قصه شب/ «فصل چهارم/حجره سرد»

11:56 - 1402/12/10

داستان تشرف یکی از علما در ایام غیبت کبری خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

به نام خداوند بخشنده مهربان | قصه حجره سرد

سلام فرشته‌های مهربون، حالتون خوبه؟ شب زمستونیتون بخیر

هوا سرده، پس خودتون رو خوب بپوشونید تا خدایی نکرده مریض نشید.

من می‌خوام امشب یه قصه قشنگ براتون تعریف کنم.

ابوالحسن همیشه صبح، زودتر از بقیه بیدار میشد و به سمت مکتب‌خونه روستا می‌رفت، آخه از بچه‌ها شنیده بود که مُلای اونجا توی اصفهان درس خونده.

اون هر روز بعد از کلاس ملا رو سوال‌پیچ می‌کرد و از مدرسه صدر می‌پرسید. دیگه رویای شب و روزش درس خوندن توی اصفهان شده بود.

اون عاشق مدرسه صدر و درسای طلبگی بود، اما هرچی اصرار می‌کرد، باباش بهونه سنش رو می‌آورد.

یه روز بعد از اصرار زیاد، بابا اخم کرد و گفت: می‌خوای بری برو، اما رو خودت حساب کن، من اصلا بهت خرجی نمیدم.

پسر با خوشحالی فریاد زد: خیالتون راحت، خودشون میدن.

هوا رو به گرمی می‌رفت و بهار کم‌کم جای خودشو به تابستون می‌داد، اون صبح به صبح آماده می‌نشست که بابا بیدار بشه و به اصفهان برن، اما هر روز با بهانه‌ای می‌گذشت. بالاخره با وساطت مادرش، توی مدرسه صدر اسمشو نوشتن.

چند ماهی گذشت، زمستون شده بود، هوا سرد بود، اما کرسی چند روزی خاموش شده بود. ابوالحسن تنها توی حجره مدرسه بود و پولی برای خرید ذغال نداشت. همه شمع‌ها ته کشیده بود و چیزی برای روشنایی حجره نبود. حتی نون خشک‌های انباری مدرسه هم ته کشیده بود.

زمستون سردی بود و برف زیادی می‌بارید، چند روزی تعطیل بود و مدرسه خلوت شده بود، تقریبا بیشتر بچه‌ها به خونه‌هاشون رفته بودن.

یه شب پسرک قصه ما پتویی به خودش پیچیده بود و گوشه حجره نشسته بود که صدای خادم سکوت مدرسه رو شکست. انگار یه مهمون اومده بود. اون با تعجب عبایی روی دوشش انداخت و به طرف راهرو دوید. با دیدن باباش خون تازه‌ای توی رگ‌هاش جاری شد، بغلش کرد، اما ناخودآگاه مضطرب شد، آخه چیزی برای پذیرایی نداشت.

پدر وارد حجره شد، خیلی سرد بود، صورت پسر توی تاریکی اتاق مشخص نبود. بابا با عصبانیت برگشت و گفت: من که بهت گفتم نرو طلبگی، این راه مشکلات و نداری داره.

سید ابوالحسن سرش رو زیر انداخت تا دعوای بابا تموم بشه، البته جوابی هم نداشت. پدر با صدای بلند گفت: یالا وسایلتو جمع کنیم بریم روستای خودمون.

ابوالحسن با یه چمدون از حجره بیرون اومد، رو به قبله دست روی سینه گذاشت و گفت: آقاجون یه کاری بکن نگن ما کسی رو نداریم.

هوا سوز عجیبی داشت، صدای کوبه در حیاط مدرسه بلند شد، خادم با عجله به سمت در رفت و از توی حیاط فریاد زد: سید ابوالحسن! چرا امشب همه با تو کار دارن، بیا یکی دم در منتظرته.

سید خیلی تعجب کرد، آخه کسی اونو توی اصفهان نمی‌شناخت.

وقتی به حیاط رسید، مردی توی تاریکی لای در ایستاده بود. صورتش شبیه عرب‌ها بود، مرد رو به سید کرد و گفت: توی حجره پشت کتاب‌های طاقچه شمع هست، این پول رو هم بگیر تا بتونی میوه و غذا و ذغال بخری، خوب از بابات پذیرایی کن تا نگن تو صاحب نداری.

سید که با تعجب به مرد خیره شده بود، تشکر کرد و در رو بست.

توی راه‌پله به این فکر می‌کرد که این مرد کی بود؟ از کجا منو می‌شناخت و مشکلم رو می‌دونست؟ وقتی طبقه بالا رسید، بابا ورودی حجره ایستاده بود. یه نگاهی به پسرش کرد و گفت: کی بود این موقع شب؟ چیکار داشت؟

سیدابوالحسن سر رو زیر انداخت و گفت: نمی‌دونم، یه مرد عرب بود که می‌دونست توی طاقچه ما شمع هست، تازه یه مقدار پول هم داد تا ذغال و غذا بخرم.

بابا انگار که حرف عجیبی شنیده باشه، با عجله وارد حجره شد. لابه‌لای کتابا دنبال شمع ‌گشت، پسر که کمی عقب‌تر ایستاده بود آروم گفت: مرد که نگفت لای کتابا، پشت کتابا رو بگردید.

بابا بدون معطلی پشت کتاب‌ها رو گشت، چند تا شمع پیدا کرد، پسر ادامه داد: مرد این پول‌ها رو هم داد و گفت که از شما پذیرایی کنم تا نگن طلبه‌ها صاحب ندارن.

حرف سیدابوالحسن که تموم شد، بابا بی‌اختیار روی زانو نشت، دست روی سرش گذاشت و گفت: منو ببخش! خیلی سرزنشت کردم، اون مرد عرب امام زمان عجل‌الله‌فرجه بوده، اومده تا به من بفهمونه که اشتباه می‌کردم.

بچه‌های گل! سیدابوالحسن به خاطر خدا، خونه و زندگی و راحتیش رو رها کرده بود تا به شهر بیاد و درس بخونه، امام هم مراقبش بودن و توی مشکلات کمکش می‌کردن.

تا یه شب و یه قصه دیگه، خدانگهدار.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
1 + 1 =
*****