قصه شب آموزنده جذاب و شنیدنیِ دروغگو دشمن خداست!

13:07 - 1400/08/12

قصه شب آموزنده جذاب و شنیدنیِ دروغگو دشمن خداست!،قصه شب آموزنده جذاب و شنیدنیِ دروغگو دشمن خداست!،قصه شب آموزنده جذاب و شنیدنیِ دروغگو دشمن خداست!،قصه شب آموزنده جذاب و شنیدنیِ دروغگو دشمن خداست!

قصه شب آموزنده جذاب و شنیدنیِ دروغگو دشمن خداست!

بسمه تعالی
روزی توی مدرسه ی جنگلِ قصه ها، بچه ها مثل همیشه توی کلاس بودن. هنوز خانم معلم نیومده بود. صدای خنده ی بچه ها تموم کلاس رو پر کرده بود. یه دفعه کلاس ساکتِ ساکت شد. چه اتفاقی افتاده بود؟ یعنی چی شده بود؟!
همه از شنیدن حرف پرسیاه تعجب کرده بودن. نمی دونستن به اون حرف بخندن یا ساکت باشن و به اون فکر کنن!
بچه ها تا قبل از این که پرسیاه بخواد اون حرف رو بزنه، داشتن در مورد فوتبال با هم شوخی می کردن. آخه هر کدوم از اون ها طرفدار یه تیمی بودن. پرسیاه که این حرف ها رو شنید، یه دفعه بلند شد و گفت: بچه ها من یه توپی خریدم که  وقتی اون رو شوت می کنی، تا هرجایی که دوست داشته باشی میره و هر وقت بهش بگی می ایسته. اون تازه تولید شده و بابام چون با مدیر کارخونه ای که اون رو ساخته خیلی دوسته، یه دونه از اون رو خریده و برام فرستاده.
بچه ها که خیلی از شنیدن این حرف تعجب کرده بودن، از پرسیاه پرسیدن واقعاً تو این جور توپی داری؟! اون هم جواب داد: بله، مگه چیه!
طوطو و روبی به پرسیاه نگاه کردن و گفتن دیروز که ما اومدیم خونه شما اون رو ندیدیم! کجا بود؟!
پرسیاه جواب داد: مگه قراره من همه چیز رو به شما نشون بِدم؟! بعدشم اون رو توی اتاقم قایم کردم. اگه دوست دارین اون رو ببینین، امروز بعد از ظهر بیایین خونه ما تا بهتون نشون بدم.
بچه ها همگی به هم نگاه کردن و گفتن باشه.
خانم معلم وارد کلاس شد. از دیدن قیافه متعجب بچه ها خنده اش گرفت و گفت: چی شده؟!
لاکی سریع جواب داد: خانم، پرسیاه میگه یه توپ عجیب داره!
خانم معلم هم از شنیدن این حرف تعجب کرد و گفت: واقعاً! پرسیاه حرفی رو که لاکی میزنه تو گفتی؟!
پرسیاه جواب داد: بله خانم! چرا باید دروغ بگم؟!
زبل از خانم معلم اجازه گرفت و گفت: خانم معلم! قراره من و بقیه بچه ها بعد از ظهر بریم خونه پرسیاه تا اون توپ رو از نزدیک ببینیم، شما هم میایین؟!
خانم معلم گفت: نه من بعد از ظهر کار دارم. اما از پرسیاه می خوام فردا اون توپ رو به مدرسه بیاره تا من هم ببینم.
خلاصه اون روز کلاس تموم شد. بچه ها بلند شدن تا برن خونه هاشون. اون ها قرار گذاشتن بعد از انجام دادن تکالیفشون، با هم به طرف خونه پرسیاه برن.
بعد از ظهر همه حیوون های کوچولو که با هم قرار گذاشته بودن، جلوی خونه پرسیاه جمع شدن. خرسی زنگ آیفون خونه پرسیاه شون رو زد ولی صدایی نیومد. بار دوم و بار سوم هم زنگ زد ولی هیچ صدایی از داخل خونه نیومد.
گرگی که خیلی ناراحت شده بود، خودش اومد جلو چند بار پشت سر هم دکمه آیفون رو فشار داد ولی هیچ صدایی از داخل خونه نیومد. پرسیاه از پشت پرده پنجره به دوستاش نگاه می کرد. قطره های عرق از سر و روی پرسیاه لیز می خوردن و پایین می‌اومدن.
اون با خودش می گفت: عجب اشتباهی کردم که دروغ گفتم، حالا چیکار کنم؟! الآن در رو باز نکردم، فردا چیکار کنم؟! به خانم معلم چی بگم؟! بعد از چند لحظه  یه فکری به ذهنش خورد.
فردا صبح وقتی همه بچه ها به مدرسه رفتن، پرسیاه از خونه بیرون اومد و به سمت رودخونه جنگل رفت.
دستای خودش رو توی آب فرو برد و چند تا مشت آب برداشت و روی خودش ریخت. یه مقدار از گِل های کنار رودخونه رو هم برداشت و روی لباس های خودش مالید. بعد با بدن کثیف و گِلی به طرف مدرسه به راه افتاد. وقتی به در کلاس رسید در زد. با اجازه خانم معلم در کلاس رو باز کرد. همه بچه ها از دیدن پرسیاه تعجب کرده بودن. خانم معلم به پرسیاه نگاه کرد و گفت: چی شده، چرا لباسهات کثیف و گِلی شده؟!
پرسیاه که منتظر همین سؤال بود شروع به گریه کرد و بعد با دستش، اشکهاش رو پاک کرد و گفت: امروز صبح زود قبل از این که مدرسه بیام، برای ورزش و نرمش صبحگاهی، توپم رو برداشتم و  به سمت زمین ورزشی کنار رودخونه رفتم. بعد از چند لحظه توپ رو که شوت زدم، توپم توی رودخونه افتاد و آب اون رو با خودش برد. هرچی به سمتش دویدم، نتونستم اون رو بگیرم. خودمم حسابی خیس و گِلی شدم. الآن هم اگه بابام بفهمه من اون توپ رو گم کردم حسابی ناراحت میشه.
پرسیاه بعد از این که حرفش تموم شد به سمت میز خودش رفت و نشست.
خانم معلم پرسیاه رو دلداری داد و گفت: اشکالی نداره، من بعد از کلاس به بابات زنگ میزنم و ماجرا رو براش تعریف می کنم و ازش می خوام تا تو رو دعوا نکنه.
پرسیاه که این رو شنید، رنگش پرید و سرش رو پایین انداخت.
زنگ کلاس که خورد، همه بچه ها خواستن از جاشون بلند بشن و با اجازه خانم معلم به سمت حیاط مدرسه برن. 
پرسیاه صبر کرد تا همه دوستاش بیرون برن. بعد از این که کلاس خلوت شد، به سمت خانم معلم رفت و گفت: خانم میشه به بابام زنگ نزنین؟!
خانم معلم که از شنیدن این حرف تعجب کرده بود گفت: چرا؟!
پرسیاه هم که خجالت می کشید، تموم ماجرا رو برای خانم معلم تعریف کرد.
خانم معلم با شنیدن این حرف ها یه نگاهی به پرسیاه کرد و گفت: پسرم! چرا دروغ گفتی؟!
پرسیاه که نمی تونست سرش رو از خجالت بلند کنه، به خانم معلم گفت: راستش خانم من خیلی دوست دارم خودم رو یه پرنده باکلاس نشون بدم، برای همین دیروز که با بچه ها توی کلاس در مورد فوتبال صحبت می کردیم من اون حرف رو زدم!
خانم معلم که این رو شنید به پرسیاه گفت: پسرم! راه بزرگ شدن دروغ گفتن نیست. علاوه بر این دروغگو دشمن خداست. اگه می خوای همه حرفات رو باور کنن باید همیشه راست بگی، وگرنه اگه دروغ بگی حتی اگه راست هم بگی همه فکر می کنن تو دروغ گفتی و به حرفت گوش نمیدن. بعد خانم معلم داستان چوپان دروغگو رو برای پرسیاه تعریف کرد.
پرسیاه هم که فهمید چه اشتباهی کرده به خانم معلم قول داد تا دیگه دروغ نگه.
شاخصه: گناه گریزی و صداقت.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.