داستانی از آخرین روزهای زندگی فاطمه زهرا(س)

19:21 - 1399/10/28

حضرت زهرا(سلام‌الله) با تمام توان تلاش کرد از امام خویش دفاع کند و پرچم حق را برای همیشه تاریخ برفراشت.

فاطمیه

بعد از وفات رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، حق مولای متقیان امام علی(علیه‌السلام)غصب شد در این زمان حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) یکّه و تنها تلاش کرد از آن حضرت دفاع کند.

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از میان مسلمانان پرگشوده است و به سرای باقی وارد شده است، و این موضوع سرمنشأ فتنه بزرگ در جامعه اسلامی شد، فتنه‌ای که بر سر جانشینی آن حضرت آغاز شده، و سرآغاز آن را می‌توان در سقیفه بنی ساعده مشاهده کرد آنجا که گروهی از مسلمانان دور هم جمع شده‌ و پسر ابی قحافه را به عنوان خلیفه انتخاب کرده‌اند.
ابوبکر که اکنون با پشتوانه برخی افراد دارای زر و زور خود را قوی می‌بیند تلاش می‌کند که مخالفان خویش را نیز با خود همراه کند در این میان مخالف اصلی خلافت ابوبکر، بنی هاشم و شخص علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) است، فردی که بارها از سوی پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به عنوان جانشین بعد از خود معرفی شده است. از این‌رو ابوبکر چندین بار تلاش می‌کند هرگونه که شده است مولای متقیان(علیه‌السلام) را با خویش همراه کند، ولی هر بار به دلیلی از این کار باز می‌ماند تا اینکه یک شب خلیفه تصمیم می‌گیرد برای همیشه این غائله را به پایان برساند از این‌رو بعد از مشورت که بین خلیفه و اطرافیانش واقع می‌شود، شخصی را به دنبال امیرالمومنین(علیه‌السلام) می‌فرستند، اما حضرت از آمدن خودداری می‌کند، خلیفه خشمگین می‌شود، و عمر را برای آوردن علی می‌فرستد. عمر با شعله آتش به سوى خانه فاطمه(سلام‌الله‌علیها) می‌رود تا یک‌بار برای همیشه این غائله را ختم کند.[1]
عمر به سوی کوچه بنی‌هاشم، حرکت می‌کند، و به سمت خانه امیرالمومنین(علیه‌السلام) می‌رود. فاطمه(سلام‌الله‌علیها) پشت درب خانه نشسته است، و با شنیدن صدای عمر و اطرافیانش به درون خانه می‌رود. سکوت مرگ‌بار مدینه‌الرسول شکسته می‌شود. عمر روبروی در خانه امیرالمومنین(علیه‌السلام) ایستاده است و با صدای بلند فریاد می‌زند: «ای‌ علی! در را باز کن و از خانه خارج شو و با خلیفه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بیعت کن، به خدا قسم، اگر این کار را نکنی، خونِ تو را می‌ریزم و خانه‌ات را به آتش می‌کشم».[2]
صدای فاطمه(سلام‌الله‌علیها) به گوش می‌رسد: «ای گمراهان! از ما چه می‌خواهید؟» عمر عصبانی می‌شود و فریاد می‌زند: «به علی بگو از خانه بیرون بیاید، و اگر این کار را نکند من این خانه را به آتش می‌کشم!»

....
گروهی از همراهان عمر، بعد از شنیدن صدای فاطمه(سلام‌الله‌علیها) پشیمان می‌شوند و بر می‌گردند، و همه کسانی که صدای فاطمه(سلام‌الله‌علیها) را می‌شنوند، به گریه می‌افتند.
عمر فریاد می‌زند: «بروید هیزم بیاورید».
بعد از چند لحظه هیزم‌ها جلو درب خانه فاطمه(سلام‌الله‌علیها) انباشته می‌شود. عمر فریاد می‌زند: «قسم به آنکه جان عمر در دست اوست يا بيرون بيائيد و يا اينکه خانه را با اهلش به آتش می‌کشم»
از میان جمع صدای بلند می‌شود: «ای اباحفص(کنيه عمر) در اين خانه فاطمه است».
عمر پاسخ می‌دهد: «گرچه فاطمه در خانه باشد.(خانه را به آتش می‌کشانم)» [3]
عمر جلو می‌آید و شعله آتش را به هیزم می‌گذارد، آتش شعله می‌کشد، در خانه نیم سوخته می‌شود. عمر جلو می‌آید و لگد محکمی به در می‌زند. صدای فاطمه بلند می‌شود، میخ در که از آتش داغ شده است در سینه فاطمه فرو می‌رود. فریاد فاطمه در فضای مدینه می‌پیچد: «پدر جان! یا رسول‌الله! ببین با دخترت چه می‌کنند».[4]
فاطمه به کنار دیوار افتاده است، عمر با یارانش وارد خانه می‌شوند، امیرالمومنین(علیه‌السلام) گریبان، عمر را می‌گیرد، و به زمین می‌زند، و با مشت‌های خود به بینی و گردن وی می‌کوبد، همه وحشت‌ کرده‌اند، کسی جرأت دفاع از مشاور ابوبکر را ندارد.
ناگهان امیرالمومنین(علیه‌السلام) دست از زدن، عمر می‌کشد، به فکر فرو می‌رود، یاد زحمات رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای برپایی اسلام  می‌افتد، حال اگر عمر را بکشم، زحمات پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هدر می‌رود، و جنگ داخلی در جامعه اسلامی آغاز می‌شود. ناگاه صدای شنیده می‌شود: «ای عمر! پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از من پیمان گرفت که در مثل چنین روزی صبر کنم. اگر وصیت ایشان نبود، تو هرگز جرأت نمی‌کردی، وارد این خانه شوی».[5]
هوادران خلیفه، با شمشیرهای برهنه، به سوی امیرالمومنین(علیه‌السلام) می‌آیند. عمر که اکنون از دست علی(علیه‌السلام) رهایی یافته دستور می‌دهد که ریسمان به گردن وی بیاندازند، و وی را به سوی مسجد برای بیعت ببرند.
فاطمه(سلام‌الله‌علیها) از جا بر می‌خیزد، و جلو در می‌ایستد، تا نتوانند علی(علیه‌السلام) را ببرند. عمر به قنفذ اشاره می‌کند، قنفذ با غلاف شمشیر فاطمه را می‌زند، ولی فاطمه(سلام‌الله‌علیها) فردی نیست که امامش را رها کند، عمر خشمگین می‌شود، و با لگدی محکم، فاطمه(سلام‌الله‌علیها) را از علی جدا می‌کند، صدای فاطمه(سلام‌الله‌علیها) بلند می‌شود: «ای فضه! مرا دریاب! به خدا که محسنم را کشتند».[6]
امیرالمومنین(علیه‌السلام) را به مسجد می‌برند، خلیفه منتظر است تا کار را تمام کند و بیعت را بستاند. شمشیر‌ها بالای سر علی(علیه‌السلام) می‌چرخند، طرف‌داران خلیفه منتظر اشاره وی برای کشتن امیرالمومنین(علیه‌السلام) هستند، ناگاه صدایی فضای مسجد را پر می‌کند: «پسر عمویم، را رها کنید، به خدا قسم، اگر او را رها نکنید، نفرین خواهم کرد». همه نگاه‌ها به سوی در مسجد جلب می‌شود. این صدا، صدای فاطمه(سلام‌الله‌علیها) است که با بدنی زخمی و پهلویی شکسته به یاری امام خود آمده است. «به خدا قسم، اگر علی را رها نکنید، گیسوان خود را پریشان می‌کنم، پیراهنِ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را بر سر می‌اندازم و شما را نفرین می‌کنم ...» ستون‌های مسجد به لرزه می‌افتد، خلیفه و هوادرانش خوب فهمیدند که اینجا دیگر فاطمه صبر نخواهد کرد، همه چشم‌ها خیره به ستون‌هائیست که در لرزش هستند. سلمان به سوی فاطمه می‌دود، با وی سخن می‌گوید: «بانوی من! پدر تو برای مردم، مایه رحمت و مهربانی بود ...». فاطمه یادی از رحمت العالمین بودن پدرش رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌کند، و سپس دست‌هایش را پایین می‌آورد. همه جا آرام می‌شود.[7]
خلیفه هراسناک، دستور می‌دهد، که علی(علیه‌السلام) را رها کنند، اکنون علی(علیه‌السلام) به همراه فاطمه(سلام‌الله‌علیها) به خانه باز می‌گردند. خلیفه و عمر می‌فهمند که تا زمانی فاطمه مدافع علی(علیه‌السلام) است، نمی‌توان از وی بیعت گرفت...

دختر رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در بستر بیماری است، خلیفه چندین بار برای عیادت از فاطمه(سلام‌الله‌علیها) در خانه‌ی وی می‌آید، ولی فاطمه(سلام‌الله‌علیها) حاضر نمی‌شود وی را ببیند. خلیفه خوب می‌داند که اگر علی(علیه‌السلام) را واسطه قرار دهد، فاطمه(سلام‌الله‌علیها) حتماً می‌پذیرد، از این رو، روزی موضوع را با علی(علیه‌السلام) در میان می‌گذارد، و از او درخواست می‌کند، تا از فاطمه(سلام‌الله‌علیها) اجازه بگیرد، تا به عیادتش بروند، زمانی که مولا این موضوع را برای فاطمه(سلام‌الله‌علیها) مطرح می‌کند، صدیقه طاهره(سلام‌الله‌علیها) نیز که از محذورات همسرش آگاه است، می‌پذیرد که عمر و ابوبکر برای عیادت بیایند.
ابوبکر و عمر وارد خانه فاطمه می‌شوند، فاطمه روی خود را بر می‌گرداند، خلیفه شروع به سخن می‌کند و می‌گوید: «ای دختر رسول خدا! آیا ما را می‌بخشی؟»
فاطمه(سلام‌الله‌علیها) همان‌طور که روی خود را به دیوار کرده است به او می‌گوید: «آیا تو حرمت ما را نگاه داشتی تا من تو را ببخشم؟». سپس ادامه می‌دهد: « آیا شما از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شنیدید که فرمود: فاطمه پاره تن من است و من از او هستم، هر کس او را آزار دهد من‌را آزار داده است و هر کس من‌را آزار دهد خدا را آزار داده است؟»
آنان گفتند: آری، ای دختر پیامبر! ما این حدیث را از پدرت شنیدیم.
فاطمه(سلام‌الله‌علیها) دستان ناتوان خویش را به آسمان بلند می‌کند و می‌گوید: «بار خدایا! تو شاهد باش، این دو نفر من‌را آزار دادند و من از آنها راضی نیستم».[8]
آنگاه رو به آن دو کرد و فرمود: «به خدا قسم! هرگز از شما راضی نمی‌شوم، من منتظر هستم تا به دیدار پدرم بروم و شکایت شما را به او بکنم. من بعد از هر نماز، شما را نفرین می‌کنم». و این‌گونه بود که فاطمه تلاش کرد که با بیان نارضایتی خویش از خلیفه و اطرافیانش، دوباره از حق مولای متقیان امیرالمومنین(علیه‌السلام) دفاع کند....
آخرین شب حیات فاطمه(سلام‌الله‌علیها) است، اکنون فاطمه(سلام‌الله‌علیها) رو به علی(علیه‌السلام) می‌کند و وصیت‌های خویش را بیان می‌فرماید، وصیت فاطمه(سلام‌الله‌علیها) نیز بوی حقانیت علی(علیه‌السلام) را می‌دهد. حضرت وصیت می‌کند: «... علی‌جان، بدنم را شب غسل بده، شب به خاک بسپار، تو را به خدا قسم می‌دهم مبادا بگذاری آنهایی که بر من ظلم کرده‌اند برسر جنازه من حاظر شوند، آنهایی که من‌را تازیانه زدند، نباید بر پیکر من نماز بخوانند. علی جان، من می‌خواهم قبرم مخفی باشد. علی جان، خودت من‌را غسل بده ....».[9]
روز بعد، فاطمه(سلام‌الله‌علیها) به سوی پروردگار خویش می‌رود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت
[1]. بلاذرى، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۶.
[2]. علامه مجلسی، بحارالانوار، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.ج28،ص227.
[3]. الامامة و الخلافة، مقاتل بن عطيه ، كه با مقدّمه اى از دكتر حامد داود استاد دانشگاه عين الشمس قاهره به چاپ رسيده، چاپ بيروت، مؤسّسة البلاغ، ص160 و 161.
[4]. بحار الانوار، ج30،ص294.
[5]. کتاب سلیم‌بن قیس،ص586.
[6]. بحارالانوار،ج28،ص231.
[7]. بحارالانوار، ج28، ص206.
[8]. الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، باب كيف كانت بيعة علي رضي الله عنه، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م. ج 1،‌ ص 17.
[9]. بحار الانوار، ج30، ص349

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.