِّبَاتِ: یعنی غذاهای پاکیزه و تمییز بخورید». شما اگر اینجوری پیش بری و در خوردن اینجور خوراکی ها زیاده روی کنی، رشد نمی کنی، بزرگ نمی شی.(٢) 
آقا آرمین با مامان و باباش رفت آزمایش داد و حدس دکتر درست بود. کم خون شده بود.
از اون روز به بعد آرمین تصمیم گرفت به حرف دکتر و بابا، مامانش گوش بده. 
فردای اون روز بجای نشستن پای بازی های رایانه ای به پارک میرفت و با بچه ها بازی میکرد. صبحها می رفت شنا می کرد.
از اون به بعد تصمیم گرفت بجای فست فودها بیاد غذاهای سالم بخوره!
روزها و روزها به همین منوال گذشت و گذشت و حال آقا آرمین قصه ما بهتر و بهتر شد.

بچه های گل! اگر آرمین این تصمیم رو نمی گرفت حالش خوب می شد؟
از این قصه چه نتیجه ای می گیرید؟    

تاریخ قصه: تابستان ۱٣٩۴
________________________
۱. فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ (عبس، ٢۴)
٢. اشاره به آیه: "كُلُوا مِن طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَلَا تَطْغَوْا فِیهِ" (طه، ٨۱)

------------------------
کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: https://btid.org/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال کنيد: https://btid.org/fa/node/add/forum
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين در مرور زمان نظراتشان جهت نمايش، ديگر منتظر تاييد مسئولين انجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: https://btid.org/fa/user/registe+635

http://btid.org/node/183388

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر به تو از دور سلام

اسم قصه: مسابقه کتابخوانی

موضوع قصه: مهربانی با حیوانات

ما خونمون تو روستاست. یه روستای سرسبز و باصفا. 
توی روستا بعضی از خونه ها گاو و گوسفند، مرغ و خروس و حیوانات اهلی دارند.
من کلاس دوم هستم. ما صبحها میریم مدرسه و بعد از ظهرها با خانوادمون توی مزرعه کار می کنیم.
توی روستا بعضی از خانواده ها کشاورز هستند و همه خانواده در مزرعه با هم همکاری می کنند.
ما هم گاو و گوسفند داریم و هم مرغ و خروس.
خدا امسال یه گوساله و یه بره کوچولو هم به ما داده.
من بره ها و جوجه های کوچولو رو خیلی دوست دارم. بره و جوجه های کوچولو خیلی قشنگند.
من اونروز با بره کوچولوی قشنگم رفته بودم با بچه های آبادی بازی کنم!
ما معمولا با هم فوتبال بازی می کنیم. بازیهای ما در روستا خیلی پرجنب و جوشه!
من اونروز سوار بره کوچولو قشنگم شده بودم.
البته پدرم گفته بود نباید سوار حیوانهای زبان بسته بشم؛ خصوصا گوساله ها و بره های کوچولو! 
بابا میگه دنبال مرغ و خروس ها هم نکنم! ولی من دوست دارم با بره کوچولوی قشنگم بازی کنم!
و گاهی هم دنبال مرغ و خروسها می کنم و از صدای قدقد اونا خوشم میاد!
ولی بابام مخالفه و میگه : تو حیوونا رو اذیت میکنی. اینکارو نکن!

معلم ما هم تو روستا زندگی میکنه و خونه شون هم کنار خونه ماست! گاهی هم میاد به مزرعه ما سر میزنه.
ما در مدرسه مسابقات زیادی داریم!
مثل مسابقه دو ، طنابکشی، روزنامه دیواری ، کتابخوانی و ...!
من در مسابقه کتابخوانی شرکت کردم و آقای معلم به من یه کتاب داده که بخونم!
اسم کتاب من هست: «با حیوانات مهربان باشیم».
من باید با دقت کتاب رو بخونم که در مسابقه برنده شم!
اگه موافق باشین کتاب رو با هم بخونیم؟!:
بسم الله الرحمن الرحیم
«حیوانات اگرچه انسان نیستند، اما درد را حس می کنند و در مقابل انسانها توان دفاع از خود ندارند، به همین دلیل آزار حیواناتِ زبان بسته، بدونِ دلیلِ قابلِ قبول، حرام و گناه است. 

کسی که قلب مهربانی دارد، حیوانات را آزار نمیدهد. 

زنی از بیابانی گرم و سوزان می گذشت و بسیار تشنه بود. در راه چاهی پیدا کرد و چون چیزی برای آب کشیدن نداشت خودش وارد چاه شد و از آب چاه نوشید. وقتی می خواست از چاه خارج شود ، سگی را دید که از شدت تشنگی خاکِ نمناک می خورد. دلش برای سگ سوخت و گفت: او هم مثل من تشنه است. دوباره وارد چاه شد و کفشهایش را پر از آب کرد و برای سگ آب آورد و جگر تشنه ی سگ را سیراب کرد . پیامبر خدا(ص) فرمودند: خدا گناهان این زن را به همین دلیل بخشید و او را از اهل بهشت قرار داد».(۱)

بنابراین به هیچ وجه حق نداریم روی چهارپایان بنشینیم ، به پرندگان سنگ بزنیم، گربه ها را بکشیم، جوجه های رنگی را هرچند برای بازی بچه ها بفروشند، دست بچه های کوچک بدهیم تا آزار دهند، یا حتی قورباغه ی زنده را، بی جهت و برای تفریح، مورد جراحی قرار دهیم و ...   بلکه باید با حیوانات مهربان باشیم».

من بعد از خوندن این کتاب تصمیم گرفتم از این به بعد با حیوانات مهربونتر باشم!

امروز که روز مسابقه کتابخوانی هست؛ همه بچه ها کتاب قصه رو خوندن و آماده آمادن!
آقای معلم برگه سوالات مسابقه کتابخوانی رو داده که ما جواب بدیم.
دوستان من؛ شما هم دوست دارید توی مسابقه شرکت کنید؟!
پس شما هم به این سؤالا جواب بدید:
۱. کسی که قلب مهربانی دارد، حیوانات را ... نمیدهد.
٢. آزار حیواناتِ زبان بسته، بدونِ دلیلِ قابلِ قبول، ... و ... است.
٣. وقتی که زن در بیابان سگ تشنه را دید؛ چه کرد؟ آیا او را رها کرد؟
۴. پیامبر خدا(ص) در مورد زنی که سگی را سیراب کرد؛ چه فرمود؟
۵. ما باید با حیوانات چگونه رفتار کنیم؟

بچه ها، شما هم به سؤالات جواب دادین؟ 
شما هم برنده مسابقه کتابخوانی ما هستید.

آفرین بر شما بچه های پرتلاش!
________________________
۱. ضمن روایتهای معراج (به نقل از سایت تبیان)

تصویر به تو از دور سلام

اسم قصه: تو ماشین منو شکستی! 

موضوع قصه: تفسیر کودکانه سوره عصر (آموزش صبر و قسم دروغ نخوردن)

بهروز و صادق همسایه بودن و با هم دوست بودن. همیشه به خونه هم میرفتن و با اسباب بازی های هم بازی میکردن. 
یکروز که صادق به خونه بهروز اومده بود و داشتن با هم پلیس بازی میکردن، ماشین پلیسِ بهروز از دست صادق افتاد و یه تکه اش شکست. ولی صادق عمدا ماشین بهروز رو نشکسته بود. و نمیدونست باید چکار کنه؟!!! خجالت می کشید به بهروز بگه من ماشین پلیست رو شکستم.
برای همین سریع گفت: من دیگه خسته شدم و میخوام برم خونه مون!
ولی بهروز که هنوز دوست داشت بازی کنه، گفت: ما که هنوز بازی نکردیم! یک کم دیگه بازی کنیم، بعد برو... .
همون موقع، یه دفعه بهروز متوجه شد که دیگه ماشین پلیسش آژیر نمی کشه و شکسته! به صادق گفت: تو ماشین منو شکستی؟! 
صادق گفت: نه! من؟ نه! اصلا!
بهروز گفت: ماشین من دست تو بود، تو اونو شکستی! و شروع کرد به گریه کردن و داد و هوار کشیدن! 
مامان بهروز که صدای گریه و داد و فریاد بهروز رو شنید، اومد ببینه چی شده!
مامان گفت: بچه ها! چه اتفاقی افتاده؟!
بهروز گفت: من دیگه با صادق قهرم! صادق ماشین پلیس منو شکوند! 
صادق برای اینکه ثابت کنه که شکستن ماشین کار اون نبوده، قسم خورد و گفت: خاله؛ به خدا من ماشین بهروز رو نشکستم.

بچه های گل من؛ صادق کار خوبی انجام داد که قسم دروغ خورد؟!

صادق میدونست که نباید به دروغ قسم بخوره! و به دروغ قسم خوردن کار خیلی بدیه!
وای وای وای؛ چه کار بدی!

مامان بهروز گفت: بچه های گلم! این که گریه و داد و هوار نداره که! 
اگه قول بدین بچه های خوبی باشین و گریه نکنین، دو تا ماشین خوشگل براتون میخرم.
بچه ها با خوشحالی گفتند: باشه! چشم!
بعد مامان گفت: بهروز، مامان! سوره عصر رو بخون ببینم!
بهروز شروع کرد به خوندن:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَالْعَصْرِ ﴿۱﴾
إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ ﴿۲﴾
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴿۳﴾

مامان گفت: آفرین نفس مامان! خب بچه ها میدونید که "والعصر" یعنی چه؟
بچه ها گفتند: نه، نمیدونیم!
مامان گفت: خدا در این سوره به زمان قسم خورده! حالا میدونید چرا؟
بچه ها دوباره گفتند: نه!
مامان گفت: چون زمان خیلی مهمه، و خدا برای چیزهای مهم، قسم میخوره!
مامان دوباره پرسید: بچه ها میدونید چرا زمان مهمه؟ 
بچه ها باز نگاه به هم کردن و جوابی ندادند.
مامان گفت : چون ما در طول زندگیمون (عمرمون) میتونیم کارهای خوب زیادی انجام بدیم!
خب کارهای خوب مثل چی؟
بهروز گفت: مثل سلام کردن.
صادق گفت: مثل به مامان و بابا کمک کردن!
دوباره بهروز گفت: مثل قرآن خوندن
صادق گفت: عه عه مثلِ مثلِ ...
مامان گفت: کارخوب مثل : بازی کردن شما بچه ها... 
کار خوب مثل : آشتی کردن...
کارخوب مثل: صبر کردن...، راست گفتن... 
خب صادق: میدونی معنی اسمت چیه: صادق گفت: بله خاله! یعنی راستگو!

مامان گفت: آفرین صادق جان! حالا بچه ها بگید ببینم کارهای بد مثل چی؟
صادق فوری گفت: مثل دروغ گفتن!
بهروز گفت: مثل شکستن اسباب بازی 
مامان گفت: بچه ها قسم دروغ خوردن چی؟ 
بچه ها با هم گفتن: کار خیلی خیلی بدیه!
مامان گفت: بچه ها ما نباید برای هر چیزی قسم بخوریم! 
خدا حواسش به همه ما هست و هر کاری انجام بدیم و هر حرفی بزنیم، راست باشه یا دروغ، خدا می بینه! 
خدا به ما انسانها فرصت میده که کارهای خوب انجام بدیم! و هرکی از فرصت های عمرش خوب استفاده نکنه "لفی خسر" میشه و ضرر میکنه! 

بچه ها! خدا توی سوره عصر گفته فقط آدمهای مؤمن و خوب و درستکار که به دیگران هم سفارش میکنند خوب باشند و افرادی که صبر میکنند، ضرر نمی کنند!
بچه ها! ما نباید برای هر چیزی گریه کنیم، با هم دعوا کنیم و قهر کنیم...
باید صبر کنیم. 
مامان گفت: بهروزم وقتی یه تیکه از ماشینت شکست باید صبر میکردی، چیزی نشده که! فقط یه تیکه از ماشینت شکسته! اگه صبر کنی، خدایی که همه چیز رو می بینه، برات جبران میکنه! و من هم برات یه ماشین قشنگتر میخرم!

مامان گفت: خب بچه ها، همدیگه رو سفارش به خوبی کنید، ببینم؟ چجوری همدیگه رو باید سفارش به خوبی کنیم؟
بهروز گفت: صادق تو نباید دروغ بگی و قسم دروغ بخوری، مثل اسمتت باید راستگو باشی! اصلا برای چیزهای الکی نباید قسم خورد.
صادق به بهروز گفت: بهروز تو هم نباید برای شکستن یه گوشه از ماشینت قهر کنی، بچه مسلمون قهر نمی کنه! بچه مسلمون صبر میکنه! گریه و دادو هوار هم نمی کشه! 
مامان گفت: آفرین بچه ها! شما باید برای هم الگوی خوبیها باشید! و همیشه همدیگه رو سفارش کنید به حق و ؟
بچه ها با هم گفتند: صبر ... و خندیدند.
مامان دوباره گفت : بچه ها! یادتون باشه که خدا همه ما رو ...؟
بچه ها با هم گفتند: می بینه و خدا به همه ما حواسش هست. و دوباره رفتند با هم بازی کردند...

یاعلی

تصویر به تو از دور سلام

اسم قصه: کفش دوزک پیر و هزار دست 

موضوع قصه: پرهیز از تمسخر دیگران

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای توانا هیچکس نبود.
بابا هزارپا و مامان هزارپا با پسرشون هزاردست در جنگلی سبز زندگی می کردند. 
اما هزار دست همیشه ناراحت و غمگین بود ، چون که به جای هزارتا پا ، خدا به اون هزار تا دست داده بود.
هزار دست وقتی میخواست با حیوانات جنگل بازی کنه، بازیش نمیدادن و بش میخندیدن.
مامان و بابای هزار دست همیشه غصه میخوردن که حیوانات جنگل با هزار دست بازی نمیکنن.
یه روز هزار دست جلوی مغازه کفشدوزک پیر، ناراحت و غمگین نشسته بود و کفشهایی که کفش دوزک میدوخت رو تماشا می کرد.
کفش دوزک پیر وقتی که دید هزار دست، غمگین مقابلش نشسته، اومد پیش هزار دست نشست و گفت: هزار دست! چرا ناراحتی؟
هزار دست گفت: آخه من به جای هزار تا پا، هزارتا دست دارم. حیوانات جنگل با من بازی نمیکنند و بهم میخندن!
کفش دوزک پیر گفت: تاحالا فکر کردی که خدا به تو هزار تا دست داده که به هیچکی نداده؟! و تو با هزار تا دست میتونی هزار تا کار بکنی؟!
مثلا من روزی یه دونه کفش میتونم بدوزم؛ ولی تو روزی هزار تا کفش میتونی بدوزی!
هزار دست گفت: من که بلد نیستم!
کفش دوزک پیر گفت: اگه بابا و مامانت اجازه بدن، من یادت میدم!
هزار دست از بابا و مامانش اجازه گرفت و به کارگاه کفش دوزک پیر رفت که کفش دوختن یاد بگیره. 
همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای کفش دوزک بودند. کفش دوزک پیر اسم حیواناتی را که کفش می خواستند نوشته بود.
هزار دست با دقت به کفش دوختنِ کفش دوزک نگاه کرد تا خوبِ خوب یاد بگیره!
بعد دوتایی نشستند و کفش های حیوانات جنگل رو دوختند.
هزار دست، اونروز تونست هزار تا کفش قشنگ بدوزه! و برای تمام حیواناتی که کفش سفارش داده بودند، کفش دوخت. 
کفشدوزک تمام کفش ها را به مغازه برد و به حیوانات پیغام داد که بیایند و کفش هاشونو تحویل بگیرند.

فردای اونروز همه حیوانات برای گرفتن کفشهاشون توی مغازه کفش دوزک پیر جمع شدند.
و کفش دوزک موقع تحویل کفشها به اونا گفت: باید از هزار دست تشکر کنند؛ چون کفشها رو هزار دست دوخته.
حیوانات جنگل از اینکه هزار دست رو مسخره و اذیت کرده بودند، خجالت کشیدن و با شرمندگی از هزار دست معذرت خواهی و تشکر کردن!
کفش دوزک پیر به حیوانات جنگل گفت: ما هیچوقت نباید کسی رو مسخره و اذیت کنیم! چون ممکنه اونی که مسخره می کنیم، از بقیه بهتر و هنرمندتر باشه.(۱)
کفش دوزک گفت: خدا به هر کس، یه چیزی نداده، بجاش هزار تا چیز دیگه داده! کافیه یه کم توجه کنیم تا نعمتهای خدا را ببینیم!
همه این کفش ها رو هزاردستی که بش میخندیدید دوخته! ببینید چقدر قشنگ دوخته، دستش دردنکنه!
حالا مامان و بابا هزارپا هم از اینکه یه پسر زرنگ داشتن که می تونست برای همه کفش بدوزه، خوشحال بودن و به پسرشون افتخار می کردند و خدا را شکر کردند.
هزار دست هم دیگه غمگین نبود و همه حیوانات جنگل با اون دوست شده بودند و به دوستی با اون افتخار میکردن!
آن روز حیوانات جنگل سبز به افتخار هزار دست و پدر و مادرش دست زدند و هورا کشیدند و از آنها تشکر کردند. 
کفش دوزک پیر هم دسته گل قشنگی را که توی دستش گرفته بود به هزار دست کوچولو هدیه داد.
________________________
۱. يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَىٰ أَنْ يَكُونُوا خَيْرًا مِنْهُمْ (حجرات، ۱۱)

تصویر به تو از دور سلام

اسم قصه: فردا ستاره های سعید رو خراب میکنم!

موضوع قصه: پرهیز از حسادت 

کوشا و سعید با هم دوست بودند، و همیشه با هم رقابت داشتند.
خانم معلم هر موقع که بچه ها فعالیت های کلاسیشونو به خوبی انجام میدادن؛ بهشون یک ستاره جایزه میداد.
کوشا حالا پنج تا ستاره داشت و سعید هم پنج تا ستاره!
خانم معلم به بچه ها گفته بود تا آخر ماه باید چند تا از سوره های قرآن را حفظ کنند.
سعید هر روز تمرین میکرد و سوره ها رو حفظِ حفظ شده بود.
ولی کوشا بازیگوشی میکرد و هی میگفت: فردا حفظ میکنم. فردا... فردا...
آخر ماه شده بود و کوشا هنوز سوره ها رو حفظ نکرده بود!
فردا که خانم معلم از بچه ها سوره ها رو پرسید؛ سعید کامل خوند و خانم معلم: به بچه ها گفت: سعید رو تشویق کنید و دو تا ستاره هم بهش داد.
ولی به کوشا که حفظ نکرده بود؛ گفت: تا فردا بهت فرصت میدم که حفظ کنی! و دیگه ستاره ای هم بهش نداد.
حالا سعید دو تا ستاره بیشتر از کوشا گرفته بود.
کوشا که خیلی عصبانی شده بود، همش به ستاره های سعید نگاه میکرد و دلش میخواست که ستاره های دوستش رو خراب کنه.
وقتی زنگ آخر خورد و مدرسه تعطیل شد، بدون خداحافظی از سعید و بچه های دیگه، با سرعت اومد خونه.
همین که وارد خونه شد یه سلام هول هولکی به مامانش کرد و گفت: امروز باید من همه سوره ها رو حفظ کنم!
مامان گفت: من که خیلی وقته دارم بهت میگم بیا با هم حفظ سوره ها رو تمرین کنیم، خودت همش میگی: باشه فردا.... فردا...
کوشا ابروهاشو انداخت بالا و گفت: من امروز دو تا ستاره از سعید کمتر گرفتم؛ اگه فردا منم دو ستاره نگیرم، ستاره های سعید رو خراب میکنم!!!!!
مامان که خیلی تعجب کرده بود، پرسید: اونوقت چرا؟!!!! چون سعید دو تا ستاره بیشتر از تو گرفته؟!!!!!
کوشا گفت: بله! و دوید رفت کتاب قرآنش رو آورد و گفت: مامان سوره نصر رو یادم بده! زود باش! مامان تا فردا بیشتر وقت ندارم؛ باید همه سوره ها رو حفظ کنم؛ مامان خیلی فرصت ندارم! و در حالیکه پاهاشو می کوبید زمین میگفت: مامان زود باش دیگه! زود باش!
مامان گفت: باشه عزیزم؛ تو حالا برو لباس مدرسه ات رو عوض کن، یه آبی به دست و صورتت بزن، نمازت رو بخون و بعد بیا ناهارت رو بخور؛ بعد با هم حفظ سوره ها رو کار می کنیم. ولی فکر کنم به سوره فلق بیشتر نیاز داشته باشی!
کوشا گفت: باشه مامان. با سوره فلق شروع می کنیم.

بعد از خوندن نماز و خوردن ناهار و استراحت؛ مامان به کوشا گفت شروع کنیم؟!
کوشا که آماده آماده بود گفت: بله بله؛ شروع کنیم.
مامان گفت:
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
با یاد و نام خدایی که با همه بنده هاش مهربونه؛ ولی با بندگان خوبش مهربون تره شروع می کنیم.

کوشا تکرار کرد:
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ﴿١﴾
مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ﴿٢﴾
وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ ﴿٣﴾
وَمِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ﴿۴﴾
وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ﴿٥﴾

بعد از اینکه کوشا تکرار کرد: «وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ»
مامان پرسید: خب کوشا جان، به من بگو: "حسد" یعنی چی؟ چه جوری "حسود" رو بشناسیم؟
کوشا گفت: خانم معلم به ما گفته: کسی که وقتی خدا نعمتی به کسی داد، نمیتونه تحمل کنه و ناراحت میشه، حسوده! 
مامان گفت: آفرین پسر گلم! خوبه که حسود را هم می شناسی!
پس حسود دشمن نعمت خداست و همش غصه میخوره! 
کوشا گفت: بله 
مامان گفت : میدونی چرا؟ 
کوشا گفت: چون خدا تشخیص داده و اون نعمت رو به اون شخص داده! و حسود با خواست خدا، میخواد نعمت خدا رو از بین ببره؛ ولی نمیتونه، بخاطر همین همش غصه میخوره!
مامان گفت: حالا اگه بابای دوستت براش یه دوچرخه بخره، تو ناراحت میشی؟!
کوشا یه کمی فکر کرد و گفت: راستش آره!
مامان گفت: خب باید چکار کنی که حسود نشی؟ به دوستت چی باید بگی؟
کوشا گفت: باید بهش بگم مبارک باشه!
مامان گفت: کوشا جان دیگه چی باید بگی؟ اگه گفتی؟
کوشا گفت: عه... عه... عه... نمیدونم. چی باید بگم؟!
مامان گفت: باید «ٱلْحَمْدُ لِلَّٰه» بگی. یعنی خدا رو شکر کنی. خدا به ما هم چیزهایی داده که به دیگران نداده!  شما ممکنه دوچرخه نداشته باشی؛ ولی به جاش اسکوتر داشته باشی! درسته؟!
کوشا گفت: بله؛ مامان.

بعد دوباره مامان گفت: حالا پسر قند عسلم، یه مثال دیگه بگو ببینم حسود دیگه چه کارهایی میکنه؟
کوشا گفت: مثلا وقتی کسی جایزه میگیره حسودیش میشه و دلش میخواد جایزه شو خراب کنه!
مامان گفت: خب باید چه کار کنه؟
کوشا گفت: باید خودش هم تلاش کنه که جایزه بگیره و به اون هم تبریک بگه!
مامان گفت: آفرین پسر پرتلاشم! که همیشه مثل اسمت کوشا هستی! حالا یه بار دیگه با هم سوره فلق رو تمرین می کنیم!

یاعلی

تصویر به تو از دور سلام

اسم قصه: هدیه مامان

موضوع قصه: آموزش خوراکی های مفید

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود
نرگس کوچولو یه روز خواب دید تو یه جنگل بزرگ، حیوانات جنگل واسه ماماناشون میخوان جشن بگیرن. 
حیوانات همه در تدارک تهیه یه هدیه خوشگل برای مامانشون بودن.
نرگس کوچولو از خرگوشی پرسید: چرا میخواهید جشن بگیرین؟ 
خرگوشی گفت: آخه مامانامون خیلی زحمت ما رو کشیدن، میخواهیم ازشون قدردانی کنیم.
نرگسی گفت: خب چطوری قدردانی میکنید؟ 
خرگوشی گفت: هر کس واسه روز جشن قراره یه هدیه به مامانش بده!
نرگس دوباره پرسید: تو چی میخوای هدیه به مامانت بدی؟ 
خرگوشی گفت ما خرگوشها هویج و کاهو میخوریم. میخوام هویج و کاهو بگیرم.
نرگس رفت پیش خرس کوچولو، پرسید خرس کوچولو تو چه هدیه ای به مامانت میدی؟ 
خرس کوچولو گفت : ما خرسها عسل خیلی دوست داریم، میخوام عسل به مامانم بدم.
نرگسی رفت پیش گوساله و گفت : تو چی میخوای بگیری؟
گوساله گفت: گاو و گوساله ها یونجه میخورند؛ یونجه میگیرم.
رفت پیش سگ پشمالو گفت توچی میخوای بگیری؟
سگ پشمالو گفت: سگها استخوان میخورن. من استخوان به مامانم هدیه میدم. 
از موشی پرسید توچی هدیه میدی؟ 
موشی گفت: موشها پنیر دوست دارن بخورن، پنیر میگیرم.
رفت پیش میمونه به میمون گفت: تو چی؟ 
اونم گفت: میمونا موز و نارگیل دوست دارند؛ موز و نارگیل میگیرم ...
خلاصه از همه حیونا پرسید. بعد حیونا بهش گفتن نرگس کوچولو تو نمیخوای تو جشن ما شرکت کنی و واسه مامانت هدیه بگیری؟!
نرگس گفت: منم خیلی دوست دارم؛ ولی نمیدونم چی واسه مامانم بگیرم؟!!!
پروانه گفت : خب مثل من، یه دسته گل به مامانت بده! گل هدیه قشنگیه!
زنبور عسل گفت: من میتونم بهت عسل بدم، عسل واسه آدما مفیده، عسل هدیه بده.
گوسفنده گفت: منم میتونم بهت شیر بدم، شیرم واسه آدما مفیده، شیر بده!
خرگوشی گفت: سبزیجات هم واسه آدما مفیده، مثل من سبزیجات بده!
میمونه گفت: میوه هم واسه آدما مفیده، مثل من میوه بده!
خلاصه هر حیونی یه پیشنهادی داد!
نرگس کوچولو گفت: حالا کدومشو واسه مامانم بگیرم؟!
آقاجغد مهربون گفت : خب ببین مامانت چی دوست داره، اونو بگیر!
همینجوری که نرگس داشت تصمیم می گرفت که چه هدیه ای واسه مامانش بگیره، از خواب بیدار شد! و دید خواب بوده و جشن و هدیه ای در کار نیست! 
با ناراحتی پیش مامانش رفت و خوابش رو برای مامانش تعریف کرد.
مامانش گفت: حالا هم میتونی به من هدیه بدی!
نرگسی گفت: مامان چه هدیه ای رو دوست داری؟  
مامان گفت: بهترین هدیه واسه من اینه که حرفمو گوش کنی، شبا زود بخوابی، قبل از خواب مسواک بزنی و با داداشت مهربون باشی.
نرگس گفت: آخه اینا که هدیه نیستند. من میخواستم برای شما یه خوراکی خوشمره هدیه بگیرم.
مامان گفت: اینا بهترین هدیه های دنیا هستند عزیز دلم! خدا هم گفته خوراکی های خوب بخورید و هم گفته کارهای خوب انجام بدید.(۱)

____________________
۱. كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحًا (مؤمنون، ۵۱)

تمامی حقوق متعلق به اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه می باشد