قصه کودکانه مذهبی ماجراهای محسن و سعید (2)

13:31 - 1400/09/02

قصه کودکانه مذهبی ماجراهای محسن و سعید (2)، قصه کودکانه مذهبی ماجراهای محسن و سعید (2)، قصه کودکانه مذهبی ماجراهای محسن و سعید (2)، قصه کودکانه مذهبی ماجراهای محسن و سعید (2)، قصه کودکانه مذهبی ماجراهای محسن و سعید(2)

قصه کودکانه مذهبی ماجراهای محسن و سعید (2)

بسمه تعالی
زنگ کلاس به صدا در اومد. بچه ها یکی یکی از کلاس بیرون اومدن و به سمت حیاط مدرسه رفتن. سعید هم به همراه حمید از کلاس بیرون اومد. اون ها وقتی به داخل حیاط رسیدن محسن رو دیدن که یه گوشه نشسته. به سمتش رفتن. محسن و سعید و حمید سه تا دوست بودن که توی یه آپارتمان زندگی می کردن. اون ها هر سه کلاس پنجم بودن و تا سال گذشته هر سه‌تاشون توی یه کلاس بودن ولی امسال سعید و حمید توی یه کلاس پنجم الف بودن و محسن کلاس پنجم ب.
خلاصه، سعید و حمید تا محسن رو دیدن که یه گوشه نشسته، به سمتش رفتن. محسن تا اون ها رو دید از جاش بلند شد و سلام کرد: « سلام سعید، سلام حمید! خسته نباشین، خدا قوت!» 
سعید و حمید:«سلام محسن جون، ممنون، تو هم خسته نباشی»
محسن:« ممنونم، بچه ها بیایین بشینین اینجا!»
محسن و دوستاش کنار هم نشستن و شروع به صحبت کردن. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که یه دفعه آقای احمدی که ناظم مدرسه بود، با صدای بلند اعلام کرد: « بچه های کلاس پنجم دقت کنین امروز نوبت نماز اون هاست، همه وضو بگیرن تا وقتی برای نماز اومدم دم کلاسشون، سریع بیان نماز و بهونه نیارن که آقا ما وضو نگرفتیم!» بعد آقای احمدی سرش رو به طرف محسن و سعید و حمید برگردوند و گفت: مگه شما کلاس پنجمی نیستین؟!
- بله آقا، چشم الآن وضو می گیریم.
محسن به دوستاش نگاهی کرد و گفت: کی گفته باید نماز بخونیم؟! مگه ما ایرانی نیستیم؟! فرهنگ ما ایرانی ها خیلی بیشتر از این عرب هاست، حالا چرا باید ما باید نمازی رو بخونیم که به زبون این عرب ها اومده؟!
سعید و حمید به هم نگاهی کردن و خندیدن.
بعد سعید گفت: واقعا! راست میگی، چرا ما باید به زبون این ها نماز بخونیم، خودمون زبونمون بهتره.
محسن که فکر می کرد حرف درستی زده به سعید گفت: خب حرف منم همینه دیگه. یکی نیست بگه چرا ما باید به زبونی صحبت کنیم که اصلاً چیزی از اون رو نمی فهمیم!
حمید که به صحبت های دوستاش گوش میداد گفت: بیایین بریم از آقای احمدی این سؤال هامون رو بپرسیم.
اون ها به سمت آقای احمدی که بالای سکو ایستاده بود اومدن و بهش سلام کردن« سلام آقای احمدی، ببخشید آقا ما یه سؤالی داریم، میشه لطفاً جواب مون رو بدین؟!»
آقای احمدی که خیلی ناظم خوش اخلاقی بود رو کرد به بچه ها و گفت:« جانم، چی شده؟! بپرسین؟!»
- «آقا! چرا ما باید نماز رو به زبون عربی بخونیم، ما که نمی فهمیم چی می گیم! چرا به فارسی نخونیم؟!»
آقای احمدی که خیلی خوشحال شده بود که بچه ها این سؤال رو پرسیدن، رو به اون ها کرد و گفت: بچه ها تا حالا دکتر رفتین؟!
سعید: بله آقا، اتفاقاً دیروز من به همراه مامانم دکتر رفتیم و محسن رو هم اونجا دیدیم.
- خب بچه ها، وقتی پیش آقای دکتر رفتین دکتر نسخه اش رو فارسی نوشت یا انگلیسی؟!
- خب آقا انگلیسی نوشت.
- شما چیزی متوجه شدین؟!
- نه آقا! ما که انگلیسی بلد نیستیم!
- به نظرتون پس چرادکتر به انگلیسی نوشت؟! مگه نمی دونست شما نمی تونین بخونین؟!
- نمی دونیم!!!
- چرا چیزی رو که نمی فهمیدین استفاده کردین؟!( داروها رو میگم)
- خب دکتر بهتر می دونه که ما چیمونه و چی باید بخوریم.
- خب پسرای گلم، به نظرتون یه دکتر میدونه چی براتون خوبه و هرچی میده شما میخورین ولی خدا نمی دونه که بنده هاش چی می خوان. در ضمن اگه آقای دکتر به انگلیسی می نویسه به خاطر اینه که این خط بین المللیه!
یعنی هرجای دنیا که شما دکتر برید به همین زبون براتون نسخه می نویسن. خدا هم به خاطر این که همه دنیابه یک زبون عبادتش کنن گفته همه باید به زبون عربی نماز رو بخونیم. البته بچه ها توی همین نماز میشه فارسی صحبت کرد می دونستین؟!

- واقعاً آقا؟
- بله میشه توی قنوت نماز به جای این که دعای عربی بخونین به فارسی از خدا خواستتون رو بخوایین.
بچه ها که انگار جواب سؤال هاشون رو گرفته بودن، یه نگاهی به هم کردن و با خوشحالی از آقای احمدی تشکر کردن و به سمت وضو خونه مدرسه رفتن تا وضو بگیرن و آماده بشن تا وقت نماز برن و نمازشون رو بخونن.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.