اشعار شهادت امام سجاد

11:13 - 1399/09/15

- شهادت امام سجاد,اشعار شهادت امام سجاد سازگار,شعر کوتاه درباره شهادت امام سجاد,اشعار جانسوز شهادت امام سجاد,دوبیتی شهادت امام سجاد,اشعار مدح امام سجاد,شعر در وصف امام سجاد,شعر شهادت امام سجاد برقعی,اشعار شهادت امام سجاد سهیل عرب

امام سجاد

در خیمه بلا دیدی و در تب ماندی

با گریه و با داغِ لبالب ماندی

تنها شد و از تمام دارِ دنیا...

تنها تو برای عمّه زینب(س) ماندی!

اشعار شهادت امام سجاد(علیه السلام)

در خیمه بلا دیدی و در تب ماندی

با گریه و با داغِ لبالب ماندی

تنها شد و از تمام دارِ دنیا...

تنها تو برای عمّه زینب(س) ماندی!

شاعر:
مرضیه عاطفی

اشعار شهادت امام سجاد(علیه السلام)

نگفته ام غم دل را نگفته بسیار است..

غمی که میکُشدم عاقبت غم یار است

به یاد خواب رقیه به یاد حمله زجر..

زمان خواب،دو چشمم همیشه بیدار است

تورو خدا جلویم گوسفند سر نبرید

دلم ز دیدن این صحنه سخت بیزار است

صدای‌ گریه نوزاد میکشد مارا!

خداکند که بخوابد!رباب تبدار است

نمیروم سر بازار دردسر دارد

عذاب هرشب من ازدحام بازار است..

حصیر پهن نکردم به خانه ام اصلا

حصیر روضه ی مکشوفه ی من زار است

هنوز بعد چهل سال درد پا دادم

هنوز بر کف پایم نشانی خار است

هنوزجای غل وسلسله ب گردنم است

هنوز چشم من از مشت بی هوا تاراست

آهای مردم "اَذَلَّ عزیزنا"یعنی

محله ای بروی که هجوم اشرار است

مقابلم به زن و بچه ام اهانت شد

امان ز غربت مردی که بدگرفتار است

شاعر:
سید پوریا هاشمی

اشعار شهادت امام سجاد(علیه السلام)

در خیمه ماند و داغ دید و قسمتش تب شد

بعد از پدر پشت و پناهِ عمّه زینب(س) شد

آتش کشیدند و به غارت رفت هر چه بود

بسکه هجوم آورده؛ خیمه نامرتّب شد

روز دهم با رأسِ بر نیزه به پایان یافت

قدّش خمید و روزگارش بعد از آن شب شد

در پیش چشمش یک نفر رفت و طناب آورد

حرف از اسارت آمد و صبرش لبالب شد

با دست بسته خیره شد بر ناقه! اشکش ریخت

در محضرش زانو زد و مَرکب مؤدّب شد

میدید عمّه در شلوغیِ سرِ بازار

با چادرش رو میگرفت و بد معذّب شد

هم داغ، هم بارِ امامت روی دوشش داشت

با خطبۂ جانانه اش ناجیِ مذهب شد

سی سال گریه کرد هر جا آب را می دید

تا که به «سیدّالبُکا» آقا ملقّب شد!

شاعر:
مرضیه عاطفی

اشعار شهادت امام سجاد(علیه السلام)

من یادگار دستهای بسته هستم

من شاهد زنجیر های خسته هستم
 

وقتی که دست عمه ام را بسته دیدم

حتی صبوری را ز دستش خسته دیدم
 

آنچه که ما دیدیم چشم غم ندیده

حتی اسیر ترک و رومی هم ندیده
 

من دیده ام صبر و قرار زخمها را

من دیده ام شلّاق تند اخمها را
 

من اشکهای سرخ بابا را چکیدم

من مشکهای خشکِ سقّا را چشیدم
 

من دیده ام روز شکار کودکان را

من داده ام حکم فرار بانوان را
 

روزیکه رو و آبرو و اَبرویم سوخت

عمامه ام آتش گرفت و گیسویم سوخت
 

وقتی حریم حرمت ما را شکستند

درّندگان بر سینۀ قرآن نشستند
 

من دستهای بی عَلم طیّار دیدم

دامان آتش را گهی سیّار دیدم

 
من شرم روی ماه را در ابر دیدم

نعش امام خویش را بی قبر دیدم

 
گلزار طف پیش نگاهم لاله گون بود

معراج دارالحرب چون دریای خون بود

 
وقتی عبور از قتلگاه نور کردم

با کوه غم صبر از سرِ دستور کردم

 
من سروهای نور را اِستاده دیدم

تن های بی سر بر زمین افتاده دیدم

 
در خیمه بر قلب پریشان تاب دادم

با اشک بر لبهای عطشان آب دادم

 
من عرش اعظم را ز غم دلریش دیدم

من ذبح اعظم را به چشم خویش دیدم
 

سجاده های زهد را دیدم در آتش

منظومه های عشق را دیدم پر از خَش
 

از شام عاشورا همان شام غریبان

دیدم یتیمان را همه سر در گریبان
 

از کربلا تا کوفه تا شام و مدینه

تا آخرِ عمرم ندیدم غیر کینه
 

دشمن مرا یک عمر گریان دید و خندید

بر داغهای سخت نالان دید و خندید
 

یک عمر بر گلهای پرپر گریه کردم

یک عمر بر رگهای حنجر گریه کردم

 
تنها نه هجده سر بروی نیزه دیدم

عمامه و معجر بر روی نیزه دیدم
 

هفتاد و دو گل پیش چشمم بود پرپر

هشتاد و چار آزاده زن در حصر لشگر
 

من دفن کردم نعش های بی کفن را

من دفن کردم رأسها دور از بدن را
 

من حجت حق بودم افتادم به زندان

بودم امام اما امام کنج ویران

 
رجاله ها را بر سر بازار دیدم

دجالها را گِرد خود صد بار دیدم

 
از داغهای کوچه و بازار و صحرا

من مرگ را از حق طلب کردم چو زهرا

شاعر:
محمود ژولیده
 

اشعار شهادت امام سجاد(علیه السلام)

منی که آسمان خاک رهم بود

تمام هستیم زیر و زبر شد

تمام مردها رفتند اما

نصیب من فقط خون جگر شد

 
اگر چه نیمه جان بودم پدر جان

ولی خیلی بجانت راه رفتم

برایم باورش سخت است اما

کنار قاتلانت راه رفتم

 
میان نیزه داران حرامی

کجا آخر مجال خواب میشد

بروی ناقه ی رم کرده بودم

تکان میخورد و پایم آب میشد

 
نمک نشناس های شهر کوفه

به اشک چشم عمه خنده کردند

به ما خرما و نان خیرات دادند

مرا پیش سرت شرمنده کردند
 

میان حلقه دستم جا نمیشه

نمیدانم چرا بازش نکردند

گل اتش سرم افتاد بابا

ولی عمامه را بازش نکردند
 

همه بر بام خانه جمع بودند

امان از اتش و از دود در شام

در آن اوضاع سهل ساعدی دید

تمام چکمه ام خون بود در شام
 

میان مجلس یک عده عیاش

توان خویش را از دست دادیم

همه بر صندلی هاشان نشستند

ولی ما چند ساعت ایستادیم

 
نمیخواهم بدانی اصلا از کاخ

نمیخواهم بدانی اوج غم را

که من بر هیچکس حتی تو بابا

نگفتم روضه ناموسیم را

شاعر:
سید پوریا هاشمی

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.