اثبات پدیده بیگ بنگ و انکار وجود خدا در بازی دث استرندینگ

16:52 - 1400/08/30

هارتمن نام شخصیتی است که رابطه نزدیکی با بیچ دارد و کاری کرده که برای پیدا کردن بیچ همسر و فرزند ازدست‌ رفته‌اش، هر 21 دقیقه یکبار به حالت کما برود و بعد از چند دقیقه به زندگی برگردد. او در حال حاضر، توانایی سفر به شصت بیچ مختلف در هر روز را پیدا کرده و زمانی که سم به هارتمن می‌ رسد، او به 2859 بیچ خودش سفرکرده .
هارتمن می‌گوید هر انسانی بیچ خودش را دارد که پس از مرگ روحش برای رسیدن به جهان مردگان، باید از آن عبور کند. هارتمن در ادامه می‌ گوید که بیچ هر فرد با آدم‌های دیگر فرق می‌ کند اما اگرچند نفر به‌ صورت همزمان در یک منطقه بمی‌ رند، بیچ آنها هم به هم می‌ پیوندد و پدیده‌ای به نام «استرند فیلد» اتفاق می‌ افتد که نمونه‌ اش می‌ شود همان اتفاق جنگ جهانی اول و دومی که سم در آنها گرفتار شده بوده.

با اینحال هارتمن با پدیدهٔ نادری روبرو شده. ماما (نام شخصیتی در بازی) بعد از گذشت چند روز هنوز به بی تی تبدیل نشده و هارتمن فرصت خوبی پیدا کرده تا تحقیقات خودش را گسترش بدهد.

اثبات پدیده بیگ بنگ و انکار وجود خدا در بازی دث استرندینگ

داستان بازی در مورد آخرالزمانی است که در دنیا چیزی به نام «دث استرندینگ» اتفاق افتاده. پدیده دث استرندینگ با اولین انفجار بزرگی که بازمانده‌ ها از آن به‌ عنوان «ووی دوت» یاد می‌ کنند شروع شده. با «ووی دوت» اول تقریباً همه چیز از بین رفت. ظاهر زمین تغییر کرد و باران تبدیل به تایم فالی شد که قطراتش، گذر زمان را سریع‌ تر می‌ کند. رنگین کمان معنای زیبای خودش را ازدست‌ داده همچنین ماده‌ ای به اسم «کارلاریوم» که انسان برای قرن‌ ها قادر به درکش نبود، ظاهری کریستالی شکل به خودش گرفت و دیگر یک ماده صرفاً ناشناخته نبود.

 داستان بازی:

داستان بازی در مورد آخرالزمانی است که در دنیا چیزی به نام «دث استرندینگ» اتفاق افتاده. پدیده دث استرندینگ با اولین انفجار بزرگی که بازمانده‌ ها از آن به‌ عنوان «ووی دوت» یاد می‌ کنند شروع شده. با «ووی دوت» اول تقریباً همه چیز از بین رفت. ظاهر زمین تغییر کرد و باران تبدیل به تایم فالی شد که قطراتش، گذر زمان را سریع‌ تر می‌ کند. رنگین کمان معنای زیبای خودش را ازدست‌ داده همچنین ماده‌ ای به اسم «کارلاریوم» که انسان برای قرن‌ ها قادر به درکش نبود، ظاهری کریستالی شکل به خودش گرفت و دیگر یک ماده صرفاً ناشناخته نبود.

 مهم‌ ترین تغییری که دث استرندینگ ایجاد کرد باز کردن دروازه انسان‌ها به روی بی تی هایی بود که می‌ توانستند با جذب بدن مرده‌ها تکثیر بشوند البته تکثیر بیتی‌ها، یک رشد جمعیت ساده از آنها نبود. با بوجود آمدن هر بی تی یک ووی دوت دیگر به وجود می‌ آمد که همین موجب کشته‌ های بیشتر و بطبع ووی دوت های بیشتر می‌ شد. همین موضوع ظاهر زمین را بیشتر تغییر داد. مسیرها از بین رفتند و ارتباط انسان‌ هایی که به‌ صورت منسجم زندگی نمی کردن سخت‌ تر شد.

برای همین شغل پورترها بیشتر از هرزمان دیگری طرفدار پیدا کرد. پورترهایی مثل سم که بارها محموله‌ ها را از یک شهری به شهر دیگر می‌ برند و سعی دارند جوامع کوچکی که انسان‌ها بعد از دث استرندینگ شکل‌ دادن را سرپا نگهدارند.

البته سم با مابقی پورترهای ارزشمند دنیای دث استرندینگ فرق دارد. او مبتلا به دومز درجه 2 است و می‌ تواند حضور بی تی هایی که در نزدیکی‌اش هستند را تا حدودی حس کند. برای همین، در همان ابتدا بازی، واحد دفع جسد سراغش می‌ آیند و از او می‌ خواهند که ریسک رساندن یک جسد به خارج شهر و سوزاندنش را به جان بخرد چراکه اگر جسد سوزانده نشود، تبدیل به بی تی می‌ شود و یک ووی دت دیگر اتفاق می‌ افتد.

در ادامه، یک آدم با قدرت‌ های خارق‌ العاده که نقاب اسکلتی مانند هم به چهره‌ اش دارد و بیتی‌ها را کنترل می‌ کند، به سراغ آنها می‌ آید. در این جریان تیم دفع جسد، گرفتار بی تی ها می‌ شوند. بی‌بی را به سم می‌ سپارند و پس از مرگشان، وودیت بزرگی را به وجود می آورند که حتی سم هم می میرد.

البته سم دوباره زنده می‌ شود چرا که او یک ریپتریت است. یعنی کسی که توانایی دور زدن مرگ را دارد و قبل از اینکه به برزخ برسد می‌ تواند از طریق سیم، به بدن خودش برگردد. وقتی سم دوباره به زندگی برمی‌ گردد، می‌ بیند که فردی به اسم «دد من»، بدن بی‌جان سم را پیدا کرده و به یکی از استراحتگاه‌ها برده است.

مادرخوانده سم و آخرین رئیس‌ جمهور آمریکا که دوره ابتلاء خودش را بخاطر ابتلا به سرطان پشت سر می‌ گذارد، می‌ خواهد هر طور که شده فرزندش را قبل از مرگ ببیند. سم هم همین کار را می‌ کند و به سراغ بیریجت می‌ رود. بیریجت از سم می‌ خواهد که شهرهای آمریکا را به شبکه کایرال متصل کند تا مقدمات ساخت دوباره ایالت متحده فراهم شود. اما در نهایت بیریجت از دنیا می‌ رود. سم موافق این ایده نیست و دوست ندارد پایش را در چنین مسیری بگذار، اما در نهایت او قبول می‌ کند که جسد بیریجت و بی‌ بی را که در ظاهر کار نمی‌ کند به اینسنیتور ببرد.

سم بی‌بی را در پیش خودش نگه می‌ دارد چرا که او زنده می‌ شود. «دایی هارد من» درمورد «آملی» خواهر ناتنی سم و دختر بیریجت صحبت می‌ کند. آملی در دوران کودکی بهترین دوست سم بوده. او برای متصل کردن نقاط مختلف آمریکا و تحقق رؤیای مادرش، خیلی‌ وقت پیش به سمت غرب کشور رفته و طبق آخرین اطلاعات موجود در «اج نات سیتی» توسط «هومو دیمن ها» و رهبرشان هیگز محاصره شده.

سم از دل دشت‌ های مختلف و کوهستان‌ های مرتفع با آب و هوا های مختلف و پر از بیتی و میول ها می‌ گذرد و در این مسیر بر اساس برنامه آملی شهرهای مختلف را بلااستفاده از کیوپیت به شبکه کایرال متصل می‌ کند بااین‌ حال «پرت نات سی تی» با همه شهرهایی که سم به آنها سفر کرده فرق می‌ کند.

سر و کله فرجایل پیدا می‌ شود. او می‌ گوید که قبلاً با هیگز همکار بودند اما هیگز مسیر متفاوتی را در پیش می‌ گیرد. هیگز رئیس همودیمن ها می‌ شود و در جریان یکی از حملات تروریستی‌ اش، فرجایل را اسیر می‌ کند و از او می‌ خواهد بین نجات شهر ها و سلامتی‌ اش یکی را انتخاب کند و در نهایت هم فرجایل تصمیم می‌ گیرد سلامتی خودش را به خطر بیندازد و مردم را از مرگ حتمی نجات دهد.

به سم مأموریت انتقال یک محموله فوق خطرناک داده می‌ شود. گیرنده محموله هم فرجایل است اما وقتی که سم به صاحب بسته می‌ رسد می‌ فهمد که کل قضیه یک تله بوده و آن محموله یک بمب اتم است. سم بمب را به سمت دریا می‌ برد و با فرستادنش به اعماق آب، شهرهای بسیاری را از مرگ حتمی نجات می‌ دهد.

سم در ادامه، در طوفانی گیر می‌ افتد و بعد از اینکه بیدار می‌ شود، می‌ بیند به جنگ جهانی اول برده شده. ناگهان سروکله یک کاراکتری به نام «کیلیف آنگل» هم پیدا می‌ شود. کیلیف در اصل، کاپیتان سابق نیروهای ارتش آمریکا در عراق بوده. او به دنبال بی‌بی‌اش می‌ گردد و فکر می‌ کند بی‌بی سم برای او است. سم پس ازشکست دادن کیلیف، مسیر بازگشت به دنیای خودش را پیدا می‌ کند. البته وقتی که بر می‌ گردد متوجه می‌ شود که هیچکس چیزهایی که سم با آنها دست‌ و پنجه نرم کرده را ندیده.

هارتمن نام شخصیتی است که رابطه نزدیکی با بیچ دارد و کاری کرده که برای پیدا کردن بیچ همسر و فرزند ازدست‌ رفته‌ اش، هر 21 دقیقه یک‌بار به حالت کما برود و بعد از چند دقیقه به زندگی برگردد. او در حال حاضر، توانایی سفر به شصت بیچ مختلف در هر روز را پیدا کرده و زمانی که سم به هارتمن می‌ رسد، او به 2859 بیچ خودش سفر کرده .

هارتمن می‌ گوید هر انسانی بیچ خودش را دارد که پس از مرگ روحش برای رسیدن به جهان مردگان، باید از آن عبور کند. هارتمن در ادامه می‌ گوید که بیچ هر فرد با آدم‌های دیگر فرق می‌ کند اما اگرچند نفر به‌ صورت همزمان در یک منطقه بمیرند، بیچ آنها هم به هم می‌ پیوندد و پدیده‌ ای به نام «استرند فیلد» اتفاق می‌ افتد که نمونه‌اش می‌ شود همان اتفاق جنگ جهانی اول و دومی که سم در آنها گرفتار شده بوده. بااین‌حال هارتمن با پدیدهٔ نادری رو برو شده.

ماما (نام شخصیتی در بازی) بعد از گذشت چند روز هنوز به بی تی تبدیل نشده و هارتمن فرصت خوبی پیدا کرده تا تحقیقات خودش را گسترش بدهد.

هارتمن به این نتیجه می‌ رسد که در ادوار مختلف تاریخ یک ایکسنشن ان تی تی (مسبب انقراض) وجود داشته که پایان حیات موجودات بسیاری را رقم‌ زده. بر اساس مشاهدات و تحقیقات هارتمن، با پیدایش دث استرندینگ فرایند انقراض دوره بشر هم شروع شده و عامل انقراض او هم کسی نیست جز «بیریجت استرند» اما از آنجایی‌ که بیریجت مرده، هارتمن بر این باور است که عاملی یعنی دختر بیریجت هم می‌ تواند مثل مادرش سبب انقراض باشد. با دانش به این موضوع سم راهی مقصد نهایی‌ اش می‌ شود. از دریاچه‌ ای که رنگش مثل قیر سیاه است عبور می‌ کند و سراسر نات‌ ها رو به شبکه‌ های کایرال متصل می‌ کند. حالا شهرهای آمریکا دوباره متحد شدند. اینجاست که هیگز وارد می‌ شود اما این بار آملی را هم با خودش آورده.

حالا که کایرال نتورک همه شهرها را به هم متصل کرده، بهترین شرایط برای هیگز مهیا شده تا با کمک آملی، بیچ تمام انسان‌ها را به هم متصل کند و با خلق یک بیچ واحد، انقراض بشریت را کلید بزند. سم سعی می‌ کند جلوی هیگز را بگیرد. اما او بیتی قدرتمندی را به جان سم می‌ اندازد. ولی سم از پس این بیتی بر می‌ آید. در ادامه بالاخره سم با خود هیگز مبارزه می‌ کند که در نهایت سم با شکست هیگز، آملی را نجات می‌ دهد. سم اسلحه را به فرجایل می‌ دهد تا خود او تصمیم به کشتن یا زنده گذاشتن هیگز بگیرد.

سم در ویتنام چشم‌باز می‌ کند و می‌ بیند دور تا دورش را سربازهای استخوانی کیلیف، پرکرده‌اند. دوباره سم با کیلیف مبارزه می‌ کند و بالاخره حقیقت را می‌ فهمد که کیلیف برخلاف ظاهرش، انسان بدی نیست بلکه او یک قهرمان جنگ، پدر سم و همسری است که در غم از دست‌ دادن زن مرده‌ اش نشسته و بعد از مرگ مغزی همسر باردارش، او پیشنهاد بیریجت را قبول کرده تا فرزندش سم را در محفظه بی‌بی‌ها قرار بدهد.

آملی در اصل هیچ‌ وقت وجود فیزیکی نداشته. سم به بیچ می‌ رود تا برای آخرین بار آملی را ببیند آملی هم راز بزرگ را برای سم فاش می‌ کند. در اصل آملی و بیریجت یک نفر هستند. بیریجت در واقع همان «ها» یا جسم و آملی در واقع «کا» یا همان روح بیریجت است که در بیچ زندگی می‌ کند و به‌ خاطر وجود کایرالیوم در ساختار بیچ، هیچ‌ وقت پیر نمی‌ شود. همین ویژگی آن را به یک منقرض کننده دنیا تبدیل کرده.

دلیل وابسته بودن سم به آملی، زخم‌های روی شکم سم و ریپتریت بودنش هم این است که کیلیف برای زنده ماندن فرزندش بدون وجود مادر، پیشنهاد بیریجت برای ادامه حیات او در محفظه بی‌بی‌هارا پذیرفته بوده اما ازآنجایی‌ که بیریجت برعکس کیلیف به بی‌بی‌ها به‌ عنوان یک نمونه تحقیقاتی و ابزاری برای ارتباط با دنیای مردگان نگاه می‌ کرده، تلاش می‌ کند که بی‌بی کیلیف را از او بگیرد.

مقاومت‌ های کیلیف برای حفظ فرزندش در مقابل نیروهای نظامی بیریجت که توسط دایی هاردمن رهبری می‌ شده، باعث می‌ شود او جان خودش را از دست بدهد و در همین جریان‌ها، به شکم سم هم یک گلوله برخورد کند. سم تبدیل به یک ریپتریت می‌ شود و به جهان زنده‌ها بر می‌ گردد. بیریجت او را به فرزندی می‌ گیرد و آملی از نظر عاطفی وابسته‌ اش می‌ شود برای همین هم سم تنها کسی است که می‌ تواند جلوی آملی را قبل از نابود کردن همه چیز بگیرد.
آملی سلاح کمری کیلیف را به سم می‌ دهد و از او می‌ خواهد یا برای همیشه کنارش در بیچ باقی بماند و یا به دنیای عادی برگردد و شاهد انقراض بشریت بشود. اما سم هیچ‌ کدام را انتخاب نمی‌ کند و ترجیح می‌ دهد با در آغوش گرفتن آملی عشقی که هر دو آنها به هم دیگر دارند را یادآور بشود. خوشبختانه همین کار جواب هم می‌ دهد و آملی به سم قول می‌ دهد که تا جایی که بتواند، جلوی اتفاق افتادن آخرین دث استرندینگ را بگیرد. بعد از آن، بالاخره سروکله ددمن پیدا می‌ شود و سم را از بیچ نجات می‌ دهد و به دنیای زنده‌ها می‌ برد، جایی که همه چیز به حالت عادی خودش برگشته و دایی هاردمن قرار است رئیس‌ جمهور بعدی آمریکا شود.

بعدازاین ماجراها سم متوجه می‌ شود که لو (بی‌بی) مرده. برای همین سم با ناراحتی به سمت جایی که مردگان سوزانده می‌ شوند می‌ رود. کوره را روشن می‌ کند اما در آخرین لحظات سم محفظه را بر می‌ دارد و آخرین تلاش‌هایش را برای احیای او انجام می‌ دهد که یکدفعه لو زنده می‌ شود و ازآنجایی‌ که او هم مثل خود سم، خانواده‌ ای ندارد، سرپرستی‌ اش به گردن سم می‌ افتد.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.