قصه شب | « سمیرا! راز یه دوست خوب می‌دونی چیه؟»

09:17 - 1402/09/02

قصه شب « سمیرا! راز یه دوست خوب می‌دونی چیه؟»؛ داستان در مورد دختری به نام سمیرا است که دوست دارد پی به راز دوستی صمیمانه محدثه و تکتم ببرد و در این بین متوجه اشتباه خود می‌شود.

به نام خدا | قصه سمیرا

سلام به یکایک دوستای کوچولوم؛ دخترای مهربون و پسرای عزیزم.

بازم شب با کلی ستاره‌های کوچیک و بزرگ از راه رسید و من با یه قصه دیگه پیش شما اومدم، امیدوارم از شنیدنش لذت ببرین.

راستی بچه‌ها! شما دوست خوبی دارین؟ اصلاً تا حالا به این فکر کردین یه دوست خوب چه ویژگی‌هایی داره؟ بیاین تا قبل از اینکه به این سؤال جواب بدین، این قصه رو گوش کنین، شاید جواب سؤالتون رو فهمیدین.

در شهری کوچیک، دو تا رفیق کوچولو زندگی می‌کردن، دو تا دختر شاد و مهربون به نام‌های «تُکتَم و محدثه»؛ این دو نفر خیلی با هم صمیمی بودن، همه بچه‌های کلاس دوست داشتن تا بتونن با این دو نفر دوست بشن.

یه روز وقتی همه در حال بازی توی حیاط مدرسه بودن، یکی از هم کلاسی‌های تکتم و محدثه که اسمش سمیرا بود، پیش اونا اومد، بعد سلام کرد و مشغول صحبت شد، چند دقیقه‌ای که گذشت، سمیرا گفت: بچه‌ها! رازِ دوستی شما دو تا چیه؟ آخه چطور میشه دو نفر انقدر با هم صمیمی بشن؟ میشه به منم بگین؟ خیلی از بچه‌ها فکر می‌کنن شما دو نفر، خواهر یا شایدم دختر خاله‌این، خیلی با هم مهربونین، حتی بیرون از مدرسه هم لباساتون مثل همدیگه است.

محدثه لبخند زد، بعد یه اشاره‌ای به دهنش کرد و گفت: رازش اینجاست.

سمیرا که اصلا متوجه نشد منظور محدثه چیه، با تعجب پرسید: یعنی چی؟

محدثه: یه چیزی رو می‌تونم ازت بپرسم؟

سمیرا: خب بپرس ببینم چیه؟

محدثه: بهترین دوستت کیه؟

سمیرا: خب معلومه، منیژه.

محدثه: می‌دونی دیروز اومده بود اینجا و تو رو مسخره می‌کرد؟

سمیرا که اینو شنید یه کمی فکر کرد، بعد با ناراحتی گفت: راست میگی؟ اون منو مسخره کرد؟ چطور تونست این کار رو کنه، آخه من خیلی بهش کمک کردم، حیف اون همه خوراکی و ساندویچی که براش خریدم، حالا که اینطوریه و اون پشت سر من حرف زده، خوبه بدونین خونواده منیژه خیلی فقیرن، این بابای منه که همیشه بهشون کمک می‌کنه، تازه هر روز صبح وقتی بابام می‌خواد من رو برسونه، منیژه رو هم سوار می‌کنه. اصلا شما دو تا می‌دونستین مامان منیژه توی یه کارگاه بافندگی کار می‌کنه؟ آخه باباش چند وقتی میشه بیکار شده، اونا حتی پول ندارن عینک دخترشون رو درست کنن، قرار بود امروز بابای من عینکشو درست کنه.

محدثه که اینو شنید، خیلی ناراحت شد. اون به سمیرا گفت: تو اصلاً دوست خوبی نیستی، می‌دونی چرا؟

سمیرا: چرا؟ مگه کم بهش کمک کردم؟ یعنی جواب من این بود؟

محدثه یه نگاهی به سمیرا کرد و گفت: نه، فقط حواست هست چقدر سر دوستت منت گذاشتی؟ من و تکتم بارها برای همدیگه خوراکی خریدیم، حتی به همدیگه پول قرض دادیم، ولی هیچ وقت به کسی نگفتیم، تازه! ما دو تا خیلی چیزها از همدیگه می‌دونیم، بارها از هم دلخور شدیم و قهر کردیم، ولی هیچ وقت نشده که پشت سر همدیگه حرفی بزنیم و راز همدیگه رو به کسی بگیم. تو با شنیدن یه حرف ساده، بدون اینکه بدونی من راست گفتم یا نه، به راحتی پشت دوستت حرف زدی و اسرار زندگیش رو به ما گفتی، تو تموم عیب‌های اونو گفتی و این خیلی زشته، حالا فهمیدی چرا گفتم راز دوستی ما  توی دهنمونه! آخه توی رفاقت باید رازدار باشی، اگرم عیبی از دوستت دیدی یا حرف زشتی شنیدی، به روی خودت نیاری و دهنت رو ببندی، اینجوری همه باهات دوست میشن و بهت افتخار می‌کنن.

سمیرا که این حرفا رو شنید، خیلی خجالت کشید، اون فهمید چه اشتباه بزرگی کرده، برای همین سرش رو پایین انداخت و ساکت شد.

محدثه که دید دوستش ناراحته، لبخندی زد و گفت: مطمئن باش من و تکتم هیچ‌ وقته هیچ‌ وقت این حرفای تو رو به منیژه نمیگیم، آخه تو دوست خوب ما هستی و ما تو رو هم دوست داریم.

بله دوستای کوچولو و مهربونِ من! ما باید توی دوستی‌هامون حواسمون به این نکته باشه که دوست ما، کسیه که بتونیم بهش اعتماد کنیم، نه اینکه راز ما رو به بقیه بگه و باعث بی‌آبرویی‌مون بشه، یا به خاطر کمکی که بهمون کرده، سر ما منت بذاره و باعث خجالتمون بشه.

خدای مهربون می‌فرماید: ای بنده‌های خوب و با ایمان من! مواظب باشین اگه به کسی کمک کردین، سرش منت نذارین.

خب دیگه گلای من! این قصه تموم شد و من باید با همه‌تون خداحافظی کنم، تا یه شب دیگه و یه قصه و ماجرای دیگه، خدانگهدارتون.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
2 + 18 =
*****