قصه شب | «ماجرای دشمنی گرگ‌ها و حیوونای جنگل»(1)

17:24 - 1401/08/08

این قصه به کودکان آموزش می‌دهد که دشمن‌های مختلف با پیشنهادهای وسوسه‌انگیز سراغ ما می‌‌آیند تا ما را فریب دهند و ازاین‌رو ما باید مراقب باشیم.

قصه شب | « ماجرای دشمنی گرگ‌ها و حیوونای جنگل»(1)

قصه شب | سلام به کوچولوهای باهوش و زرنگ توی خونه؛ بچه‌های گُلی که همیشه به حرف بابا و مامان‌های مهربونشون گوش می‌کنن. دوستای من چطورین؟ باز امشب اومدم تا با یه قصه جذاب و شنیدنی دیگه شما رو به شهر قصه‌ها ببرم. بریم و قصه تازه‌مون رو بشنویم:

روزی روزگاری توی جنگل زیبا و قشنگ قصه ها، چندتا حیوون کوچولو بازی می‌کردن. اسم این حیوونای کوچولو و بامزه «هویجی، نیشو، فندقی و گردن‌دراز» بود. هویجی یه خرگوش بازیگوش، نیشو یه مار خوشگل، فندقی یه سنجاب فسقلی و گردن‌دراز هم یه زرافه خال‌خالی بود .

یه روزی از روزها که خرگوش‌کوچولو و سنجاب فسقلی به همراه زرافه و مار مشغول بازی توی جنگل بودن، از دور چشمشون به چند تا گرگ افتاد که یه گوشه‌ای نشسته بودن و یه کاغذ بزرگ جلوشون بود. انگار نقشه جنگل بود که داشتن با همدیگه درباره‌اش صحبت می‌کردن. سه تا از اون گرگ‌ها سیاه و وحشتناک بودن؛ اما یکی دیگه که از بقیه بزرگ‌تر بود، خاکستری رنگ بود.

حیوونای کوچولو تا حالا این‌همه گرگ رو از نزدیک ندیده بودن؛ بلکه فقط از پدر و مادرشون در مورد بدی‌هاشون شنیده بودن. اونها خیلی دوست داشتن تا ببینن که گرگ‌ها چجور حیوونایی هستن. هویجی رو به بقیه دوستاش کرد و گفت: بیایین بریم از نزدیک اونا رو ببینیم.

اما نیشو گفت: ولی ممکنه اونا ما رو اذیت کنن!

هویجی گفت: من دوست دارم گرگ‌ها رو از نزدیک ببینم. بعد بدون اینکه حرفی بزنه به سمتشون رفت.

گردن‌دراز، نیشو و فندقی هرچقدر تلاش کردن تا جلوی هویجی رو بگیرن، نشد که نشد. خرگوش‌کوچولو خیلی سریع خودش رو به اون‌ها رسوند؛ سلام کرد و بهشون نگاه کرد.

گرگ‌ها که از دیدن خرگوش‌کوچولو تعجب کرده بودن، از جای خودشون بلند شدن. سه تا گرگ سیاه تا چشمشون به هویجی افتاد، به طرفش اومدن تا اونو بخورن؛ ولی گرگ خاکستری سریع جلوشون رو گرفت و گفت: صبر کنین ببینم، این چرا اومده اینجا؟! شاید تنها نباشه!

اون به هویجی سلام کرد و گفت: تو اینجا چیکار می‌کنی؟!

هویجی: من همراه بقیه دوستام داشتیم بازی می‌کردیم که شما رو دیدیم. من چون دوست داشتم شما رو ببینم، اومدم اینجا.

گرگ خاکستری اینو که شنید، به هویجی گفت: پس بقیه دوستات کجان؟

هویجی: اونا یه گوشه‌ قایم شدن و دارن ما رو نگاه می‌کنن.

گرگ‌ خاکستری به طرف چمدونی که همراه خودش آورده بود، رفت و چند تا شکلات به خرگوش‌کوچولو داد و گفت: این برای خودت و دوستات. برین بخورین. می‌دونستی من و دوستام شما رو خیلی دوست داریم؟! ما قبلاً توی همین جنگل زندگی می‌کردیم؛ ولی حیوونای جنگل همه جمع شدن و ما رو بیرون کردن.

هویجی: خب چرا؟

گرگ خاکستری: اونا می‌گفتن ما حیوونا رو اذیت می‌کنیم و میوه‌ها و غذاهای اونا رو می‌دزدیم و می‌خوریم.

هویجی: واقعاً این کارها رو انجام می‌دادین؟!

گرگ خاکستری: معلومه که نه! ما حیوونا رو دوست داریم؛ اگه چیزی هم ازشون می‌گرفتیم، در عوض بهشون کمک می‌کردیم.

هویجی دوست داشت بیشتر پیش گرگ‌ها بمونه، ولی یادش اومد دوستاش منتظرش بودن. اون از گرگ‌ها خداحافظی کرد تا پیش دوستاش برگرده؛ اما قبل از اینکه برگرده، گرگ خا‌کستری بهش گفت: خرگوش‌کوچولو! تو و دوستات می‌تونین هر وقت که دوست داشتین، پیش ما بیایین و از این خوراکی‌های خوشمزه بگیرین.

نیشو و گردن‌دراز و فندقی، که پشت چند تا سنگ بزرگ قایم شده بودن و منتظر برگشت هویجی بودن، با دیدن اون خیلی خوشحال شدن.

هویجی شکلات‌ها رو به دوستاش داد. همه شروع به خوردن شکلات‌ها کردن و به سمت  خونه رفتن. حیوونای کوچولو که از دیدن گرگ‌ها خیلی خوششون اومده بود، با هم قرار گذاشتن تا هر روز  طوری که مامان و باباشون و بقیه حیوونای جنگل متوجه نشن، پیش گرگ‌ها برن و  باهاشون صحبت کنن و شکلات‌های خوشمزه ازشون بگیرن.

چند روزی گذشت و هویجی و دوستاش پیش گرگ‌ها می‌رفتن. یه روز زرافه گردن‌دراز به گرگ‌ها گفت: میشه امروز شکلات‌های بیشتری بهمون بدین. آخه اونا خیلی خوشمزه‌ان.

خب بچه‌های گلم! به نظرتون گرگ خاکستری باز هم به اونا شکلات داد؟ اگه دوست دارین بدونین، بهتره قسمت‌های بعدی رو در شب‌های آینده خوب گوش کنین. 

الآن دیگه باید ازتون خداحافظی کنم. امیدوارم خواب‌های خوب و خوشی ببینین. شبتون بخیر و خدانگهدار.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
2 + 17 =
*****