قصه کودکانه بازی اشکنک داره سر شکستنک داره.

10:44 - 1400/08/24
قصه کودکانه بازی اشکنک داره سر شکستنک داره.

بسمه تعالی
روزی روزگاری در مدرسه تک درخت جنگل سبز قصه ها ، بچه ها پشت سر هم و به ترتیب وارد کلاس شدن و سر جای خودشون نشستن. صدای خنده و شوخی اون ها فضای کلاس رو پر کرده بود که یه دفعه یه اتفاق خیلی بدی افتاد!
روبی که خیلی تشنه شده بود، از داخل کیفش قمقمه آب رو درآورد تا آب بخوره که پرسیاه با دستش به پشت اون زد. همین باعث شد تا لب روبی محکم به لبه قمقمه بخوره و خونی بشه.
روبی که حسابی دردش گرفته بود، سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت. وقتی دید لبش خونی شده، به سمت بیرون کلاس دوید تا خودش رو به شیر آب حیاط برسونه و لب و دهان خودش رو بشوره.  تموم کلاس ساکت شده بود و همه به پرسیاه نگاه می کردن. یه دفعه طوطو سکوت کلاس رو شکست و گفت: پرسیاه چیکار کردی؟! می دونی الآن روبی چقدر ناراحته؟ حتماً تو رو دعوا می کنه. شایدم بزنه؟!
پرسیاه که پرنده ترسو و زود باوری بود تا این رو شنید، سریع از کلاس بیرون دوید و به سمت حیاط رفت. زبل و باهوش تا این صحنه رو دیدن، دنبال پرسیاه دویدن و با صدای بلند گفتن: طوطو شوخی کرد. ولی قبل از این که به اون برسن، پرسیاه از مدرسه بیرون رفت.
زبل و باهوش هم که ناامید شده بودن، داشتن به کلاس برمی گشتن که دیدن روبی داره صورتش رو می شوره. زبل و باهوش تا چشمشون به روبی افتاد، به سمت اون رفتن و گفتن: روبی چی شد؟! لبت بدجوری زخمی شده ؟!
روبی جواب داد: نه زیاد، گاهی توی شوخی ها پیش میاد، اشکالی نداره. بعد لبخندی زد و گفت: بازی اشکنک داره سر شکستنک داره. راستی وقتی من داشتم صورتم رو می شستم دیدم پرسیاه با عجله از مدرسه بیرون رفت، مگه اتفاق بدی افتاده بود؟!
باهوش که کنار زبل ایستاده بود، به روبی نگاهی کرد و گفت: روبی! پرسیاه از ترس این که تو دعواش کنی از کلاس بیرون اومد و به سمت خونه رفت.
روبی تا این رو شنید با تعجب به دوستاش نگاهی کرد و گفت: پرسیاه دوست خوب و صمیمیِ منه! چرا باید بزنمش و دعواش کنم؟! امکان داشت این اتفاق برای اون بیفته! راستی بچه ها چرا جلوی اون رو نگرفتین؟!
زبل و باهوش جواب دادن: پس به نظرت ما برای چی اینجاییم؟!
روبی به زبل و باهوش گفت: حالا چیکار کنیم؟!
زبل و باهوش گفتن: بهتره به خانم معلم بگیم و از اون بخواییم تا به ما کمک کنه! به همین خاطر به طرف دفتر مدرسه رفتن . اون ها با خودشون فکر کردن الآن که به خانم معلم بگیم ایشون به پرسیاه زنگ میزنه و پرسیاه هم سریع به مدرسه برمی گرده. اما وقتی وارد دفترمدرسه شدن فقط خانم پاندا رو اونجا دیدن. خانم پاندا به بچه ها گفت: اگه دنبال خانم معلمتون هستین، چند لحظه قبل دفتر حضور و غیاب  رو به همراه کیفش برداشت و  به طرف کلاستون رفت. اون ها تا این جمله رو شنیدن سریع از دفتر مدرسه بیرون اومدن و به طرف کلاس رفتن. هنوز خانم معلم وارد کلاس نشده بود که زبل با صدای آرومی گفت: اجازه خانم...! اجازه...!
خانم معلم که صدای زبل رو شنید به پشت سرش نگاهی کرد و گفت: چرا از کلاس بیرون اومدین؟! راستی چرا پرسیاه بدون اجازه ازمدرسه بیرون رفت؟! باهوش به دوستاش نگاهی کرد و بعد رو کرد به خانم معلم و گفت: خانم به خاطر یه شوخی!
خانم معلم گفت: شوخی؟! یعنی چی؟!
باهوش ادامه داد: پرسیاه زمانی که روبی داشت از قمقمه اش آب می خورد، به شوخی پشت سر روبی زد و همین باعث شد تا لب روبی محکم به لبه قمقمه برخورد کنه و خونی بشه!
خانم معلم به روبی نگاهی کرد و گفت: اِ خب چرا؟! حالا چرا پرسیاه رفت؟!
باهوش جواب داد: از ترس روبی! آخه طوطو به شوخی به پرسیاه گفت: روبی خیلی از دست اون ناراحته و اون رو میزنه! برای همین پرسیاه تا این رو شنید با عجله از مدرسه بیرون رفت. حالا ما اومدیم تا از شما بخواییم تا به خونه پرسیاه زنگ بزنین و از اون بخوایین تا به مدرسه برگرده.
خانم معلم یه لحظه ساکت شد و بعد از بچه ها خواست تا به کلاس برن.
حدود یه ربع بعد، در کلاس باز شد و خانم معلم وارد کلاس شد. رو کرد به روبی و از اون خواست تا پیش خانم معلم بیاد. روبی هم بی معطلی و سریع پیش خانم معلم اومد. خانم معلم که یه چیزهایی رو دم گوش روبی می گفت. فضولی بچه ها گُل کرده بود. برای همین همه ساکت بودن تا بشنون خانم معلم چی به روبی میگه. ولی غیر از صدای پچ پچ هیچ صدایی رو نمی شنیدن. یه دفعه خانم معلم سرش رو بلند کرد و گفت: لطفاً بیا تو!
درِ کلاس باز و پرسیاه که سرش رو پایین انداخته بود، وارد شد. همون جلوی در ایستاد و جلوتر نیومد. روبی که چشمش به پرسیاه افتاد به سمت اون رفت و دست های پرسیاه رو توی دستاش گرفت و گفت: تو دوست خوب منی. بعد محکم پرسیاه رو بغل کرد و بهش گفت: پرسیاه من از دستت خیلی ناراحتم! کلاس کاملاً ساکت شد که روبی گفت: نه به خاطر شوخی ای که کردی بلکه به خاطر این که هنوز متوجه نشدی دو تا دوست هیچ وقت هم رو نمی زنن.
بچه های کلاس که منتظر یه تلنگر بودن، با شنیدن این جمله همه خندیدن و شروع به دست زدن کردن.
بله دوستای کوچولو، گاهی دو تا دوست امکان داره یه دلخوری بینشون پیش بیاد ولی نباید اون ها سریع از هم قهر کنن.
بچه های خوب همیشه سعی کنین از دوستی با دوستاتون یه دیوار محکم بسازین وقتی از دستش ناراحت شدین فقط یه آجرش رو بردارین، نه این که همه دیوار رو خراب کنین.
 

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.