آیا امیرالمومنین علیه السلام در برابر غصب حقش سکوت کرد؟

21:40 - 1400/02/13

-بی تردید پیامبری که رحمة للعالمین و در همه عمر حریص بر هدایت مردم بود، برای پس از حیاتش نیز دلواپس مردم و هدایت ایشان بود. به همین دلیل است که با معرفی امیرالمؤمنین علی و فرزندان معصومش علیهم السلام، به عنوان جانشینان خود و امر مسلمانان به تبعیت از ایشان، زمینه هدایت بشر تا قیامت را آماده نموده است.

امام علی علیه السلام

برخی با تحریف سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه چنین القا می کنند که ایشان اصلاً مدعی امامت نبوده و شیعیان چیزی را درباره او ادعا دارند که خودش منکر آن بوده است. برخلاف آنچه دروغگویان ادعا دارند نهج البلاغه پر است از مطالبه گری امیرالمؤمنین نسبت به حقوق پایمال شده خود.

بزرگترین دغدغه پیامبر رحمت و مهربانی هدایت مردم بود. خدا خوب می دانست چه کسی را به عنوان بزرگترین فرمانده دیانت انتخاب کند. پیامبری که بر هدایتگری حریص بود و خدا چنینش ستوده است: «لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ؛[1] یقیناً پیامبری از جنس خودتان به سویتان آمد که به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است، اشتیاق شدیدی به [هدایتِ] شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.» بی تردید چنین پیامبری با این خصوصیات تنها نگران 23 سال رسالتش نیست و پس از آن نیز بر هدایت انسان ها حریص است. به همین دلیل است که با معرفی امیرالمؤمنین علی و فرزندان معصومش علیهم السلام، به عنوان جانشینان خود و امر مسلمانان به تبعیت از ایشان، زمینه هدایت بشر تا قیامت را فراهم نموده است.

تحریف تاریخ
ادله قرآنی و روایی و عقلی اثبات امامت و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین آنقدر متقن و روشن است که هیچ کس را یارای انکار آن نیست. از این رو برخی با به کاربردن حربه «تحریف» سعی در پاک کردن صورت مسأله و منحرف کردن اذهان و افکار هستند. این افراد با تحریف سخنان حضرت در نهج البلاغه به گونه ای القا می کنند که علی علیه السلام، اصلاً مدعی امامت نبوده است و شیعیان چیزی را درباره او ادعا دارند که خودش منکر آن بوده است.

امیرالمؤمنین مدعی خلافت بلافصل بود
برخلاف آنچه دروغگویان ادعا دارند نهج البلاغه پر است از مطالبه گری امیرالمؤمنین نسبت به حقوق پایمال شده خود و مملو است از رد مدعیان خودساخته. در این نوشتار کوتاه برخی از موارد را از باب نمونه بیان می کنیم:

1- خطبه 2
بعد از آن که صحابه رسول خدا بر خلیفه سوم شوریده و او را کشتند و با امام علی علیه‌السّلام بیعت کردند، امام خطبه خواندند و در بخشی از آن فرمودند: «هیچ کس از این امت را با خاندان رسالت عترت پیامبر نتوان مقایسه کرد، عترت پیامبر اساس دین، و ستون‌های استوار یقین می‌باشند، شتاب‌کننده، باید به آنان باز گردد، و عقب مانده، باید به آنان بپیوندد. ولایت حق مسلم آل محمد است، و این‌ها وصی و وارث رسول اکرم هستند. در ادامه فرمود: هم اکنون با قبول ولایت من، حق به حقدار رسید، و حقیقت به جایگاه اصلی خود منتقل گشت.»

2- خطبه 3
حضرت امیر علیه السلام در خطبه سوم با صراحت خلفای قبل از خود را غاصب دانسته و فرموده است: «به خدا سوگند، او ردای خلافت را بر تن کرد، در حالی که خوب می‌دانست، من در گردش حکومت اسلامی هم چون محور سنگ‌های آسیابم (که بدون آن آسیا نمی‌چرخد).»

3- خطبه 6
امیرالمومنین علیه‌السّلام در خطبه ششم بر غصب شدن حقش پس از رسول الله تا روز حکومت خود تاکید نموده و فرموده است: «به خدا سوگند از هنگام مرگ پیغمبر تا هم اکنون از حق خویشتن محروم مانده‌ام، و دیگران را به ناحق بر من مقدم داشته‌اند.»

4- خطبه 67
در این خطبه حضرت امیر مهاجرین و انصار را مذمت کرده است. بخشی از خطبه درباره استدلال مهاجرین (قریش) بر محق بودنشان نسبت به خلافت است. آنها قرابت خود با رسول الله را دلیل سزاواری خود به حکومت می دانستند. امام علیه السلام فرمود: « به درخت رسالت استدلال کردند!! اما میوه‌هایش را ضایع ساختند.» یعنی اگر قرابت به پیامبر ملاک باشد، ما از همه به او نزدیک تریم.

5- خطبه 73
حضرت در این خطبه نیز بر حق مسلم خود تصریح کرده و فرموده است: «همانا می‌دانید که به قطع من سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم...»

6- خطبه 150
امیرالمؤمنین علیه السلام در این خطبه فرموده است: «...تا آنکه خداوند پیامبرش را به سوی خویش فرا خواند. گروهی به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراکندگی آنها را هلاک ساخت و تکیه بر غیر خدا کردند و با غیر خویشاوندان (اهل‌بیت پیامبر) پیوند بر قرار نمودند، و از وسیله‌ای که فرمان داشتند به آن مودت ورزند کناره گرفتند، و بناء و اساس (ولایت) و رهبری جامعه اسلامی را از محل خویش برداشته در غیر آن نصب کردند...»

7- خطبه 172
در این خطبه آمده است: «بار خدایا از قریش و تمامی کسانی که یاریشان کردند به پیشگاه تو شکایت می‌کنم؛ زیرا قریش پیوند خویشاوندی مرا قطع کردند و مقام و منزلت بزرگ مرا کوچک شمردند و در ربودن حقی که برای من بود، با یکدیگر هم داستان شدند.»

8- نامه 36
آن حضرت در نامه‌ای به برادرش عقیل می‌نویسد: «همانا آنان (قریش) در جنگ با من متّحد شدند آن گونه که پیش از من در نبرد با رسول خدا هماهنگ بودند. خدا قریش را به کیفر زشتی‌هایشان عذاب کند، آن‌ها پیوند خویشاوندی مرا بُریدند، و حکومت فرزند مادرم پیامبر(صلّی الله علیه و آله) را از من ربودند.»

9- نامه 62
حضرت در نامه به اهل مصر نوشته است: «به خدا سوگند باور نمی‌کردم و به ذهنم خطور نمی‌کرد که ملت عرب این چنین به توصیه‌های رسول اکرم پشت و پا زده و خلافت را از خاندان رسالت دور سازد. تنها نگرانی من، روی آوردن بدون حساب مردم به طرف ابوبکر بود؛ ولی من زیر بار این چنین بیعتی نرفتم...»
براستی چگونه ممکن است با وجود این همه تصریحات کسی ادعا کند امیرالمؤمنین علیه السلام خلافت را حق خود نمی دانسته و دیگران را احق به خلافت می دانسته است؟!

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.