قصه شب/ «فانوس برفی»

10:41 - 1403/02/30

داستانی واقعی از عنایت امام رضا علیه‌السلام به زائران بحرینی

به نام خدای مهربون | قصه ی فانوس برفی

سلام به فرشته‌های خوب و قشنگ توی خونه، بچه‌ها! تولد امام مهربون‌ها، یعنی حضرت رضا علیه‌السلام و فرا رسیدن دهه کرامت رو به همه‌تون تبریک میگم. من امشب براتون به عنوان عیدی یه داستان قشنگ آوردم.

یکی بود یکی نبود. توی مشهد چند روزی بود برف می‌بارید و زمین رخت سفیدی به تن کرده بود.

علی سر سفره انگار که چیزی یادش اومده باشه بلند شد، زنش با تعجب خیره بهش نگاه می‌کرد، اون یه کاپشن روی کتش ‌پوشید، چکمه لاستیکی بلندی به پا کرد و گفت: اگه الان نرم، شب هوا سردتر میشه، دیگه اصلا نمی‌تونم برم، امشب شیفتمه.

زن پارچ آب روی سفره گذاشت و گفت: آخه توی این برف و بوران، حرمی که شب بسته‌اس خادم می‌خواد چیکار؟

مرد حرف زنش رو نشنیده گرفت، کلاه پشمی روی سرش کشید و از خونه بیرون زد.

آفتابِ پشت ابرهای تیره نایی برای گرم کردن نداشت، برف زیادی باریده بود و کوچه‌ها پر از برف‌های تلنبار شده بود، پاهای خادم حرم امام رضا توی برف گیر می‌کرد و به سختی قدم بر می‌داشت.

علی سلامی رو به گنبد داد و به سمت حرم به راه افتاد، انگشتانش توی چکمه یخ زده بود و توان حرکت نداشت، خیابون خالی بود و کرکره‌ مغازه‌ها همه بسته بود، هرچقدر سرک کشید خبری از درشکه نبود.

وقتی به حرم رسید صورتش از سرما قرمز شده بود و می‌لرزید، خیلی سریع به اتاق نگهبانی رفت، بعد کنار بخاری روی صندلی چوبی لم داد.

توی حرم خلوت بود و کبوترها از سرما کز کرده بودن، خبری هم از زائر نبود، اون کنار ضریح نشست و مشغول عبادت شد.

هوا رو به تاریکی می‌رفت و هنوز برف می‌بارید، چند نفر بیشتر برای نماز نیومده بودن، بعد از نماز رواق‌ها خالی شد،

علی درهای حرم رو بست و مشعل‌ها رو یکی‌یکی خاموش کرد، کلیدها رو به میرزا نقی داد و گوشه اتاقی از خستگی خوابش برد. اون خواب دید که درِ ضریح باز شد، امام رضا علیه‌السلام بیرون اومدن، بعد رو به علی کردن و گفتن: «برو به میرزا نقی بگو که مشعل بالای گلدسته رو روشن کنه، کاروانی از بحرین برای زیارت من اومدن، اما توی برف راه رو گم کردن، شما با خادمای حرم به کمکشون برید.

علی از خواب بیدار شد و هاج‌وواج به اطراف نگاه کرد. پالتوشو روی سر کشید و به اتاق خادم‌ها رفت، همه کنار هم روی زمین خوابیده بودن، اون آروم یکی رو صدا کرد و خوابش رو تعریف کرد.

با شنیدن این ماجرا همه از خواب بلند شدن. علی به سمت اتاق مسئول حرم رفت و میرزا نقی رو صدا کرد، کلید گلدسته رو گرفت، مشعل بزرگ رو روشن کرد و با عجله از پله‌ها پایین اومد.

همه جلوی اتاق میرزا وایساده بودن، برف می‌بارید و هوا سوز شدیدی داشت.

میرزا چند تا کالکسه خبر کرد، همه به راه افتادن، باد برف‌ها رو به اطراف پخش می‌کرد، خادما از سرما صورتشون رو با شال بسته بودن.

جاده سوت و کور بود و توی تاریکی شب به جز سفیدی برف چیزی دیده نمی‌شد، علی مشعل رو بالا گرفت و رو به میرزا گفت: کنار اون درخت کسی ایستاده؟

میرزا نیم‌خیز شد و نگاهی کرد، بعد به درشکه‌چی گفت وایسه تا پیاده شن.

کنار درخت چند عرب روی زمین نشسته بودن، انگار منتظر کسی بودن، با دیدن نور مشعل همه بلند شدن و به سمت آتیش دویدن.

میرزا به سمت مرد عرب رفت، مرد، میرزا رو بغل گرفت و با حال نگرانی گفت: ما برای زیارت امام هشتم از بحرین اومدیم، اما توی برف گیر افتادیم و جاده رو گم کردیم، دیگه نای راه رفتن نداشتیم، همه کنار هم روی زمین نشستیم و با گریه به امام رضا علیه‌السلام متوسل شدیم.

شیخ صالح که یکی از اهالی کاروان ماست، از خستگی خوابش برد، توی خواب امام رضا رو دید، آقا گفته بود دستور دادم روی مناره مشعل روشن کنن و بیان کمکتون، ما به سمت آتیش روی مناره می‌رفتیم که شما رو دیدیم.

بله بچه‌های گل! این یه داستان واقعی از لطف امام مهربون ماست که به زائراش کرده.

تا یه شب دیگه و یه قصه دیگه، خدانگهدار.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
2 + 1 =
*****