مهمان داشتیم، چه مهمانی!

14:36 - 1400/09/14

- بعضی‌ها می‌گویند محمدرضا 25 سال بعد برای این از ایران رفت که نخواست خون مردم را هزینه ماندنش کند. اگر این طور بود، چرا با کودتا برگشت؟ اگر برگشت، چرا روز 15 آذر نرفت؟

محمدرضا و نیکسون

مهمان داشتیم، چه مهمانی! رئیس جمهور که نه، معاون رئیس جمهور آمریکا بود؛ آمریکا هم که ولی نعمت بود و احترامش واجب. ولی نعمت جوان پهلوی کوچک، چهار ماه پیش از این، منتخب مردم را به همکاری روباه پیر، و با کودتا کنار زده بود، و گل پسر رضا قلدر را با پشتیبانی خودش سر قدرت برگردانده بود. کدام منتخب؟ همان که هیچ دشمنی هم با آنها نداشت؛ از دیوار سفارت بالا نرفته بود، مرگ بر آمریکا هم نمی‌گفت که هیچ، حسابی هم روی کمکشان حساب باز کرده بود. اما هیچکس شاه وابسته نمی‌شد؛ شاهی که حیات سیاسیش را مدیون آمریکا باشد و ممات قدرتش را در استقلال از آمریکا بداند.

 محمدرضا قدرتش را مدیون مردم نبود؛ نه خودش و نه پدرش محبوب مردم نبودند که هیچ، تازه یکی از شادی‌های تاریخی‌شان روزی بود که آن دیکتاتور جلاد به فرموده، دست از حکومت کشید و کشور را ترک کرد.

اگر پدر مدیون انگلیس بود، پسر هم مدیون آمریکا بود؛ حالا معاون رئیس جمهور آمریکا، جناب ریچارد نیکسون، تشریف فرما شده بود و قدمش را گذاشته بود روی تخم جفت چشمهای محمدرضا.

چه مهمان عزیزی! البته برای محمدرضا شاه، نه برای مردمی که نخست وزیر منتخبشان را همان روزها در دادگاه کودتاچیان می‌دیدند، و نه برای دانشجویانی که بغض گلویشان را گرفته بود. دانشجو باشی، ایرانی باشی، مسلمان باشی، و رگ غیرتت از این خفقان متورم نشود؟ این شد که دست به اعتراض و اعتصاب زدند. دانشجوها تحمل خود محمدرضا را هم نداشتند، چه برسد به این که بخواهند میزبان نماینده درجه دوم اربابانش هم باشند؛ دانشگاه و میزبانی کودتاچیان؟! مگر می‌شود؟ اما شد.

آقای معاون، مهمان اختتامیه اعتراض سه روزه بود. ریچارد نیکسون به همان رسم کودتاچیان، با زور اسلحه آمد، پایش را هم روی فرشی از خون قندچی و بزرگ نیا و شریعت رضوی گذاشت، دکترای افتخاری هم گرفت، آن هم در رشته حقوق! و به سلامتی برگشت تا استوارتر از پیش، حقوق ابرقدرتی‌اش را از ملت مظلوم ایران استیفا کند!

فردای آن روز یکی از روزنامه‌ها چنین نوشت: «هرگاه دوستی از سفر می‏‌آید یا كسی از زیارت بازمی گردد و یا شخصیتی بزرگ وارد می‏‌شود، ما ایرانیان به فراخور حال، در قدم او گاوی و گوسفندی قربانی می‏‌كنیم.» آنگاه خطاب به نیكسون ادامه داد كه «آقای نیكسون! وجود شما آن قدر گرامی و عزیز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این كشور یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی كردند.»

بعضی‌ها می‌گویند محمدرضا 25 سال بعد، برای این از ایران رفت که نخواست خون مردم را هزینه ماندنش کند. اگر این طور بود، چرا با کودتا برگشت؟ اگر برگشت، چرا پیش از 16 آذر نرفت؟

کلمات کلیدی: 

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.