قصه شب| «آقا خلیل میوه‌فروش و شیطان ناقلا»

07:33 - 1402/12/10

قصه شب| «آقا خلیل میوه‌فروش و شیطان ناقلا»

به نام خداوند پاک جهان      خداوند بخشنده مهربان | قصه آقا خلیل میوه‌فروش

سلامی از جنس نور به همه شما دردونه‌های خودم. بازم یه شب دیگه از راه رسید و وقت سفر به سرزمین قصه ها شد، پس بیایین تا دیر نشده، یه سری به اونجا بزنیم و قصه امشب رو با هم بشنویم:

سال‌ها قبل دو تا برادر به نام‌های خلیل و احمد در یه مغازه‌ میوه‌فروشی‌ کنار هم کار می‌کردن. خلیل از احمد بزرگ‌تر بود. اونا همدیگه رو خیلی دوست ‌داشتن و همیشه به هم احترام می‌ذاشتن.

این دو تا برادر با هم قرار گذاشته بودن تا یکی میوه‌ها رو از باغبونا بخره و به مغازه بیاره، یکی دیگه هم اونا رو بفروشه، بعد هم پول‌هایی که از فروش میوه به دست آورده بودن رو با هم تقسیم کنن.

قرار شد خلیل که تجربه بیشتری داره به روستاهای اطراف شهر بره و میوه بخره، احمد هم توی مغازه بمونه و میوه‌ها رو بفروشه.

اما در این میون یکی بود که دوست نداشت اون دو تا داداش کنار هم خوب و خوش باشن، برای همین همه تلاشش رو می‌کرد تا هرطور شده اونا رو از هم ناراحت کنه.

حتماً می‌خوایین بدونین اون کی بود!

شکوفه‌های بهاری من! اون کسی نبود به جز شیطون ناقلا و بدجنس که همیشه برای ما نقشه می‌کشه تا رابطه خوبمون با همدیگه رو خراب کنه.

یه روز وقتی خلیل میوه‌ها رو روی گاری گذاشته بود و داشت به شهر می‌رفت، شیطون خودشو شبیه پیرمردی کرد و کنار جاده منتظر موند تا خلیل برسه.

خلیل که نمی‌دونست اون کیه، دلش به رحم اومد، ازش خواست تا سوار گاری بشه تا اونو به مقصدش برسونه.

پیرمرد خودشو از اهالی روستا معرفی ‌کرد و سریع سوار شد. وقتی به راه افتادن، مشغول صحبت شدن. خلیل داشت از کار خودش و برادرش می‌گفت که یهو پیرمرد بهش نگاهی انداخت و گفت: برادرت رو می‌شناسم. من چند روز پیش که به شهر اومده بودم، احمد رو توی مغازه دیدم.

از کارهایی که می‌کرد اصلاً خوشم نیومد، خیلی از دستش ناراحت شدم، اون میوه‌های خراب رو به مردم می‌فروخت، به جاش میوه‌های خوبُ توی یه جعبه می‌ذاشت. آخرش همه رو با خودش به خونه‌ برد.

وقتی اونا به شهر رسیدن، پیرمرد از خلیل خداحافظی کرد و رفت.

حرف‌های پیرمرد تموم طول مسیر ذهن خلیل رو به خودش مشغول کرده بود، برای همین تصمیم گرفت وقتی حواس احمد نیست، یه گوشه قایم بشه و اونو زیر نظر بگیره.

چند روزی گذشت. هر روز خلیل یواشکی یه گوشه می‌رفت و داداشش رو زیر نظر می‌گرفت. احمد هر روز بین میوه‌ها می‌گشت، مقداری از اونا رو جدا می‌کرد، بعد توی یه جعبه می‌ریخت و از مغازه می‌برد.

خلیل که این وضع رو دید، دیگه نتونست طاقت بیاره. یه روز با ناراحتی به سمت احمد اومد، سیلی محکمی بهش زد و گفت: اون پیرمرد راست گفته بود، از مغازه من برو بیرون، من دیگه با تو شریک نیستم.

از این اتفاق چند روزی گذشت. احمد دیگه به مغازه نیومد و خلیل تک‌ و تنها شد تا اینکه یه روز مرد مهربونی وارد مغازه شد، اون از آقاخلیل سراغ برادرش رو گرفت، اونم تمام ماجرا رو برای مرد تعریف کرد.

اون مرد که تعجب کرده بود، سرش رو پایین انداخت و گفت: تو داری اشتباه می‌کنی، آخه من از اهالی همون روستا هستم، تا حالا هیچ‌وقت اینجور پیرمردی رو ندیدم و نمی‌شناسم.

از طرفی من از احمدآقا میوه‌ می‌خرم، اون همیشه میوه‌های خوب رو می‌فروشه، میوه‌های باقی مونده‌ خراب رو هم به افرادی که توی خونه‌شون حیوون دارن میده تا اسراف نشه.

آقا خلیل که این حرف رو شنید، فهمید که تصمیم عجولانه‌ای گرفته، اما نمی‌دونست چطور از برادرش عذرخواهی کنه، اون گول شیطون رو خورده بود و حالا وقتش بود که اشتباهش رو جبران کنه، برای همین باعجله به خونه برادرش رفت و ازش معذرت خواست، اونو بوسید و ازش خواست دوباره به مغازه برگرده.

دوستای من! همونطور که خدای بزرگ هم ‌بارها در قرآن فرموده، بدترین دشمن ما انسان‌ها شیطونه، اون توی قرآن از ما خواسته تا برای در امون موندن از شر شیطون به خدا پناه ببریم.

یکی از راه‌هایی که ما می‌تونیم از شر شیطون بلا نجات پیدا کنیم، خوندن سوره ناسِ. پس هر وقت که حس کردین شیطون بلا و بدجنس داره شما رو گول می‌زنه، این سوره که خیلی هم کوچیکه رو بخونید.

خب همین الان قبل از خواب می‌تونیم یه بار این سوره رو با هم بخونیم.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ﴿۱﴾

مَلِكِ النَّاسِ ﴿۲﴾

إِلَهِ النَّاسِ ﴿۳﴾

مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ﴿۴﴾

الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ ﴿۵﴾

مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ ﴿۶﴾

خب! اینم از قصه امشب. تا یه شب دیگه و یه قصه دیگه، خدانگهدار

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
3 + 7 =
*****