قصه شب/ «فصل چهارم/پول خرد»

12:32 - 1402/12/10

داستان تشرف شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی در زمان غیبت کبری خدمت امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف

به نام گشاینده کارها                           ز نامش شود سهل، دشوارها | قصه پول خرد

سلام بچه‌های گل توی خونه، دخترخانما و آقاپسرای مهربون، حالتون خوبه؟ درساتون رو خوب می‌خونید؟ آفرین به شما بچه‌های درس‌خون.

من امشب با یه قصه جذاب دیگه اومدم خونتون، دوست دارید اونو بشنوید؟

شب از خونه بیرون می‌رفت و چرخی بین بازار میوه‌فروشا می‌زد، لابه‌لای ته‌بار میوه‌های کنار دیوار، میوه‌های لکه‌دار رو پیدا می‌کرد و به خونه می‌رفت. بچه‌ها با خوشحالی دور بابا رو می‌گرفتن، چون دست پر به خونه برگشته بود. مامان میوه‌ها رو می‌شست، لکه‌ها رو با چاقو در می‌آورد، بعد سینی رو وسط می‌ذاشت تا میوه‌ها رو با هم بخورن.

خونه‌ِ کوچیکی داشت، شب وقتی خونه می‌اومد، زیر سقف‌های گنبدی نم‌زده می‌نشست و نگران زمستونی می‌شد که کم‌کم در راه بود.

یه شب با خودش گفت: فردا به خونه استادم میرم و راه حل مشکلاتم رو ازش ‌می‌پرسم.

فردا صبح وقتی به خونه جهانگیرخان رسید، استاد نگاهی به صورت حسنعلی انداخت، بدون این که چیزی بپرسه، دستی روی صورتش کشید، توی کاغذ چیزی نوشت و گفت: این کارها رو انجام بده تا بتونی امام زمان عجل‌الله‌فرجه رو ببینی، شاید سرمایه‌ای بهت بدن تا مشکلت حل بشه.

شیخ حسنعلی صبح و عصر مشغول درس بود، هر وقت هم بیکار میشد، تسبیحی دست می‌گرفت و مشغول ذکر میشد.

نق زدن‌های زنش از یه طرف و خجالت از روی زرد بچه‌ها از طرف دیگه بهش فشار آورد. آخه ماه‌ها نتونسته بود برای خونه گوشتی بخره، هر چقدر که سعی می‌کرد، شهریه کفاف زندگی طلبگیش رو نمی‌داد.

پاییز سرد با همه قدرتش، جاش رو به زمستون داد، صدای بارون هر شب توی کوچه‌ها می‌اومد. شیخ حسنعلی سطل‌هایی روی فرش‌های کهنه خونه گذاشته بود تا قطره‌های بارون خیسشون نکنه، صدای چک‌چک آب، بیدارش می‌کرد و مثل هر شب تا صبح نماز می‌خواند و صورتش خیس اشک میشد.

یک سال گذشت، اما خبری از وعدهِ استاد نشد. فقر و نداری امون حسنعلی رو بریده بود. با خودش ‌گفت: ذکرهای استاد هم فایده‌ای نداشت.

تصمیم گرفت تا دیگه دستور استادش رو انجام نده، اما همون شب خواب عجیبی دید، اون یه جوون نورانی زیبا رو دید که شال سبزی روی سر انداخته بود. توی خواب به حسنعلی گفت: تا به بازار خربزه فروشا بره.

فردا صبح عبای تمیزی روی دوشش انداخت و با عجله بیرون رفت. اطراف زاینده‌رود باد شدیدی می‌وزید. عبا رو دور خودش پیچید و دوون‌دوون به سمت بازار خربزه‌فروشا رفت. بوی نم فضای بازارچه رو پر کرده بود، صدای خش‌خش جاروی رفتگر بین هیاهوی حجره‌دارها گم شده بود.

حسنعلی نگاهی به مغازه‌ها کرد، پیرمردی لباس‌های وصله‌داری به تن کرده بود و یه گوشه‌ روی زمین نشسته بود. روی گاری کهنه چندتا قاچ خربزه گذاشته بود. مرد عربی روی سنگی کنارش نشسته بود، شال سبزی داشت. ناخودآگاه به سمتش رفت و کنارش نشست، سلام کرد و سرش رو زیر انداخت.

مرد رو به حسنعلی کرد و گفت: چی می‌خوای انقدر دنبال ما می‌گردی؟

صدای گریه شیخ بلند شد، از فقر و نداری گلایه ‌کرد و گفت: اگه سرمایه‌ای به من بدید که کنار درسم کاری رو شروع کنم، کمک خرج زندگیم میشه.

مرد دست توی جیب لباس عربیش کرد، بعد کیسه‌ای که داخلش چند سکه بود رو به شیخ داد.

حسنعلی با خوشحالی پول رو گرفت و تشکر کرد، به سمت مسجد امام رفت. از کنار مسجد چند پایه مهر خرید و توی کیسه‌ای ریخت، هر روز بعد از درس گوشه مدرسه می‌نشست و مهر حکاکی می‌کرد و می‌فروخت.

بچه‌های گل! شیخ حسنعلی تا سال‌ها از همون کیسه‌ پایه مهر در می‌آورد و حکاکی می‌کرد و می‌فروخت، اما تموم نمیشد، آخه پولی که امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف بهش داده بودن خیلی با برکت بود.

خب! اینم از قصه امشب، دیدید امام زمان دوستاشون رو تنها نمی‌ذارن؟ امیدوارم ما هم بتونیم کاری کنیم که امام زمان به زندگیمون نگاهی بندازن.

تا یه شب و یه قصه دیگه، خدانگهدار.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
6 + 11 =
*****