قصه شب|«حضرت زکریا مرد مهربان بیت‌المقدس»(قسمت اول)

10:41 - 1402/12/13

قصه شب|«حضرت زکریا مرد مهربان بیت‌المقدس»(قسمت اول)؛ در این قسمت داستان دعای پیرزنی مهربان به نام حنانه و استجابت دعای او برای فرزندار شدن حکایت می‌شود که خداوند به او و شوهرش عمران دختری عنایت می‌نماید.

به نام خدای ستاره‌های نورانی و درخشان | قصه حضرت زکریا

سلام به شما دردونه‌های زیبا و بانشاط. بازم شب شده و وقت اون رسیده که با یه قصه دیگه در خدمت شما باشم، یه قصه خوب از قرآن که کتاب مقدس ما مسلمون‌هاست.

سال‌ها پیش در کشور فلسطین مردی به نام «عِمران» زندگی می‌کرد.

بچه‌ها! عمران پیرمرد مهربون و خداپرستی بود که به همراه همسرش حنانه توی یه خونه کوچیک و باصفا، در کنار بیت‌المقدس زندگی می‌کردن.

یه روز از روزهای خوش‌آب ‌و هوای فصل زیبای بهار، وقتی همسر عمران در زیر درختی نشسته بود و داشت کارهای خودش رو انجام می‌داد، متوجه شد دو تا پرنده کوچولو و قشنگ از راه دوری به ‌طرف درخت اومدن و روی شاخه‌ای که یه لونه کوچولوی چوبی روش بود نشستن، بعد هم جیک‌جیک کنان به داخل لونه رفتن. حنانه همچنان مشغول تماشای پرنده‌ها بود که یهو دید اون دو تا پرنده با دو سه تا جوجه کوچولو از لونه بیرون اومدن و شروع به جیک‌جیک کردن. حنانه با دیدن این صحنه دلش شکست.

آخه اون با اینکه سال‌های سال همسر عمران بود، ولی هنوز خدا بهش بچه‌ای نداده بود. اون توی دلش، طوری که فقط خدا صداش رو بشنوه، رو به آسمون کرد و گفت: خدایا! خودت می‌دونی که من چقدر دوست دارم مثل اون پرنده مادر بشم، اگه میشه، به من و عمران هم یه فرزند بده تا خونه ما گرمتر از قبل بشه.

چند هفته‌ای از این ماجرا گذشت، هر روز اون پرنده‌ها می‌اومدن، روی شاخه درخت می‌نشستن و با صدای جیک‌جیکشون فضای خونه رو عوض می‌کردن.

این ماجرا ادامه داشت تا اینکه یه روز وقتی مردم شهر همگی مشغول کارهای خودشون بودن، خبری توی شهر پیچید. یه خبر خیلی مهم که باعث شادی خیلی از مردم شد!

اون‌ روز توی شهر این خبر پیچید که خدا بعد از سال‌ها به عمران و همسرش قراره یه فرزند کوچولو بده.

مردم شهر که این زن و شوهر رو خیلی دوست ‌داشتن، با شنیدن این خبر خوشحال شدن، خلاصه که شهر حسابی غرق در شادی شد.

چند ماه گذشت. یه روز وقتی عمران و همسرش کنار حوض آب کوچیک داخل حیاط خونشون نشسته بودن، پیرمرد مهربون قصه ما به همسرش گفت: حنانه‌جان! من یه تصمیمی گرفتم، می‌خواستم با تو مشورت کنم و ببینم که اگه تو هم با من موافقی، اون کار رو انجام بدیم، البته این تصمیم رو به ‌خاطر خوابی که دیدم گرفتم. من خواب دیدم خدا بهمون پسری میده که باعث سربلندی همه ما میشه.

حنانه که از شنیدن اون خواب خوشحال بود گفت: خدایا شکرت! خب بگو ببینم! تو چه تصمیمی گرفتی؟

عمران: من از خدا خواستم که وقتی کمی بزرگ شد، اونو برای خدمت به بیت‌المقدس بفرستیم.

حنانه که انگار با شنیدن این خبر ذوق‌زده شده بود، با خنده به همسرش گفت: اتفاقاً من هم همین تصمیم رو داشتم، دلم می‌خواست همین کار رو بکنیم، ولی نمی‌دونستم چطور این مطلب رو بهت بگم.

دوستای من! اون زمان تموم مردم فلسطین دوست‌ داشتن تا بچه‌ها رو به بیت‌المقدس که یه مکان مذهبی و بزرگ با معلمای خوب بود بفرستن تا هم اونجا درس بخونن و هم در آینده جزو بزرگای فلسطین بشن.

با این تصمیم، عمران و همسرش شب و روز‌ها رو پشت سر گذاشتن و منتظر به دنیا اومدن بچه‌شون شدن.

تنها چند هفته به تولد نوزادکوچولو مونده بود که خبر بدی در شهر پیچید. همه مردم غمگین و ناراحت به سمت خونه عمران اومدن. چشم‌ها پر از اشک بود، آخه مردم باخبر شده بودن که پیرمرد مهربون فلسطین یعنی عمران قبل از اینکه بچه‌اش رو ببینه از دنیا رفته.

حالا حنانه موند و بچه‌ای که قبل از اینکه به دنیا بیاد، باباش رو از دست‌ داده بود.

چند وقت بعد، باخبر به دنیا اومدن نوزادکوچولو، مردم هم خوشحال بودن و هم ناراحت؛ اونا از اینکه بعد از سال‌ها خدا به اون خونواده بچه داده بود خوشحال بودن و از اینکه عمران دیگه در جمعشون نبود، ناراحت!

حنانه از دیدن فرزندش خیلی خوشحال بود و اسم اونو مریم گذاشت، اما چیزی ذهن همسر عمران رو به خودش مشغول می‌کرد.

بچه‌های مهربونم! به نظرتون چه چیزی ذهن مادر مریم‌کوچولو رو به خودش مشغول کرده بود؟!

شاید اینکه حالا بدون عمران چطور بچه‌اش رو بزرگ کنه!

بهتره قبل از هر چیزی منتظر بمونیم تا ببینیم در ادامه قصه چه چیزی قراره اتفاق بیفته.

امیدوارم این قصه که بخش اول قصه حضرت زکریا و حضرت مریم بود به دلتون نشسته باشه.

تا یه شب دیگه و ادامه این قصه همه‌تون رو به خدای بزرگ می‌سپارم.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
9 + 10 =
*****