قصه کودکانه جذاب سنگ روی سنگ بند نمیشه

10:21 - 1400/09/03

قصه کودکانه جذاب سنگ روی سنگ بند نمیشه؛ قصه کودکانه جذاب سنگ روی سنگ بند نمیشه، قصه کودکانه جذاب سنگ روی سنگ بند نمیشه، قصه کودکانه جذاب سنگ روی سنگ بند نمیشه، قصه کودکانه جذاب سنگ روی سنگ بند نمیشه

قصه کودکانه جذاب سنگ روی سنگ بند نمیشه

بسمه تعالی
تازه زنگ آخر خورده بود. بچه ها با عجله از مدرسه بیرون می رفتن. مثل همیشه محسن یه گوشه ای از حیاط منتظر بود تا سعید و حمید که توی یه کلاس دیگه بودن از کلاس بیرون بیان. قرار سعید و حمید و محسن این بود که همیشه وقتی زنگ آخر می خوره ، صبر کنن تا سه نفری با هم به طرف خونه برن.
اونروز محسن خیلی منتظر موند تا دوستاش بیان. ولی انگار انتظار فایده ای نداشت. محسن نگران شد و به طرف کلاس سعید و حمید رفت. به جلوی در کلاس که رسید، دید در کلاس اون ها بسته اس. خیلی آروم در کلاس رو باز کرد تا ببینه کسی توی کلاس هست یا نه! با تعجب سعید و حمید رو دید که به همراه چند نفر دیگه از همکلاسی هاشون توی کلاس نشستن و دارن از آقای رستمی  سؤال می کنن.( آقای رستمی معلم کلاس سعید و حمید بود)
 به محض باز شدن در همه حواس ها به سمت در کلاس جلب شد. محسن که فکر نمی کرد کسی توی کلاس باشه ، تا آقای رستمی و بقیه بچه ها رو دید مثل یه چوب سرجای خودش خشک شد، آخه محسن خیلی از آقای رستمی  خجالت می کشید. 
آقای رستمی هم تا چشمش به محسن افتاد لبخندی زد و گفت: به به آقا محسن گل و گلاب! خوش اومدی! کاری داشتی؟!
محسن: راستش می خواستم بدونم سعید و حمید کی میان تا بریم خونه؟!
آقای رستمی به بچه ها نگاهی کرد و یه چشمکی به اون ها زد و گفت: بچه ها مگه زنگ خورده؟!
بچه ها که از چشمک آقا معلم خنده شون گرفته بود گفتن: نه آقا! محسن خیلی عجله داره؟!
بعد آقای رستمی به محسن نگاهی کرد و گفت:  آقا محسن، دارم شوخی می کنم. اگه دوست داری تو هم بیا داخل و توی بحث ما شرکت کن!
محسن که از طرفی دوست داشت زود بره خونه و از طرف دیگه می دونست آقای رستمی خیلی معلم خوبیه، خجالت کشید بگه نه! و برای همین با اجازه آقای رستمی داخل کلاس شد و یه گوشه نشست.
آقا معلم رو کرد به بچه ها و گفت: خب بحث ما اینجا بود که آقای حسینی که مدیر مدرسه هستن، میخوان به یه سفر یه هفته ای برن، به نظرتون بهترین نفری که می تونه جای خودش بذاره تا نظم و انضباط مدرسه به هم نخوره کیه؟!
هر کدوم از بچه ها یه مطلبی رو گفتن، حمید گفت: به نظر من شما هستین؟! سعید گفت: به نظر من آقای جعفری معلم ورزشمون!
وحید که روی صندلی اول می نشست گفت: به نظر من آقای صبوری معلم کلاس ششم، چون هم قویه و هم خیلی مهربونه.
خلاصه هر کدوم از بچه ها یه چیزی گفتن و آقای رستمی به حرف های اون ها گوش داد. بعد آقای رستمی یه نگاهی به محسن کرد و گفت: خب آقا محسن، شما بگو کی می تونه بجای آقای حسینی باشه؟!
محسن که داشت به حرف دوستاش و بقیه بچه ها گوش می داد، یه لحظه ساکت شد و گفت: خب معلومه آقای احمدی ناظم مدرسه!
آقای رستمی: چرا آقای احمدی؟!
محسن: چون اون ناظمه؟!
آقای رستمی: چون فقط ایشون ناظم هستن باید بجای آقای حسینی انتخاب بشن؟!
محسن: نمی دونم! به نظر شما کی بهتره انتخاب بشه؟!
آقای رستمی که فکر نمی کرد کسی  این سؤال رو ازش بپرسه یه نگاهی به بقیه کرد و گفت: کسی حرف دیگه ای نداره؟!
بچه ها همه ساکت شدن و هیچی نگفتن. آقا معلم که دید همه ساکت هستن گفت: به نظر من هیچ کسی نیاز نیست بجای آقای حسینی باشه!
بچه ها که از شنیدن این جواب تعجب کرده بودن گفتن: مگه میشه مدرسه مدیر نداشته باشه؟!
آقای رستمی: بله چرا نشه؟! مگه اتفاقی میفته؟!
بچه ها: بله آقا! مدرسه به هم میریزه و هر کسی هر کاری که دوست داشته باشه انجام میده!
آقای رستمی: آفرین بچه ها اگه مدیر نباشه  نظم مدرسه به هم میریزه و هر کسی کار خودش رو انجام میده و سنگ رو سنگ بند نمیشه! اما حالا به نظرتون هر کسی می تونه بجای ایشون بیاد؟!
بچه ها: نه آقا!
آقای رستمی: باز هم آفرین بچه ها! کسی باید جای مدیر بیاد که قبلاً خودش رو نشون داده و نشون داده که می تونه در هر شرایطی  میتونه نظم و انضباط مدرسه رو حفظ کنه و مدرسه رو از به هم ریختگی نگه داره. کسی که به کارهای مدیریت آشنا باشه و بتونه اگه مشکلی پیش اومد سریع اون رو برطرف کنه و از مشکلات نترسه و خیلی سریع از زیر بار مشکلات و سختی ها شونه خالی نکنه. به نظر من آقای احمدی بهترین فرده، چون ایشون چند سال کنار آقای حسینی بوده و مشکلات مدرسه و دانش آموزها رو خوب می دونه و بارها نشون داده که میشه  توی سختی ها  بهش تکیه کرد و از مشکلات نمی ترسه.

بعد آقای رستمی رو کرد به بچه ها و گفت: ببینین بچه ها! آقای حسینی هم آقای احمدی رو انتخاب کردن و به اداره گفتن. حالا یه سؤال وقتی آقای حسینی که فقط می خواد یه هفته از مدرسه دور باشه ، برای خودش یه جایگزین انتخاب میکنه به نظرتون پیامبر اکرم وقتی می خواستن از دنیا برن هیچ کسی رو انتخاب نکردن؟!
بچه ها که  تازه متوجه مطلب اصلی شده بودن، بعد از شنیدن این حرف ها خندیدن و از آقای رستمی به خاطر این که این مطلب قشنگ رو گفتن تشکر کردن. و همه با اجازه ایشون از کلاس بیرون اومدن و به سمت خونه خودشون رفتن.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.