ولادت پیامبر-ص ارسال رصد

ادب  اجازه گرفتن

14:15 - 1400/06/20

-

آداب وارد شدن به خانه

 اجازه گرفتن

موقعیت: هادی 9ساله و حمید 8ساله میرن دم خونه دوستشون حامد که هم طبقه واحد آپارتمان هادی و حمیده ؛ [طبق معمول، کتاب عسل‌آباد که یک کتاب نسبتا قطور در سبک قدیم ولی زیبا است در دست هادی می باشد]

- متن راوی: سلام به هادی و حمید دوتا داداش وهم بازی خوب، به به آفرین که اومدین دیدن دوستتون حمید؛ راستی از پدر و مادرتون اجازه گرفتین؟

موقعیت: هادی، انگشت اشارشو به نشانه اینکه اجازه گرفته میاره بالا و با لبخند 2بار چشماشو بهم میزنه.

- متن راوی: خدارو شکر خیالم راحت شد می‌دونستم که شما هیچ وقت بی اجازه جایی نمی‌رین.

موقعیت: درب منزل حامد نیمه بازه، حمید از لای درب، داخل منزل رو زیر چشمی نگاه می‌کنه و دستش رو میذاره به درب و کم کم داره بازش می‌کنه که یه دفعه راوی می‌بینه و میگه:

- راوی: عه عه عه آقا حمید چکار می‌کنی؟

موقعیت: حمید زود دستش و از درب بر میداره، وبا چهره ای غمگین و خجالت زده سرش رو می‌اندازه پایین

- راوی: آهان می‌خواستی ببینی حامد هستش یا نه؟

موقعیت: حمید سرش رو میاره بالا و -بعنوان تایید- با لبخند، یک بار چشماش رو بهم میزنه.

- راوی: شما دوست داری کسی ، این جوری تو خونه شما رو ببینه؟

موقعیت: حمید غمگین و خجالت زده چشماش رو می‌اندازه پایین وکلّش رو یه بار به طرف راست و چپ حرکت میده (یعنی نه).

موقعیت: در همین لحظه کتاب (عسل آباد) که در دست هادیه شروع میکنه به لرزیدن و نور زدن و چشمک زدن ، هادی کتابو میاره بالا، روی جلد کتاب نوشته (عسل آباد)، بازش می‌کنه، خود کتاب، چند ورق می‌خوره در برگه اولش نوشته :

به نام خدای مهربون      به ما داده فکر و زبون 

و راوی این رو می‌خونه

- راوی: به نام خدای مهربون      به ما داده فکر و زبون

موقعیت: [میشه برای ایجاد تنوع و طنز، در زمانی که کتاب عسل آباد باز میشه چند کبوتر سفید زیبا بیان با سرعت و اشتیاق روی شانه ها و دست های هادی و حمید بشینن که برای دیدن و شنیدن عسل آباد آمدن و در آخر همشون یه کبوتر طنز بامزه دست و پا چلفتی، با سرعت زیاد بیاد و روی سر حمید بشینه جوری که از بی تعادلی میخواد بیفته و همزمان صدای موتور سیکلت و ترمز و صداهای طنز پخش شود و حمید و هادی و راوی بخندن]

موقعیت: دوباره کتاب ورق میخوره؛ در ورق بعدی چند خط و یک عکس وجود داره

زوم میشه رو تصویر صفحه ی باز شده از کتاب، تصویر یک خانه قدیمی ساده است، پیامبر به سمت اون خونه میان، کنار درب نیمه باز خانه توقف می‌کنن [یعنی سمت راست یا چپ درب خانه] به گونه ای که تقریبا پشت به در هستن و لب و دهانشون به اندازه یک بار (سلام علیکم) گفتن بهم میخوره

- راوی: به به پیامبر مهربونمون اومدن دم خونه دوستشون که اون رو ببینن. اگه گفتین چکار دارن می‌کنن؟ آفرین دارن به دوستشون و خانوادش که توی خونن سلام میکنن،

موقعیت: چندتا جوجه خوشگل با مادرشون بدو بدو میان دم درب و از آمدن پیامبر بالا پایین میپرن و خوشحالی می‌کنن و با هم روی زمین یه قلب درست می‌کنن.

-راوی:  راستی اگه گفتین چرا پیامبر، پشت به در خونه وایسادن؟؟  - آخه درب خونه نیمه بازه، می‌خوان یه وقت نگاهشون تو خونه نیفته  - به به چه با ادب!  پس چرا کسی جواب سلام حضرت و نداد؟ ....

موقعیت: دوباره لب و دهان پیامبر به اندازه یک بار (سلام علیکم) گفتن بهم می‌خوره .....

- راوی: عه دوباره حضرت سلام کردن! ... و بازهم کسی جواب نداد

موقعیت: بابا خروسه که پرهای سفید و هیکل با هییبتی داره با خوشحالی وسرعت میاد و یه دفعه ترمز میکنه و صدای ترمز پخش میشه و مرغ و جوجه ها به احترامش روی پنجشون بلند میشن و همگی رو به پیامبر دستشون و به سینشون میذارن به علامت احترام و جواب سلام پیامبر

راوی: برای دفعه سوم صدای سلام علیکمِ زیبای پیامبر به گوش می‌رسه

موقعیت: پسر خونه از داخل حیاط با خوشحالی و سرعت میاد دم درب و دستش رو روی سینش می‌ذاره و دهانش برای جواب سلام حضرت تکان می‌خوره وپیامبر هم با مهربانی باهاش دست میدن و دست روی سرش میکشن و جوجه ها به حالت رژه مانند سربازها از سر شادی در جا میزنن و قلبی که درست کردن را باز و بسته میکنن و صدایی زیبا (مثل سرود طلع البدر علینا یا محمد یا محمد ...) به همراه صدای رژه پخش میشه.

- راوی: خداروشکر  بالاخره اومدن و جواب سلام پیامبر خدا را دادن  ، اما اگه گفتید چرا جواب سلام پیامبرو دیر دادن؟

راوی: ( نیاز به یک طنز مثلاداشتن سنگ کاغذ قیچی میکردن تا کی در رو باز کنه؟؟؟) نه. چون سلام علیکم یه جور دعاست

راوی: چجوری؟

راوی: سلام علیکم یعنی سلامتی بر شما

راوی: عجب خانواده زرنگیَن! می‌خواستن 3بار دعای سلامتی پیامبر بهشون برسه؟!  اما اگه بیان دمِ خونه ما و سلام کنن من به این زودی‌ها جوابشون رو نمیدم تا اینکه حسابی دعای سلامتی پیامبر بهم برسه.   هه هه هه

راوی: شوخی کردم، پیامبر، همه کارهاشون قانون داشته، وقتی با اهل یه خونه کار داشتن، بیشترین تعداد سلامی که می‌کردن سه مرتبه بوده.

راوی : چرا؟

راوی: بخاطر این، سه مرتبه، که اگه می‌خوان لباسهاشون یا خونشون رو مرتب  کنن، تو این فرصتِ سه سلامِ پیامبر، بتونن مرتب کنن.

راوی: خوب چرا بیشتر از سه بار سلام نمی‌دادن؟

راوی: چون اگه اهل خونه اصلا آمادگی نداشتن برای پذیرایی از پیامبر، خجالت نکشن؛    آخه هیچ وقت پیامبر کسی را مجبور به کاری نمی‌کردن که حتما من باید بیام خونتون یا حتما باید بیای خونه ما.

موقعیت:  کتاب به آرامی بسته میشه و دوباره هادی و حمید نشون داده میشن که دم خونه حامد ایستادن  
 راوی: بچه ها اگه گفتید به جز خونه، دیگه کجاها هست که باید اجازه بگیریم و بدون اجازه حتی سرک هم نکشیم؟

موقعیت: با اشاره دست هادی و حمید به ترتیب زیر تصویرهای زیر بالای سرشون ظاهر میشه ولی راوی یکی یکی اسم تصاویرو میگه و با پیدا شدن تصویر بعدی، تصویر قبلی پاک میشه

اشاره هادی: اتاق،

اشاره حمید: گوشی،

هادی: کیف و کمد

حمید: دفتر و کتاب

راوی: ماشاله ماشاله   سلامت باشید ایشاله

 

[ و بلا فاصله شعر اجازه را یا هرکدوم یه مصرعش رو به نوبت می‌خونن راوی بجاشون می‌خونه ولی تصویرشون نشون داده میشه: ]

یه بچه نمونه         اینو که خوب می دونه

وقتی می ره به جایی        اول اجازه گیره

یادت باشه عزیزم      اگر که در هم باز بود

بازم اجازه بگیر             تا بدن اذن ورود

کلمات کلیدی: 

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تمامی حقوق متعلق به اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه می باشد