قصه کودکانه و آموزنده خدا به من نیاز داره؟!

10:59 - 1400/08/30

قصه کودکانه و آموزنده خدا به من نیاز داره؟!،قصه کودکانه و آموزنده خدا به من نیاز داره؟!،قصه کودکانه و آموزنده خدا به من نیاز داره؟!،قصه کودکانه و آموزنده خدا به من نیاز داره؟!،قصه کودکانه و آموزنده خدا به من نیاز داره؟!

قصه کودکانه و آموزنده خدا به من نیاز داره؟!

بسمه تعالی

روزی از روزهای خوب  خدا، حمید و  حمیده توی بالکن خونه شون  نشسته بودن و مشغول درس خوندن بودن. آخه اون دو تا با هم خواهر و برادر بودن. حمید یه پسر بازیگوش ولی با ادبه. حمیده هم یه دختر باهوش و خنده رو بود. حمیده دو سال از داداشش بزرگتر بود.

حمید هر روز بعد از ظهر با دوستاش توی زمین فوتبالی که نزدیک خونشون بود، بازی می کرد. یه روز که مثل همیشه همراه دوستاش به طرف زمین فوتبال می‌رفتن، نیما که پسرخاله حمید بود، رو کرد به بچه ها و گفت: بچه ها دیشب که رفته بودم مسجد، آقا معلم رو دیدم.

سعید که از دوستای صمیمی حمید و نیما بود، گفت: واقعاً! چه جالب! بیایین امشب همگی بریم مسجد! 

حمید به سعید نگاهی کرد و با حالت ناراحتی گفت: فعلاً بیایین بریم بازی کنیم، هنوز که وقت داریم.

بعد به  دوستاش گفت: بچه ها بیایین تا زمین فوتبال بِدَویم ببینیم کی زودتر می‌رسه! بعد خودش شروع کرد به سمت زمین دویدن.

حدود دو ساعتی از بازی گذشت که  صدای  اذان بلند شد. سعید رو کرد به بچه ها و گفت: بچه ها! کی میاد تا با هم مسجد بریم؟

نیما یه نگاهی به سعید کرد و گفت: سعید من میام، فرید و وحید و سبحان هم گفتن ما هم میاییم. اما حمید ساکت موند و چیزی نگفت.

بچه ها به حمید گفتن: حمید تو مگه نمیای؟!

حمید  به دوستاش نگاهی کرد و گفت: نه، من خیلی خسته ام! تازه، چون فوتبال بازی کردیم، تنم بو میده!

اون این حرف رو زد و از دوستاش خداحافظی کرد. سریع به طرف خونه اومد و در زد. خواهرش حمیده که چادر به سرش بود، در رو باز کرد و گفت: حمید چرا تنهایی؟! دوستات کجان؟!

(حمید): نمی دونم! گفتن میخوان برن مسجد! راستی تو داشتی نماز می خوندی؟!

حمیده: بله من و مامان داشتیم نماز می خوندیم، راستی تو چرا نرفتی مسجد؟!

حمید: حال نداشتم، اصلاً مگه خدا به نماز من و تو نیاز داره؟!

حمیده که از شنیدن این حرف داداش کوچیکش خنده اش گرفته بود، بهش گفت:  واقعاً عجب سؤال جالبی؟! خدا مگه نیازمند نماز من و توئه؟!

حمید هم گفت: من هم همین رو میگم دیگه! نمی دونم تو این نماز چی داره که این قدر همه میگن نماز بخوون!

حمیده گفت: بذار من نمازم رو بخوونم بعدش با هم صحبت می کنیم.

چند لحظه ای که گذشت، حمیده نمازش رو خوند و آروم به طرف داداشش برگشت  (گفت):

داداشی یه سؤال؟! به نظر تو دریاها به ما نیاز دارن؟! اگه ما از دریا استفاده نکنیم، دریا اتفاقی براش می‌افته؟! یا اگه از نور خورشید استفاده نکنیم، خورشید از بین میره؟!

حمید یه کمی فکر کرد و گفت: معلومه که نه! آخه این چه ربطی به سؤال من داره؟!

حمیده که از جاش بلند شده بود تا چادر نمازش رو جمع کنه گفت:

ببین داداشی! اگه تو توی یه چاه عمیق قایم بشی و نخوای از نور خورشید استفاده کنی، به خورشید ضرری وارد نمیشه. اگرم تو نماز نخونی، به خدا ضرری نمی‌رسه، چون خدا اصلاً به نماز من و تو نیازی نداره.

تو به اکسیژن نیاز داری اما اکسیژن به تو نیازی نداره. تو اگه از اکسیژن استفاده نکنی، چیزی از اون کم نمیشه ولی اگه یه روزی همین اکسیژن نباشه، همه ما انسان ها نمی‌تونیم نفس بکشیم و می میریم.

خدا هم مثل اکسیژن می مونه. اون به نماز من و تو احتیاجی نداره، اگه هیچ کدوم از ما نماز نخونیم هیچ اتفاقی برای خدا نمی‌افته.
از فردای اونروز حمید وقتی که بازیش تموم میشد، همراه دوستاش به مسجد می‌رفت. توی مسجد علاوه بر دوست‌هایی که داشت، رفقای جدیدی هم پیدا کرد.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.