قصه کودکانه و جذاب حسادت شیرین بچگانه

08:46 - 1400/10/20

یه روز سرد زمستونی بابا، وارد خونه شد و ایلیا و فاطیما رو صدا زد و گفت: بچه ها بیایین وسایلی رو که گفته بودین براتون خریدم. ایلیا و فاطیما هم که صدای بابا رو شنیدن با عجله از توی اتاق بیرون اومدن و به سمت باباشون رفتن، اون رو بغل کردن و بوسیدن. بابا هم دستش رو توی جیب کتش کرد و دو تا مداد خوشگل و خوشرنگ رو از جیبش در آورد. یه مداد صورتی برای فاطیما و یه مداد سبز رنگ برای ایلیا. بچه ها که چشمشون به مدادها افتاد سریع اون ها رو گرفتن و گفتن: باباجون ممنونیم، چقدر این ها قشنگن. بعد هم با اجازه بابا و مامان به سمت اتاق خودشون رفتن و با مدادهای جدید شروع به نوشتن مشق هاشون کردن. گاهی ایلیا به فاطیما نگاه می کرد و گاهی هم فاطیما زیر چشمی به ایلیا نگاه می کرد و سرش رو زود پایین می انداخت. ایلیا که دیگه طاقت نداشت رو کرد به فاطیما و گفت:...

قصه کودکانه و جذاب حسادت شیرین بچگانه

یه روز سرد زمستونی، بابا وارد خونه شد. ایلیا و فاطیما رو صدا زد و گفت: بچه‌ها بیایین وسایلی که گفته بودین رو براتون خریدم. ایلیا و فاطیما که صدای بابا رو شنیدن، با عجله از توی اتاق بیرون اومدن و به سمت باباشون رفتن. اون رو بغل کردن و بوسیدن. بابا هم دستش رو توی جیب کتش کرد و دو تا مداد خوشگل و خوشرنگ رو از جیبش در آورد. یه مداد صورتی برای فاطیما و یه مداد سبز رنگ برای ایلیا. بچه‌ها که چشمشون به مدادها افتاد، سریع اون‌ها رو گرفتن و گفتن: باباجون ممنونیم، چقدر این‌ها قشنگن! بعدش به سمت اتاق خودشون رفتن و با مدادهای جدید شروع به نوشتن مشق هاشون کردن. گاهی ایلیا به فاطیما نگاه می کرد و گاهی هم فاطیما زیر چشمی به ایلیا نگاه می کرد و سرش رو زود پایین می انداخت. ایلیا که دیگه طاقت نداشت رو کرد به فاطیما و گفت: فاطیما ببین مداد من چقدر نوکش تیزه!
فاطیما هم گفت: نخیر مداد من نوکش تیزتر  و خوشرنگتره.
خلاصه! بچه‌ها مداد‌هاشون رو به هم نشون می‌دادن. گاهی هم با مدادهاشون، دفتر هم دیگه رو خط خطی می کردن تا نشون بِدَن که مداد کدوم یکی از اون‌ها بهتره. اون‌ها این قدر این کارهاشون رو انجام دادن تا این که نوک مدادشون شکست.
برای همین مجبور شدن مدادها رو تراش کنن. اون‌ها اینقدر مدادها رو تراشیدن که  از اون مدادهای بلند و قشنگ، دو تا مداد بند انگشتی و کوچولو باقی موند. بچه‌ها که این رو دیدن، خیلی عصبانی شدن و شروع کردن با هم دعوا کردن.
فاطیما: ببین چه کار کردی! تو کاری کردی که نوک مدادم بشکنه و مجبور بشم اون رو بتراشم.
ایلیا: نخیر! تو کاری کردی که من مداد خوشگلم رو از دست بِدَم!
بعد هم فاطیما و ایلیا دفترشون رو برداشتن و باعجله از اتاق بیرون اومدن. اون‌ها به طرف بابا و مامانشون که توی هال نشسته بودن و داشتن صحبت می کردن رفتن.
بابا و مامان که دیدن بچه‌ها عصبانی‌ان، ازشون پرسیدن: چیزی شده؟!
ایلیا دفترش رو باز کرد و اون رو به باباش نشون داد و گفت: ببینین فاطیما خانم با دفتر خوشگلم چیکار کرده! به خاطر فاطیما مجبور شدم مداد خوشگلم رو اینقدر بتراشم. اصلا دیگه چیزی ازش نمونده.
فاطیما هم که کنار مامانش بود با ناراحتی گفت: ایلیا این قدر دروغ نگو و بعد هم زد زیر گریه و گفت: ببینین چه بلایی سر دفتر و مداد من آورده!
بعد هم دفتر و مدادش رو به مامان و بابا نشون داد و سرش رو پایین انداخت.
مامان و بابا که از دیدن و شنیدن این حرف ها تعجب کرده بودن، به هم نگاهی کردن و بعد هم با صدای بلند شروع کردن به خندیدن.
بچه‌ها که از دیدن خنده مامان و بابا تعجب کرده بودن گفتن: چرا شما می‌‍‌خندین؟! بابا که هنوز داشت می‌خندید گفت: بچه‌ها مدادها با هم هیچ فرقی نداشتن. فقط رنگ ظاهرشون با هم فرق داشت. وگرنه نوک هر دوتای اون‌ها مشکی بود. شما عوض این که دقت کنین مداد برای نوشتنه و تیزی و کُندی نوک اون هیچ تأثیری توی نوشتنتون نداره، به خاطر یه حسادت بچگونه با هم لج کردین و مداد هاتون رو از دست دادین. حالا هم باید با همون مدادهای کوچولو مشقاتون رو بنویسین.
بچه ها که تازه متوجه اشتباه خودشون شده بودن، از بابا و مامان عذرخواهی کردن و به طرف اتاق خودشون رفتن. اون‌ها خیلی ناراحت بودن. بخاطر همین با صدای خیلی آرومی گریه می‌کردن.
حدود نیم ساعت بعد مامان و بابا وارد اتاقشون شدن. به بچه‌ها نگاهی کردن و گفتن: شما باید بدونین کارتون خیلی اشتباه بوده و دیگه نباید اون رو انجام بدین. از الآن هم سعی کنین تا از حسادت دوری کنین. وگرنه همینطور که مدادتون رو از دست دادین، بقیه وسایلتون رو هم از دست میدین. بابا بهشون گفت: اگه قول بدین دیگه وسایل همدیگه رو خراب نکنین، دوباره دو تا مداد و دفتر براتون می‌خرم.
بله بچه های گل و قشنگ! یکی از کارهای بد ما اینه که نسبت به همدیگه حسودی می کنیم. همین باعث میشه که اتفاقات بدی برامون بیفته. به خاطر حسادت خیلی از دوستامون رو از میدیم. بچه‌ها خدای بزرگ هم توی قران برای آدم حسود یه سوره داره. سوره مبارکه فلق. اگه دوست دارین، بیاین تا با هم اون رو بخونیم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ﴿۱﴾

مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ﴿۲﴾

وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ ﴿۳﴾

وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ ﴿۴﴾

وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ ﴿۵﴾

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
4 + 10 =
*****