قصه های کودکانه برای خواب

08:20 - 1401/02/24

داستانهای کودکانه برای خواب شب / قصه های کودکانه جدید 

قصه های کودکانه برای خواب

خواندن قصه کودکانه وقت خواب برای فرزندانتان به آرامش قبل از خواب آن ها کمک بسیاری می کند . همچنین قصه های کودکانه گنجینه لغات کودکان را افزایش می دهد و قوه ی تخیل کودک را تقویت می کند

قصه های کودکانه برای خواب

قصه کودکانه مداد سیاه و رنگین کمان
پسر کوچولو دلش می خواست یک جعبه مداد رنگی داشته باشد.

مداد سبز، آبی، بنفش، نارنجی… اما فقط یک مداد داشت. آن هم سیاه بود.

پسر کوچولو با مداد سیاهش نقاشی می کشید. دریای سیاه، کوه سیاه، جنگل سیاه و دشت سیاه.

مداد سیاه، پسر کوچولو را دوست داشت.

توی دلش می گفت: کاش می توانستم آسمان نقاشی اش را آبی کنم.

جنگل را سبز و دشت را طلایی… اما نمی توانست. او فقط یک مداد سیاه بود.

پسر کوچولو از صبح تا شب نقاشی می کشید. مداد سیاه کوچک و کوچک تر می شد.

سرانجام، خیلی کوچک شد؛ آن قدر که پسر کوچولو نتوانست آن را بین انگشت هایش بگیرد.

پسر کوچولو بغض کرد. مداد را برد و توی باغچه گذاشت.

مداد توی دلش گفت: چه قدر مهربان است! حتی دلش نیامد مرا دور بیاندازد و گریه اش گرفت.

همان موقع باران بارید. بعد، رنگین کمان شد.

رنگین کمان بالای حیاط کمانه زد. توی باغچه مداد سیاه کوچک را دید که گریه می کرد.

رنگین کمان پرسید: چرا گریه می کنی؟

مداد سیاه گفت: توی این خانه پسر کوچولویی زندگی می کند.

پسر کوچولویی که نقاشی را خیلی دوست دارد. دلم می خواست بهترین رنگ ها را به نقاشی هایش بدهم، اما نتوانستم.

همیشه همه چیز را سیاه نقاشی کردم.

***************************

قصه کودکانه خرگوش مهربان و سوپ هویج
***************************

رنگین کمان گفت: غصه نخور… تو یک مداد سیاه دوست داشتنی هستی و لبخند زد.

هوا پر از رنگ شد. رنگین کمان از هر رنگ، ذره ای به مداد بخشید. بعد آرام آرام از آن جا رفت.

مداد مثل یک درخت توی باغچه سبز شد. قد کشید. شاخه داد.

هر شاخه اش یک مداد کوچک بود. مداد سبز، سرخ، بنفش، آبی…

وقتی پسر کوچولو به حیاط آمد، مداد سیاه کوچکش سبز شده بود. هفت شاخه رنگی هم داشت. هفت تا مداد رنگی قشنگ.

پسر کوچولو کنار باغچه نشست. با تعجب به درخت مداد نگاه کرد.

درخت مداد به سمت او خم شد. خودش را تکان داد. مدادهای رنگی مثل میوه پایین افتادند.

پسر کوچولو با شادی مداد رنگی ها را از توی باغچه جمع کرد.

مداد سیاه گفت: حالا می توانی آسمان را آبی بکشی… جنگل را سبز و دشت را طلایی!

آن وقت پسر کوچولو، اولین نقاشی رنگی اش را کشید. یک درخت سیاه که هفت شاخه رنگی داشت.

قصه های کوتاه کودکانه / قصه شب کودکانه / قصه کودکانه وقت خواب / متن قصه کودکانه شب
قصه کودکانه وقت خواب :
قصه کودکانه گوساله کوچولو
گوسی گوساله همه قندها را خورد.

مامان گاوه دعوایش کرد.

گوسی گوساله قهر کرد و گفت: “من میرم یه مامان دیگه پیدا می کنم!”

گوسی گوساله از خانه بیرون آمد.

توی راه، هاپی هاپو را دید. هاپی هاپو به بچه هایش شیر می داد.

گوسی گوساله گفت: “هاپی هاپو! مامان من میشی؟”

هاپی هاپو گفت: “نه! من خودم بچه دارم.”

گوسی گوساله رفت.

توی راه پیشو پیشی را دید.

پیشو پیشی با بچه هایش بازی می کرد.

گوسی گوساله گفت: “پیشو پیشی! مامان من میشی؟”

پیشو پیشی گفت: “نه! من خودم بچه دارم.”

***************************

قصه کودکانه خرس تنبل
***************************

گوسی گوساله راه افتاد. توی راه موشی موشه را دید.

گوسی گوساله گفت: “موشی موشه! مامان من میشی؟”

موشی موشه، گوسی گوساله را برانداز کرد و گفت: “خب تو خیلی بزرگی! اما عیبی نداره، چون بچه ندارم، می تونم مامان تو بشم.”

گوسی گوساله از خوشحالی ماع ماع کرد. دمش را توی هوا تکان داد و به خانه موشی موشه رفت.

شب شده بود. موشی موشه برای خودش و گوسی گوساله قند آورد. گوسی گوساله لپ لپ قندها را خورد.

موشی موشه گفت: “خب حالا بخواب.”

گوسی گوساله گفت: “بخوابم؟! ما که هنوز شام نخوردیم!”

موشی موشه گفت: “پس این قندا چی بود خوردی؟ شام بود دیگه!”

گوسی گوساله گفت: “مامان گاوه هر شب به من یونجه تازه میداد. اگر یونجه نباشه، علف می ده!”

موشی موشه گفت: “حالا دیگه من مامانتم. من علف و یونجه ندارم. دیگه بخواب.”

گوسی گوساله دیگه چیزی نگفت.

موشی موشه سرش را روی بالش گذاشت و خوابید.

گوسی گوساله، یک گوشه نشست و نشخوار کرد: خورش، خورش، خورش!

***************************

قصه کودکانه حضرت رقیه (س)
***************************

موشی موشه یک چشمش را باز کرد. گفت: “گوسی گوساله! سر و صدا نکن، می خوام بخوابم.”

گوسی گوساله گفت: “هر شب من و مامان گاوه، قبل از خواب، نشخوار می کنیم تا دل درد نگیریم.”

موشی موشه گفت: “حالا دیگه من مامانتم. من که نشخوار نمی کنم. بگیر بخواب.”

گوسی گوساله اخم کرد و چیزی نگفت.

گوسی گوساله خواست بخوابد؛ اما نتوانست. او عادت داشت هر شب، سرش را به شکم مامان گاوه بچسباند و بخوابد.

گوسی گوساله، سرش را به موشی موشه تکیه داد.

موشی موشه از خواب پرید و داد زد: “چیکار می کنی؟ سرت را ببر عقب! خوابم رو پروندی.”

و دوباره خوابید.

گوسی گوساله بغض کرد.

دلش برای مامان گاوه تنگ شد.

بلند شد، آرام و بی سر و صدا از خانه موشی موشه بیرون آمد. به طرف خانه راه افتاد. هوا تاریک بود.

از کنار پیشو پیشی رد شد. پیشو پیشی، پیش یچه هایش خوابیده بود.

از کنار هاپی هاپو رد شد. هاپی هاپو، پیش بچه هایش خوابیده بود.

گوسی گوساله خواست گریه کند که یک صدایی شنید: “گوسی عزیزم کجایی؟ گوسی مامان؟”

صدای مامان گاوه بود. گوسی گوساله به طرف صدا دوید. مامان گاوه را دید. توی بغلش پرید و گفت: “ماع! ماع! مامان گاوه، تو از همه مامان ها، مامان تری!”

قصه کودکانه ملکه گل ها
روزی روزگاری ، دختری مهربان در کنار باغ زیبا و پرگل زندگی می کرد ، که به ملکه گل ها شهرت یافته بود .

چند سالی بود که او هر صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می کرد و سپس به آبیاری آن ها مشغول می شد .

مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می کرد .

گل ها هم خیلی دلشان برای ملکه گل ها تنگ شده بود ، دیگر کسی نبود آن ها را نوازش کند یا برایشان آواز بخواند .

روزی از همان روزها ، کبوتر سفیدی کنار پنجره اتاق ملکه گل ها نشست .

وقتی چشمش به ملکه افتاد فهمید ، دختر مهربانی که کبوتر ها از او حرف می زنند

همین ملکه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد که ملکه سخت بیمار شده است .

گل ها که از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ، به دنبال چاره ای می گشتند .

یکی از آن ها گفت : « کاش می توانستیم به دیدن او برویم ولی می دانم که این امکان ندارد ! »

کبوتر گفت : « این که کاری ندارد ، من می توانم هر روز یکی از شما را با نوکم بچینم و پیش او ببرم . »

گل ها با شنیدن این پیشنهاد کبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، کبوتر ، هر روز یکی از آن ها را به نوک می گرفت و برای ملکه می برد و او با دیدن و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد .

***************************

شعر های کودکانه درباره زمستان
***************************

یک شب ، که ملکه در خواب بود ، ناگهان با شنیدن صدای گریه ای از خواب بیدار شد .

دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ،

وقتی داخل باغ شد فهمید که صدای گریه مربوط به کیست ، این صدای گریه غنچه های کوچولوی باغ بود .

آن ها نتوانسته بودند پیش ملکه بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشکفند ،

در ضمن با رفتن گل ها ، آن ها احساس تنهایی می کردند .

ملکه مدتی آن ها را نوازش کرد و گریه آن ها را آرام کرد و سپس به آن ها قول داد که هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند .

صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت .

وقتی که وارد باغ شد ، نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتر پیدا کرد ، سپس شروع کرد به کاشتن گل ها در خاک .

با این کار حالش کم کم بهتر می شد ، تا اینکه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند .

گل ها و غنچه ها از اینکه باز هم کنار هم از دیدار ملکه و مهربانی های او ، لذت می بردند خوشحال بودند و همگی به هم قول دادند که سال های سال در کنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، همدیگر را فراموش نکنند و تنها نگذارند.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.