قصه شب آرزوی تیتل

07:19 - 1401/02/25

این قصه، داستان سنجاقکی است که بخاطر بدست آوردن آرزوی اشتباه، در خطر می‌افتد، اما با کمک دوستی که دارد، نجات پیدا می‌کند و به اشتباهش پی می‌برد. هدف از این قصه بیان کودکانه‌ای برای علت برآورده نشدن بعضی خواست‌های ما از جانب خداست.

قصه های جدید شب بخیر کوچولو,دانلود قصه شب رادیو قدیمی,قصه شب صوتی

سلام سلام به گل پسرهای من
به دخترهای پاک و زیبای من
سلام به آسمون شب، به قصه
تو هیچ دلی نباشه قهر وغصه

مهمون‌های عزیز قصه‌های شب سلام، سلام به چشم‌های پر از مهر و محبت همه دخترها و پسرهای ایران بزرگ، الهی شب‌هاتون مهتابی  و روزهاتون آفتابی باشه، الهی صندوقچه آرزوهای دلتون خالیه خالیه باشه و به تمومشون رسیده باشین، ولی نه هر آرزویی که مثل تیتل به مشکل و سختی بخورید.

تیتل یه سنجاقک کوچولوی بازیگوش و شیطون بود که یه آرزو ته دلش همیشه چشمک میزد و توی کله سنجاقکیش مدام بهش فکر می‌کرد، آرزویی که صبح و شب از خدا می‌خواست تا برآورده بشه ولی نمی‌دونست وقتی بهش برسه چه اتفاق بدی منتظرشه.
پس بیاید ببینیم آرزوی سنجاقک کوچولوی قصه ما چی بود و چه اتفاقی براش افتاد.

بچه‌ها سنجاقک یه حشره است که می‌تونه پرواز کنه، ولی به جای دوتا بال چهاربال بلند و شیشه‌ای داره. اون چشم‌های بزرگ و آبی با یه بدن کشیده و باریک به رنگ‌های مختلف داره. غذای اون‌ها بعضی از علف‌ها و کرم‌های توی آبه، من که خیلی سنجاقک‌ها رو دوست دارم.
تیتل یکی از همون سنجاقک‌های قشنگ بود که روی یه نیلوفرآبی توی یه مرداب کوچیک و پر از حشره زندگی می‌کرد.
بچه‌ها مرداب یه چاله است که توی جنگل یا بالای کوه‌هاست، توی اون آب بارون جمع میشه و انقدر اون‌جا می‌مونه تا یه ذره بوی بد می‌گیره ولی خونه خیلی از حیوون‌ها و حشره‌هاست.
بهترین دوست تیتل یه پروانه کوچولو با بال‌های سفید و صورتی بود که از بچگی با هم دوست بودن و خیلی مراقب هم بودن.

پروانه کوچولو از آرزوی بزرگ و مهم  دوستش خبر داشت، این هم می‌دونست که اگه دوستش به آرزوش برسه، اتفاق بدی در انتظارشه، اما چون می‌ترسید باهاش قهر کنه بهش نمی‌گفت.
یه روز صبح که خورشید طلایی اولین نورهاش رو از لا به لای نیزار مرداب روی سرآب کشید، همه جا گرم شد و دونه دونه حشره‌های ریز و درشت از بین برگ‌ها و شاخه‌ها بیدار شدن و بیرون اومدن، سنجاقک کوچولو هم یه خمیازه‌ای کشید و چشم‌های بزرگ و آبی رنگش  رو باز کرد. یهو پروانه کوچولو پرید جلوش و با خوشحالی داد زد: سلااااااام صبح بخییییر،  پاشو خواب آلو تا کی می‌خوای اون چهار تا بال قشنگت رو پشت نیلوفر آبی قایم کنی، پاشو بریم بازی، پاشو
ولی تیتل اون روز می‌خواست یه کار بزرگ کنه، دیگه می‌خواست هرطوری شده به آرزوی دلش برسه، برا همین خیلی محکم و قوی رو کرد به دوستش و بلند گفت: سلام دوست خوبم نه، امروز نه، امروز می‌خوام به آرزوم برسم، بازی باشه برای بعد، می‌دونی که چقدر دوست دارم از این مرداب بدبو، این گرمی هوا و حشره‌های ویز ویزو راحت بشم.

بله بچه‌ها آرزوی تیتل از بچگی این بود که از اون مرداب بره یه جایی پشت کوه‌های بلند و دیگه هم برنگرده، پروانه کوچولو که این حرف رو شنید خیلی ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد، فقط به دوستش گفت: تیتل جون من خیلی دلم برات تنگ میشه آخه من تنهایی چیکار کنم؟ کاش بیشتر به موندن فکرمی‌کردی، خونه ما حشره‌ها همین جاست، همین مرداب کوچولو، ما اینجا می‌تونیم سالم وشاد بمونیم.
ولی سنجاقک کوچولو اصلا و ابدا به این حرف‌ها گوش نمی‌داد، زودی چهارتا بال شیشه‌ای نازکش رو با آب مرداب شست، یه ذره خوراکی که زیر برگ‌های نیلوفر آبی پنهان کرده بود روخورد و گفت: پروانه جون، امیدوارم تو با این مرداب فسقلی و سر و صداهاش خوش باشی، من که رفتم، خدانگهدار
بعد هم پر زد و رفت.

نگرانی پروانه کوچولو بخاطر تنهایی خودش نبود، بیشتر نگران سلامتی دوستش بود، براش دعا می‌کرد که هرجا میره سالم و سلامت بمونه.
تیتل رفت و رفت تا کم کم دیگه ازجنگل سرسبز و مرداب دوره دور شد. اون یه جاده رو دید که می‌رسید به یه شهر پر از دود و آلودگی، یهو دید داره سرعتش کم میشه، بال‌هاش داشتن از کار می‌افتادن، روی یه شاخه درخت نشست، یهو دید بال‌هاش انگار دارن خشک وکوچیک میشن، خیلی ترسیده بود، با زحمت دوباره پرواز کرد ولی اصلا توی هوا جلو نمی‌رفت. یه باره یاد حرف دوستش افتاد که می‌گفت ما توی مرداب سالم سلامت می‌مونیم. اون با سرعت به سمت جنگل برگشت، هرچی به خونه مردابیش نزدیک‌تر میشد، بال‌هاش قوی تر میشد. وقتی رسید دید پروانه کوچولو بال‌هاش رو دور خودش جمع کرده و داره گریه می‌کنه، فهمید که بخاطر رفتن اونه.

رفت و نشست کنارش، تا چشم پروانه مهربون به دوستش افتاد، ازخوشحالی جیغ زد و بغلش کرد، ولی نگاهش افتاد به بال‌های دوستش، انگار سوخته و زخمی شده بودن.
تا خواست حرفی بزنه تیتل پرسید: تو چرا گفتی این مرداب فقط خونه ماست و اینجاست که ما سالم می‌مونیم؟

پروانه کوچولو یه لبخندی زد و گفت: آخه تیتل عزیزم این مرداب هم گرمه  و هم هوای پر از بخار آب داره که برای سلامتی بال‌های ما حشره‌ها لازمه، برا همین اصرار داشتم نری، ولی چون می‌دونستم آرزوت دیدن پشت کوه بلنده، برای همین می‌ترسیدم بگم و تو فکرکنی من نمی‌خوام بذارم بری، توام هیچ وقت از من نپرسیدی که آرزوت درسته یانه وگرنه بهت حتما همه اینا رومی‌گفتم.

تیتل  خیلی از دوست مهربونش تشکرکرد. اون فهمید هرخواسته‌ای برای هرکسی خوب نیست، اگه بعضی از آرزوها رو خدا برآورده نمی‌کنه، بخاطر اتفاق‌های بدیه که ممکنه بعدش برای ما بیفته.
خدای مهربونی که ما رو آفریده، خودش از آرزوهای قلب ما خبر داره، هر کدومشون که خوب بود رو برامون برآورده می‌کنه.

خب پروانه‌های قشنگم این هم از قصه آرزوی تیتل، امیدوارم که لذت برده باشید.
پس تا یه شب دیگه همه شما رو به خدای پروانه‌ها و سنجاقک‌ها می‌سپرم، خدانگهدار

فایل ضمیمه: 

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.