قصه زیبای کودکانه عینک عجیب آزاده

10:06 - 1401/02/24

این قصه برای تقویت روابط اجتماعی و خوش‌بینی بچه‌ها نوشته شده است.

قصه زیبای کودکانه عینک عجیب آزاده

قصه زیبای کودکانه عینک عجیب آزاده، ماجرای دختر بدبینی است که هیچ دوستی ندارد. او فکر می‌کند که همه قصد ناراحت کردن و اذیت کردن او را دارند. با خرید یک عینک خوش‌بینی، متوجه اشتباه خودش می‌شود.

به نام خداوند رنگین کمان                 خدای همه، بچه‌های جهان

بچه‌های عزیزم، گل زیبایِ سلام رو تقدیم می‌کنم به شما مهربون‌ها، به شما بچه‌هایی که همیشه توی زندگی فکرهای خوب می‌کنید و کارهای خوب انجام می‌دید.
قصه امشب ما در مورد یه دختر کوچولوی زود‌رنج و بدبین به‌نام آزاده‌ است. آزاده کوچولو که قدّش از همه هم‌کلاسی‌هاش کوچیک‌تر بود، همیشه فکر می‌کرد که همسایه‌ها، همکلاسی‌ها و حتی خانم معلم اون رو دوست ندارن. بچه‌های گلم، آزاده با هیچ‌کدوم از بچه‌ها نه حرف میزد و نه بازی می‌کرد. همیشه یه گوشه‌ای ساکت و تنها بدون هیچ دوست و رفیقی می‌نشست و غصه می‌خورد. آخه فکر می‌کرد همه می‌خوان اذیتش کنن.

یه روز که خانم معلم آزاده رو دید، اون رو صدا کرد و بهش گفت: آزاده جون فردا به مامان یا بابات بگو به مدرسه بیان.
آزاده شروع کرد به گریه و التماس کردن. می‌گفت: خانم تو روخدا مگه من چه کار کردم؟ من که بچه درس خونی هستم، من که خیلی ساکتم، من که با کسی دعوا نکردم، برای چی باید مامان و بابام بیان؟
خانم معلم گفت: نه عزیزم کی گفته من از دست تو ناراحتم؟ من فقط می‌خواستم پدر و مادرت رو ببینم و در مورد یه موضوعی باهاشون صحبت کنم.
آزاده روز بعد، با مامانش به مدرسه اومد.

خانم معلم به مامان آزاده گفت: آزاده مثل بچه‌های دیگه نمی‌خنده و با همکلاسی‌هاش بازی نمی‌کنه، انگار اون به هیچ کدوم از همکلاسی‌هاش اعتماد نداره.
مامان آزاده هم از دعواهایی که اون توی خونه با داداش کوچولوش می‌کنه برای خانم معلم تعریف کرد.
بله بچه های گلم، اون روز آزاده و مادرش به پیشنهاد خانم معلم، پیش یک دکتر چشم‌پزشک رفتن.
دکتر گفت: خانوم، چشم‌های دختر شما بدبین شده.
مامان آزاده گفت: آقای دکتر! منظورتون اینه که خوب نمی‌بینه؟
دکتر گفت: منظورم اینه که خوبی‌ها رو نمی‌بینه، همه چیز و همه‌کس رو بد می‌بینه، یه عینک خوش‌بینی براش بگیرید، یه مدت از این عینک استفاده کنه، ان‌شالله که خوب میشه.
آزاده با مامانش به یک عینک فروشی مخصوص رفتن و یه عینک خیلی قشنگ خریدن.
اون‌ها وقتی به خونه رسیدن، دیدن داداش کوچولوی آزاده، کتاب اون رو حسابی خط‌‌‌ خطی کرده؛ تا آزاده خواست دعواش کنه مامان عینک رو روی چشم‌های آزاده گذاشت؛ آزاده از چیزی که می‌دید حسابی تعجب کرد و شگفت‌زده شد.

اون می‌تونست فکر داداشش رو بخونه و بدون اینکه داداشش حرفی بزنه، متوجه شد چرا کتابش رو خط خطی کرده.
وقتی خوب با عینکش نگاه کرد، فهمید داداش کوچیکش فکر می‌کرده که این‌ها کتاب‌هایی هستن که هر کی از زمین برداره مال خودش میشه و می‌تونه توش نقاشی بکشه و خط ‌خطی کنه. وقتی این‌طور دید، دیگه با داداشش دعوا نکرد و اون رو بخشید. کیف و کتابش رو روی کمد گذاشت تا دیگه دست داداشی بهش نرسه.
آزاده عینک جدیدش رو برداشت و جلو در خونه اومد. دید که دوستش یه عروسک خیلی قشنگ توی بغلش گرفته و داره با اون بازی می‌کنه، آزاده به اون گفت: زهره میشه این عروسکت ‌رو به منم بدی تا باهاش بازی کنم؟
زهره: نه نمیشه، من به عروسکم قول دادم تا اون رو دست هیچ‌کس ندم.
آزاده می‌خواست با ناراحتی قهر کنه و بیاد خونه‌شون، اما یادش افتاد که باید همه‌چیز رو با عینک خوش‌بینی ببینه.

بچه‌های عزیزم آزاده عینکش رو روی چشمش گذاشت و یه نگاه دیگه به زهره انداخت، می‌دونید چی دید؟
اون دید که زهره خیلی دوست داره اون عروسک رو بهش بده، اما چون یه اتفاقی برای عروسک قبلیش افتاده این کار رو نمی‌کنه. زهره عروسک قبلیش رو به دوستش داده بود، اونم عروسکش رو گم کرده بود. بابای زهره این عروسک جدید رو به شرطی خریده بود که اون ‌رو به دوستاش نده. آزاده وقتی واقعیت رو دید زهره رو بوسید و گفت: اشکالی نداره من هم عروسک خودم رو میارم تا دوتایی با عروسک‌هامون بازی کنیم . زهره هم با خنده قبول کرد. اون‌ها همین‌طور که کنار هم مشغول صحبت و خنده بودن، فریبا رو دیدن که داشت به خونه‌شون برمی‌گشت.
آزاده به اون گفت: فریبا میایی با هم بازی کنیم؟
فریبا جواب داد: من نمی‌تونم بازی کنم، باید برم، کار دارم، این رو گفت و با عجله به خونه رفت. زهره ناراحت شد، رو به آزاده کرد و گفت: فکرکنم فریبا دوست نداشت با ما بازی کنه، به ما دروغ گفت.
آزاده که هنوز عینک روی چشم‌هاش بود گفت: زهره جون زود قضاوت نکن، مامان فریبا مریض شده و چون هنوز باباش از سر کار برنگشته اون می‌خواد پیش مامانش بمونه و ازش مواظبت کنه.
از اون روز به بعد آزاده با عینک و بدون عینک همه چیز رو خوب و قشنگ می‌دید. اون دیگه دختر خجالتی و زود رنج گذشته نبود، بلکه یه دختر شاد و پرنشاط و دوست داشتنی شده بود.همه اون رو دوست داشتن و اون هم همه رو دوست داشت.
خوب بچه‌های عزیزم امیدوارم از قصه امشبمون خوشتون اومده باشه؛ هم خوش باشین و هم خوشبین. به امید یه روز قشنگ و زیبا، همه‌تون رو به آغوش گرم خدای مهربون می‌سپارم. شبتون به خیر و خدا نگهدارتون.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.