چطور حسرت زندگی دیگران را نخوریم؟

08:05 - 1401/02/26

بیشتر «حال بد» های ما از جایی شروع شد که به جای اینکه دنبال این باشیم که چه چیزی به ما لذت و از درون آرامش می دهد، مدام در حال نظاره کردن دیگران بودیم که از چه چیزی لذت می برند.

هیچ وقت حسرت زندگی دیگران رو نخورید

همیشه بهتر از بهتر از بهتر هم هست. اجازه ندهید ذهنتان به شما شاخص بدهد، بلکه شما باید به ذهنتان شاخص بدهید؛ کنترل ذهن باید در دست ما باشد، نه کنترل ما در دست ذهن. ما باید خوشبختی را برای ذهنمان تعریف کنیم، نه اینکه ذهنمان هر روز با یک شاخص جدید به ما دیکته کند که بدبختیم یا خوشبخت!

اگر قصابی سرکوچه، گوشت را کیلویی 180 تومان بدهد، یک ساعت وقت می گذاریم و سه تا خیابان پایین تر می رویم که گوشت را کیلویی 150 تومان می دهد، اما وقتی یک کت و شلوار را 1 میلیون می خریم، بااینکه می توانیم با 3 هزار تومان، یک کورس تاکسی به خانه برگردیم، ولی 30 هزار تومان اسنپ می گیریم و به خانه برمی گردیم! داستان چیه؟

30 هزار تومان اول با 30 هزار تومان دوم از لحاظ ارزشی برابر است، اما در مغز انسان، 30 هزار تومان اول در برابر 180 هزار تومان را با ارزش قلمداد می کند و 30 هزار تومان دوم در برابر 1 میلیون تومان را بی ارزش می داند؛ اما چرا؟

ذهن انسان در بسیاری از موارد براساس قیاس کار می کند. این یعنی ذهن برای سنجش میزان ارزشمندی یک چیزی، ناگزیر است که آن را با یک شاخصی مقایسه کند؛ لذا 30 هزار تومان اول در مقایسه با 180 هزار تومان ارزشمند به حساب می آید و در مقایسه با 1 میلیون تومان چندان ارزشی ندارد. خب، این عملکرد ذهن کجا دردسرساز می شود؟

هر وقت در زندگی، دیدید که حال درونی تان بد است و از زندگی احساس رضایت نمی کنید، بدانید پای 2 عامل وسط است:
1- یا ذهنتان چیزی را که ارزش نیست را به عنوان ارزش درنظر گرفته است.
2- یا چیزی که ذهنتان به عنوان ارزش در نظر گرفته، واقعا ارزشمند است، اما شاخص غلطی را برای میزان سنجش این ارزشمندی انتخاب کرده است.

مثال:
بعضی وقت ها، حالتان بد است چون فکر می کنید با همسری پولدار و دارای جایگاه اجتماعی ازدواج نکردید؛ مثلا شما با یک کارگر یا کارمند ازدواج کردید و به زندگی یک نفر دیگر که همسرش، قاضی یا وکیل دادگستری است حسرت می خورید. علت حال بد شما این است که جایگاه شغلی، یعنی قاضی بودن را به عنوان یک ارزش درنظر گرفتید، در صورتی که اصلا اینطور نیست.

یک قاضی را در نظر بگیرید که رشوه می گیرد و به نفع مجرمان رأی صادر می کند یا اینکه اخلاق تندی دارد و بددهنی می کند، آیا هنوز هم قاضی بودن برای شما باارزش است؟ شاید بگویید: نه، کارگر یا کارمند بودن، به این نوع قاضی، صد شرف دارد. باز هم اشتباه کردید. حالا یک کارگر یا کارمندی را درنظر بگیرید که در 8 یا 12 ساعت کاری، مدام مردم را اذیت می کند و آن ها را از سر خودش باز می کند یا اهل خیانت و پنهان کاری در زندگی است، حالا چی؟ آیا کارگر یا کارمند بودن با ارزش است؟

می بینید نه کارگر و کارمند بودن و نه رئیس جمهور بودن و نه قاضی بودن، هیچ کدام ارزش نیست. ارزش، لقمه پاکی است که از راه درست به دست آمده باشد؛ ارزش، آن منش و اخلاق آرام همسرتان است.

شما حالتان بد است؛ چون یک جایگاه شغلی را با عنوان ارزش درنظر گرفته بودید، در صورتی که این اخلاق و وجدان شغلی است که ارزش دارد، نه جایگاه شغلی. با این شاخص جدید، یعنی لقمه پاک و پاکدامنی، شما از خیلی از افراد که تا دیروز به زندگی آن ها حسرت می خوردید جلوتر هستید.

حالا فرض کنید که شما حالتان بد است؛ چون فکر می کنید ثروت کمی در زندگی با همسرتان دارید، پس بیایید آن دو تا عامل را بررسی کنیم؛

1- آیا ثروت و رفاه یک ارزش است؟ بله قطعا!
2- معیار ذهن شما برای سنجش میزان ثروتمند بودن در زندگی چیست؟ فرض کنید که شما یک بنز دارید، اگر شاخص یک ماشین خوب را مدل هیوندا بگیریم، شما یک ماشین خوب دارید، اما اگر شاخص را مدل بوگاتی یا لامبورگینی بگیریم، در واقع شما یک گاری سوار شدید. اگر شما در رستوران برج میلاد، کباب برگ بخورید و شاخص غذای خوب را رستوران جزایر قناری بگذاریم، حس می کنید که که در میدان شوش در حال فلافل خوردن هستید، اما اگر در میدان شوش فلافل بخورید و شاخص را کسی بگذارید که دکتر به او گفته است جز خوردن مایعات، حق خوردن هیچ چیز دیگری را ندارد، حس می کنید که در جزایر قناری دارید مک دونالد می خورید.

سوال: آیا با این توضیحات، می خواهید بگویید: در هر چیزی خودمان را با بدبخت تر از خودمان مقایسه کنیم که بگوییم: همین هم که هست خدا را شکر!؟

نه، می خواهم این نکته را بیان کنم که ذهن انسان برای اینکه متوجه شود یک چیز چقدر لذت دارد، مجبور است که آن را با یک شاخصی مقایسه کند، اما تا حالا به این فکر کردید که آن شاخصی که ذهنتان، همه لذت ها را با آن می سنجد، خودش از کجا آمده است؟

شاخص یک ماشین خوب این است که یک موتور قوی، کولر و بدنه قوی و چند تا فاکتور دیگر داشته باشد، اگر ماشین شما این فاکتورها را داشته باشد، حتما از آن لذت ببرید و دیگر برندش مهم نیست. اجازه ندهید 4 تاآپشن که سالی یک بار هم به کارتان نمی آید، حس خوب شما را به ماشینتان خراب کند.

اگر منزل شما به محل کارتان نزدیک است، اگر همسایه های خوبی دارید، اگر محله تان آرام است، در واقع خانه خوبی دارید، دیگر مهم نیست که بالا شهر یا پایین شهر زندگی می کنید. اگر این غذایی که جلوی شماست، از خوردنش، لذت می برید، نوش جانتان، دیگر مهم نیست نیم رو باشد یا سلطانی، در قهوه خانه است یا رستوران. از خوردنش لذت ببرید!

یک سوال مهم: شاخصه ها از کجا در ذهن ما می آیند؟

چشم و گوش، ورودی های ذهن هستند. دیدن و شنیدن های مداوم، تبدیل به شاخصه های ذهنی می شوند. در گذشته که فضای مجازی نبود، چشممان فقط چیزی را که اطرافمان بود را می دید، اما الان که شما دارید در خانه خودتان قورمه سبزی می خورید، نه تنها استوری دخترخاله تان که کنار دریا درحال جوجه دود کردن است را می بینید، بلکه همزمان می توانید میز ناهار رونالدو را هم نگاه کنید. خب معلوم است که آن قورمه سبزی که تا چند لحظه پیش از خوردنش بسیار لذت می بردید، یک دفعه از دهنتان می افتد.

بیشتر «حال بد» های ما از جایی شروع شد که به جای اینکه دنبال این باشیم که چه چیزی به ما لذت و از درون آرامش می دهد، مدام در حال نظاره کردن دیگران بودیم که از چه چیزی لذت می برند.

وقت آن رسیده تا دوباره بنشینیم و با خودمان خلوت کنیم و ببینیم که شاخصه های ذهن ما برای تعیین خوشبختی درست هستند یا نه؟ و زمانی که شاخصه های خودتان را برای خوشبختی تعیین کردید، دیگر نباید سرک بکشید که ببینید شاخصه های مردم چه چیزی است؛ چون سبک خوشبختی هر کسی با سبک خوشبختی بقیه متفاوت است. بی شک اگر در این باتلاق مقایسه بیفتید، هلاک می شوید؛ چون این باتلاق ته ندارد.

هر چه بیشتر به زندگی مادی دیگران سرک بکشید، توقعات و انتظارات مادی شما بیشتر می شود، بدون اینکه درستی یا غلط آن بررسی شود! از این نکته هم نباید غافل شد: چیزی که زیاد دیده و شنیده شود، طبعا تبدیل به باور می شود. امیرمؤمنان علی(علیه السلام) جمله زیبایی دارند که می فرماید: «دل دفتر چشم است.»[1] یعنی هر چه چشم می بیند، دل آن را ثبت می کند و می خواهد!

چه زیبا بابا طاهر می گوید:
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری تیغش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

پی نوشت:
[1]. الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَرِ: نهج البلاغه، حکمت 409.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
5 + 10 =
*****