قصه شب/ «فصل چهارم/ پادشاه وشکارگاه»

10:04 - 1402/12/10

داستان تشرف در زمان غیبت کبری و پرسیدن سوال اعتقادی از حضرت

به نام خدا | قصه پادشاه وشکارگاه

سلام فرشته‌های مهربون، آقاپسرا و دخترخانمای گل، حال همتون خوبِ خوبه؟ امشب ستاره‌های قشنگ توی آسمون چشمک می‌زنن تا یه بار دیگه قصه زیبایی رو بشنویم. ببینم! شما آماده‌اید؟

طوفان، گرد و خاکی به هوا بلند کرده بود، چشم چشم رو نمیدید، باد، بساط دستفروشا رو به هم ریخته بود و هر چیزی رو به طرفی پرت می‌کرد.

صدای فریاد زنی بلند بود، اون از ترس به خودش می‌لرزید. سید با یه دست بچه رو از کنار زن برداشت، با یه دست دیگه هم عمامه روی سرش رو گرفت و کنار دیوار روی زمین نشست، بعد خرمایی به کودک داد.

وقتی به کلاس رسید، هنوز چند دقیقه‌ای تا شروع درس مونده بود. همه شاگردا با صدای صلوات بلند شدن تا سید روی منبر بشینه.

وقتی کلاس تموم شد، استاد به سمت حرم امیرالمومنین علیه‌السلام به راه افتاد. یه جوون از ته مسجد بلند شد و با عجله از لابه‌لای جمعیت به دنبالش رفت. وقتی رسید، سلامی کرد و گفت: من از ایران اومدم، چند تا سؤال داشتم، استاد ما می‌گفت که شما واقعا دریای علم هستین، من مطمئنم کلید حل سؤال من دست شماست.

سید یواش یواش می‌رفت و اون جوون بین راه سؤالاتش رو می‌پرسید، فقط سوال آخر مونده بود که بحرالعلوم روبروی گنبد ایستاد، دست روی سینه گذاشت و به طرف حرم سلام کرد.

جوون که می‌دونست سید بحرالعلوم توی حرم جواب کسی رو نمیده، روبروی در، عبای استاد رو کشید و گفت: چرا خدا انقدر ثواب برای زیارت کربلا و گریه بر امام حسین علیه‌السلام قرار داده؟

استاد جوابی سرسری داد و وارد حرم شد، بعد روبروی ایوون طلا نشست.

نماز ظهر که تموم شد، مثل هر روز عبایی به سرش کشید و از لابه‌لای قبرهای قدیمی وادی السلام به سمت خونه حرکت کرد. سوال جوون مدام توی ذهنش می‌چرخید و از جوابی که به پسر داد، راضی نبود.

چند روزی گذشت، اما هرچقدر سید روی سؤال جوان فکر می‌کرد و کتاب‌ها رو می‌گشت، به جوابی نمی‌رسید.

صبح پنجشنبه مثل هر هفته، آفتاب نزده نان و خرمایی به دست گرفت و سمت کربلا به راه افتاد. جاده خلوت بود و خبری از کسی نبود.

وسط راه اسب سواری به سمتش اومد، سید سلام کرد، مرد عرب هم جوابش رو داد و گفت: به چی فکر می‌کنی؟ چه سوالی انقدر ذهنت رو درگیر کرده و تو رو به فکر فرو برده؟ 

سید نان و خرما رو به طرف مرد تعارف کرد و گفت: چرا خدا انقدر ثواب به زائران و گریه کنای سیدالشهدا میده؟ آخه برای هر قدمی که زائر در راه زیارت برمی‌داره، ثواب یه حج و یه عمره داده میشه؟ یعنی با هر قطره اشک تمام گناهاشون بخشیده میشه؟

مرد عرب که از سید خوشش اومده بود گفت: پادشاهی برای شکار با خدمتکارانش به شکارگاهی رفت. اون کنار درخت آهویی رو دید. تیری به سمت حیوون پرتاب کرد، اما آهو فرار کرد، اون به دنبال آهو به تاخت رفت، وقتی وسط جنگل رسید،  نگاهی به دور و بر خودش کرد، اما نه خبر از آهو بود و نه خدمتکارا و سربازا.

هوا رو به تاریکی می‌رفت و وحشت سراسر وجود پادشاه رو گرفت، اون سراسیمه به طرفی حرکت کرد، نور چراغی لابه‌لای درختا پادشاه رو خوشحال کرد و به پیر زنی که کنار چادر، مشغول دوشیدن شیر بز بود، سلام کرد.

پیر زن بدون این که پادشاه رو بشناسه، اونو به داخل جادر برد، بزش رو  سر بردید و کباب کرد، بعد هم سفره مفصلی پهن کرد.

اون شب پادشاه توی چادر پیر زن خوابید، صبح هم به پیر زن گفت: اگه به شهر اومدی، پیش من بیا، مطمئن باش محبتت رو جبران می‌کنم.

چند ماهی گذشت، روزی پادشاه مشغول خوردن غذا بود که فهمید پیرزن با پسرش به قصر شاه اومده. شاه که ماجرا رو فهمید، همه بزرگان قصر رو دعوت کرد، بعد جریان رو تعریف کرد و گفت:

به نظر شما من در جواب محبت این پیرزن چی بهش بدم؟

یکی گفت ده سکه، وزیر گفت: صد سکه ،مشاور گفت: ده تا بز، پسر شاه گفت: یه گله بز.

پادشاه دستی به سیبیل خودش کشید و گفت: اگه من صد بز هم به اون بدم، محبتش رو جبران نکردم، این پیرزن همه داراییش یک بز بود، پس اگه من بخوام محبتش رو جبران کنم، باید پادشاهیم رو که تمام دارایی منه بهش بدم.

مرد عرب افسار اسب کشید و گفت: بحرالعلوم! جد ما برای خدا همه چیزش رو داد، اون از همه چیزش گذشت، خدا که نمی‌تونه خداییشو به امام حسین بده، پس تعجب نکن که این همه ثواب برای زائران و گریه کنانش میده.

وقتی حرف اسب سوار تموم شد، سید مهدی سرشو بلند کرد، اما اثری از مرد نبود.

بچه‌های گل تو خونه، دلیل این که خدا انقدر ثواب برای زیارت کربلا رفتن و گریه کردن برای امام حسین گذاشته، اینه که امام حسین علیه‌السلام همه زندگی‌شو برای خدا داد. این دلیلیه که امام زمان عجل‌الله‌فرجه به سیدمهدی بحرالعلوم گفتن.

خب! تا یه شب و یه قصه دیگه، خدانگهدار.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
11 + 5 =
*****