قصه کودکانه شنیدنی و جذاب هر حرفی رو نباید گفت

07:47 - 1400/10/25
قصه کودکانه شنیدنی و جذاب هر حرفی رو نباید گفت

گوش دراز به پفیلا نگاه کرد و با یه حالت جدّی گفت: راستی بچه ها یادتون هفته قبل خانم معلم گفته بود که دنبال سه تا کتاب می گرده و هر کی اون سه تا رو پیدا کنه و براش بیاره یه جایزه خوب می گیره؟!
دم دراز: بله که یادمونه ، ولی من هر چی که گشتم اون کتاب رو پیدا نکردم.
گوش دراز: ولی من چند روز پیش که بابام داشت برای یه کاری به جنگل اقاقیا می رفت ازش خواستم تا اون رو برام پیدا کنه. اون هم کتاب ها رو برام پیدا کرد و خرید. می خوام اون ها رو فردا صبح به خانم معلم بدم و اون جایزه رو بگیرم....

بسمه تعالی
سلام گل های نازنین، سلام فرشته های روی زمین، حال  و احوالتون چطوره؟ می بینم بعضی هاتون دارین با دست های کوچولوتون چشم های مثل ماهتون رو می مالین و خمیازه می کشین! می خوایین بخوابین و منتظر قصه هستین؟! باشه من هم زیاد معطلتون نمی کنم به سراغ قصه میرم.
اسم قصه امشبمون هست:«هر حرفی رو نباید گفت»:
روزی روزگاری توی یه جنگل زیبا،  فیل کوچولویی بنام «پفیلا»، همراه دو تا دوست دیگه‌اش یعنی میمون دم دراز و خرگوشِ گوش دراز مشغول بازی بودن. بازی که تموم شد، پفیلا به دوستاش گفت: بچه‌ها بیایین بریم یه گوشه بشینیم و حرف بزنیم. اون‌ها چون با هم صمیمی بودن، خیلی از روزها کنار هم می‌نشستن و با هم صحبت می‌کردن. اما پفیلا یه عادت بدی که داشت این بود که هر چی  که از دوستاش می‌شنید، به بقیه می‌گفت. هرچقدر هم دوستاش به اون می‌گفتن این کار رو نکن، هیچ فایده‌ای نداشت. پفیلا با خودش فکر می‌کرد چه اشکالی داره بقیه‌ی دوستاش هم  بفهمن که دم دراز  یا گوش دراز چی گفتن.
یه روز دم دراز و گوش دراز که با پفیلا مشغول صحبت بودن، تصمیمی گرفتن تا پفیلا رو متوجه اشتباهش کنن.
گوش دراز به پفیلا نگاه کرد و با یه حالت جدّی گفت: راستی بچه ها اون سه تا کتاب که خانم معلم گفته بود رو یادتونه؟
چند روز پیش که بابام داشت برای یه کاری به جنگل اقاقیا می‌رفت، ازش خواستم تا اون رو برام پیدا کنه. اون هم کتاب‌ها رو برام پیدا کرد و خرید. می‌خوام اون‌ها رو فردا صبح به خانم معلم بدم و جایزه رو بگیرم.
پفیلا تا این رو شنید، به گوش دراز نگاهی کرد و گفت: پفیلا! واقعاً اون کتاب‌ها رو پیدا کردی؟!
گوش دراز: بله، تازه اون‌ها رو با کاغذ رنگی  بسته بندی کردم. فردا به همه تون نشون میدم.
بعد از چند لجظه گوش دراز به دوستاش نکاه کرد و گفت: راستی بچه‌ها من امشب دارم میرم خونه مادر بزرگم، فردا از اون جا میام مدرسه. میشه یه کاری برام بکنید؟!
یکی از شما دو تا اون بسته رو از من بگیره و فردا بیاره مدرسه.
پفیلا! تو می‌تونی اون کتاب‌ها رو تو با خودت ببری؟
پفیلا به گوش دراز نگاهی کرد و گفت: باشه.
بعد هم با همدیگه از دم دراز خداحافظی کردن و به طرف خونه گوش دراز رفتن. بعد از چند لحظه به خونه گوش دراز رسیدن و گوش دراز سریع وارد خونه شد، بسته رو آورد و اون رو به پفیلا داد.
پفیلا تا بسته رو گرفت، از گوش دراز خداحافظی کرد و به طرف خونه خودشون رفت. توی راه گرگ ناقلا و روباه خاکستری رو دید که داشتن با هم صحبت می‌کردن.
پفیلا که نمی‌تونست یه حرف رو توی دلش نگه داره، همه ماجرا رو برای گرگ ناقلا و روباه خاکستری تعریف کرد.
بعدش هم از اون‌ها خداحافظی کرد و رفت.
فردا صبح پفیلا بیدار شد و به ساعتش نگاه کرد. سریع به طرف کیفش رفت و اون رو برداشت. ولی کیف خیلی سبک بود. زیپ اون رو باز کرد و به داخلش نگاه کرد. بسته‌ای که گوش دراز به اون داده بود داخل کیف نبود.
پفیلا خیلی ناراحت شد، سریع به طرف مدرسه رفت. گرگ ناقلا و روباه خاکستری توی حیاط مدرسه ایستاده بودن و منتظر بودن تا خانم معلم بیاد و اون بسته رو به اون بدن.
پفیلا تا بسته رو توی دست اون‌ها دید عصبانی شد. خواست بره و  اون بسته رو بگیره.
اما دید دم دراز و گوش دراز اومدن پیشش. اونا بهش گفتن صبر کن! عجله نکن، بذار اون‌ها بسته رو به خانم معلم بِدَن.
ناگهان خانم معلم وارد مدرسه شد. گرگ ناقلا و روباه خاکستری تا چشمشون به خانم معلم افتاد، با عجله به سمتش رفتن و سلام کردن. بعد هم اون بسته رو به خانم معلم دادن.
خانم معلم به خاطر تهیه‌کردن کتاب‌ها ازشون تشکر کرد، بعد هم به طرف کلاس رفت. هنوز چند دقیقه‌ای از رفتن خانم معلم نگذشته بود، که برگشت. روباه خاکستری و گرگ ناقلا رو صدا زد. بهشون گفت: این چیه!؟ بعد هم اون دو تا رو تنبیه کرد.
پفیلا هنوز نمی‌دونست چرا خانم معلم این‌کار رو کرد.
دم دراز و گوش دراز که داشتن می‌خندیدن، به اون نگاه کردن و گفتن:توی بسته کتاب نبود. اون دو تا ناقلا یه آجر رو به جای کتاب به خانم معلم داده بودن. (بعد هم گوش دراز ادامه داد): پفیلا من چون می‌دونستم تو نمی‌تونی یه حرف رو پیش خودت نگهداری، برای این که بفهمی کارت چقدر بده با دم دراز این تصمیم رو گرفتیم. ما دو تا آجر رو بسته بندی کردیم و به تو دادیم.
حالا فهمیدی چقدر کارِت بد بود؟؟!
پفیلا که متوجه کار اشتباه خودش شده بود سرش رو پایین انداخت و تصمیم گرفت تا دیگه هر حرفی رو که شنید، به دیگران نگه.
بله کوچولوهای ناز من، ما انسان ها هم نباید کارها و حرف‌های دوستامون یا خانوادمون رو به بقیه بگیم. آخه این عادت زشت رو داشته باشیم، دیگه هیچ‌کس به ما اعتماد نمی‌کنه و ما رو به عنوان دوست خودش قبول نمی‌کنه.
خب بچه های خوب و قشنگ، این قصه مون هم به پایان رسید.
امیدوارم هرکجا که هستین سالم و پرنشاط باشین.
دست علی یارتون     خدا نگهدارتون

 

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
12 + 4 =
*****