متن شعر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن

11:50 - 1399/09/03

- شهادت حضرت عبدالله بن الحسن,دوبیتی عبدالله ابن حسن,متن روضه عبدالله بن حسن,نوحه عبدالله بن حسن,متن نوحه ترکی عبدالله ابن حسن,روضه مکتوب عبدالله بن حسن,روضه عبدالله بن حسن میرداماد,رباعی حضرت عبدالله,روضه عبدالله بن حسن حیدر خمسه

حضرت عبدالله بن الحسن

اشعار شهادت حضرت عبدالله بن الحسن(علیهما السلام)

دیدم ز روی تل که دورت را گرفتند

راه عبور زاده ی زهرا گرفتند

می آیم از خیمه به امدادت عمو جان

این گرگ ها سرتا سرِصحرا گرفتند

عمه زمین خورد و صدا زد وای مادر

لشگر ز هر سو نیزه ها بالا گرفتند

تا ضربه را کاری به جسم تو بکوبند

اغلب کنار حنجر تو جا گرفتند

دیدم که زینب زلف هایت شانه می زد

اینان چرا با پنجه مویت را گرفتند

دستم سپر می سازم اینجا زیر شمشیر

اما نشانه حنجرم را تا گرفتند

خون گلویم ریخت چشمان تو را بست

تا که نبینی جان من یک جا گرفتند

تا مثل تو گفتم که مادر یاری ام کن

با نیزه از پهلوی من امضا گرفتند

مانند قاسم صورتم تغییر کرده

از ما تقاص عقده از بابا گرفتند

جان دادنم مشکل شده می دانی ازچه؟

هر جفت پاهای مرا با پا گرفتند

شاعر:
قاسم نعمتی

اشعار شهادت حضرت عبدالله بن الحسن(علیهما السلام)

غرور کودکیم را به خنده پا نزدید

سرش شکست! بزرگ قبیله را نزنید

هزار و نهصد و پنجاه زخم خورده تنش..

به زور بر تن صدپاره نیزه جا نزنید

حیا کنید غریب است نامسلمانها

گرفته روی لبش ذکر ربنا نزنید

نگاه خواهر آواره اش به گودال است

بخاطر دل او با سر و صدا نزنید

هنوز مانده کسی پیشمرگ او باشد

مرا نکشته به او تیر بی هوا نزنید

تمام آبرویم دستهای لاغرم است

که میکنم سپر جان یار تا نزنید

مقابلش به گلویم سه شعبه را بزنید

مقابلم به تن زخمی اش عصا نزنید

هزاربار مرا ذبح از قفا بکنید

سر عزیز خدارا تورو خدا نزنید

شاعر:
سید پوریا هاشمی

اشعار شهادت حضرت عبدالله بن الحسن(علیهما السلام)

لشکری سنگ زد و تیر به ترفند آمد

حرمله خیر نبینی! نفسش بند آمد

شمر لبخند زد و غائله از تب افتاد

خاک عالم به سرم! شاه ز مرکب افتاد

لشکر کفر از این صحنه به تکبیر افتاد

شاه تنها، ته گودال بلا گیر افتاد

تشنگی،تشنه ی تسبیح و سجودش می کرد

نیزه ای پیله به لبهای کبودش می کرد

زیر سنگینی یک چکمه تقلا می کرد

مجتبی زاده ای از دور تماشا می کرد

سایه ی تیغ جفا، زیر گلویش که رسید

یادگار حسنش داخل گودال دوید

پا برهنه، جگرش را به سر دست گرفت

نعره ای زد؛ مدد از ساقی سرمست گرفت

بانگ برداشت، زبان ها ز سخن افتادند

کینه توزان جمل یاد حسن افتادند

دست خالی به هواداری عشق آمده بود

با لبی تشنه به غمخواری عشق آمده بود

بی سپر بود، ولی عزم یداللهی داشت

بابت زخم فدک نیت خون خواهی داشت

تیغ اگر داشت،چه درسی به جنم ها می داد

پاسخ شبهه ی صلح پدرش را می داد

لحظه ای کار قدم هاش به لرزش نکشید

هیچ کس بر سر او دست نوازش نکشید

در عوض،جای نوازش به غمش خندیدند

به غرور پدر بی حرمش خندیدند

هاتفی گفت: یتیم است،مراعات کنید!

نیزه ای گفت:حسینی ست،مجازات کنید!

تیغ بیرون ز غلافی به تکاپو افتاد

عاقبت قرعه به افتادن بازو افتاد

نوه ی فاطمه را از سر کینه کشتند!

به همان شیوه ی مرسوم مدینه کشتند

شاعر:
وحید قاسمی

اشعار شهادت حضرت عبدالله بن الحسن(علیهما السلام)

در دلش شوقی از شهادت داشت

قلبش از شور عشق آکنده ست

یازده سال  دارد  امّا  او

در سپاه حسین فرمانده ست

 
تیر ها خورده است عبدالله

ولی از بوی سیب می گوید

صورت خاکی اش به اهل حرم

روضه هایی عجیب می گوید

 
«دست» او رفته است عیبی نیست

می دهد «پای» عشق «سر» را هم

از عمویش گرفته چون فُطرس

در دِلِ دشت بال و پر را هم

 
در عقیده شبیه قاسم بود

از غم چشم او غزل می ریخت

نعل اسبان کربلا گفتند

از لبانش کمی عسل می ریخت

 
دست هایی که سمت تابوتِ

پدرش نیزه و کمان برداشت

بر لب خشک سید الشهدا

آمد و چوب خیزران برداشت

 
عاشقی را میان این میدان

چه هنر مند گونه معنا کرد

عاقبت هم به آرزوش رسید

جان خود را فدای آقا کرد

شاعر:
علی اصغر یزدی

اشعار شهادت حضرت عبدالله بن الحسن(علیهما السلام)

ابن الکریمم وپسرِ شاهِ بی حرم

از خیمه آمدم به تماشایِ دلبرم
 

من از تبارِ شیرِ جمل هستم ای سپاه

ده ساله ام ولی ز رگ و خونِ حیدرم
 

خالی کنید دورِ بزرگِ قبیله را

تعظیم کن سپاه، به این شاهِ محترم

 
خونِ حسن میانِ رگم موج می زند

گردن زده ز ازرقِ شامی برادرم

 
از خیمه پابرهنه دویدم به قتلگاه

افتاده شاه رویِ زمین در برابرم

 
تا استخوانِ بازوی من بی هوا شکست

بی اختیار ناله زدم وای مادرم

 
تا آمدم بغل کُنمت حرمله رسید

پاشیده شد به ضربه ی یک تیر،حنجرم

 
ممزوج شد حسین و حسن زیرِ ضربه ها

اینجا به بعد روضه بخوانم من از شما

 
باجانِ فاطمه که چنین تا نمی کنند

جان دادنِ غریب تماشا نمی کنند

 
زهرا نشسته گوشه ی گودالِ قتلگاه

باحالِ مادر از چه مدارا نمی کنند

 
خالی کنید دورِ عمویِ غریب من

دورِ کسی که هلهله برپا نمی کنند

 
یابن الدعی مکن همه جا نیزه را فرو

پهنایِ نیزه را به گلو جا نمی کنند
 

بردار پایِ نحس خود از رویِ صورتش

این گونه بغضِ سینه ی خود وا نمی کنند

 
در پیشِ چشم عمه رها کن محاسنش

شیب الخضیب را همه معنا نمی کنند

 
در بین دنده ها مَشِکَن چوبِ نیزه را

از بهرِ جایزه به تن امضا نمی کنند

آقایِ عالم است برهنه نکن تنش

بر  بُردنِ لباس تَقَلا  نمی کنند

شاعر:
قاسم نعمتی

اشعار شهادت حضرت عبدالله بن الحسن(علیهما السلام)

دستم رها کن عمه، دورش را گرفتند

راه عبور زاده ی زهرا گرفتند

می آیم از خیمه به امدادت عمو جان

بار دگر گرگان رهِ صحرا گرفتند

عمه زمین خورد و صدا زد وای مادر

لشگر ز هر سو نیزه ها بالا گرفتند

تا ضربه را کاری به جسم تو بکوبند

اغلب کنار حنجر تو جا گرفتند

دیدم که زینب زلف هایت شانه می زد

اینان چرا با پنجه مویت را گرفتند

دستم سپر می سازم اینجا زیر شمشیر

اما نشانه حنجرم را تا گرفتند

خون گلویم ریخت چشمان تو را بست

تا که نبینی جان من یک جا گرفتند

تا مثل تو گفتم که مادر یاری ام کن

با نیزه از پهلوی من امضا گرفتند

مانند قاسم نیزه کش کردند جسمم

از ما تقاص عقده از بابا گرفتند

جان دادنم مشکل شده می دانی ازچه؟

هر جفت پاهای مرا با پا گرفتند

شاعر:
قاسم نعمتی

دیدم ز روی تل که دورت را گرفتند

راه عبور زاده ی زهرا گرفتند

می آیم از خیمه به امدادت عمو جان

این گرگ ها سرتا سرِصحرا گرفتند

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
2 + 15 =
*****