قصه شب| «دشمن بدجنس و یار مهربان پیامبر»

11:31 - 1403/02/23

قصه شب| «دشمن بدجنس و یار مهربان پیامبر»؛ این قصه مربوط به سوره مبارکه عادیات و شجاعت وصف ناشدنی امام علی(علیه‌السلام) در مقابله با مشرکان و کفاری است که هم قسم شده بودند تا دین اسلام و پیامبر و حضرت علی(علیهماالسلام) را از بین ببرند.

قصه ی دشمن بدجنس و یار مهربان پیامبر | سلام به بچه‌های مهربون و دوست‌داشتنی من!

حالتون چطوره؟ شب همگی شما به خیر و شادی.

امشب می‌خوام قصه سوره‌ای رو بگم که مربوط به امام اول ماست.

در سال هشتم هجری، جبرئیل به پیامبر خبر داد که تعداد بسیار زیادی از دشمنان مسلمون‌ها در سرزمینی به نام «یابس» دور هم جمع‌ شدن و قصد حمله به شهر مدینه رو دارن.

پیامبر با شنیدن این خبر تصمیم گرفت تا به بقیه مسلمونا هم ماجرا رو توضیح بده، برای همین دستور دادن تا اذان بگن، حتما با خودتون میگین پیامبر می‌خواسته نماز بخوونه و بعدش این خبر رو به بقیه بگه، ولی گلای من اینطور نبود، اصلا اون لحظه وقت نماز نبود، مردم که از شنیدن صدای بی‌موقع اذون تعجب کرده بودن، به‌ طرف مسجد اومدن.

آخه بچه‌ها! اون زمون مثل الان تلویزیون و موبایل و شبکه‌های اجتماعی نبود که مردم بتونن با هم تماس بگیرن یا خبرهای مهمشون رو به همدیگه برسونن، برای همین وقتی خبر خیلی مهمی می‌شد و اتفاقی می‌افتاد که نیاز بود همه مردم ازش اطلاع داشته باشن، اذون گفته می‌شد.

بله عزیزای دلم! همونطور که گفتم مردم شهر بعد از چند دقیقه با عجله به مسجد اومدن، پیامبر هم خبر رو بهشون دادن تا آماده جنگ بشن.

تعداد زیادی از مردم شهر مدینه که پیامبر رو دوست ‌داشتن و دلشون نمی‌خواست به ایشون آسیبی برسه، آماده شدن تا برای جنگ با دشمنای خدا و پیامبر به بیرون از شهر مدینه برن. پیامبر شخصی رو به‌ عنوان فرمانده انتخاب‌ کردن و بهش تاکید کردن که با دیدن دشمن نترسه و فرار نکنه.

اون با تعداد زیادی از مردهای بزرگ جنگی به‌ طرف یابس به راه ‌افتاد، ولی وقتی به اونجا رسید و تعداد زیاد دشمنا رو دید ترسید، اون بعد از یه جنگ کوتاه سریع شکست خورد و به طرف مدینه فرار کرد.

بعد از این ماجرا مردم شهر خیلی نگران بودن، روحیه لشکر حسابی به هم ریخته بود، همه به فکر جبران بودن تا اینکه بعد از مدتی پیامبر شخص دیگه‌ای رو به‌ عنوان فرمانده انتخاب کرد تا به این جنگ بره، ولی اون هم مثل اولی شکست خورد. وقتی پیامبر دیدن فرمانده‌هانی که خودشون رو خیلی شجاع می‌دونن باعث شکست‌ لشکر شدن و باعث شهادت تعداد بسیار زیادی از یارانشون شدن، تصمیم‌ گرفتن تا شجاع‌ترین و بهترین یار خودشون یعنی حضرت علی علیه‌السلام رو برای جنگ به سراغ دشمنا بفرستن.

گلای من! اون‌موقع سن حضرت علی علیه السلام از چند تا فرمانده قبلی کمتر بود، ولی خیلی باهوش‌تر و زیرک‌تر از اونا بود.

حضرت علی علیه‌السلام بعد از دستور پیامبر با تعدادی از مسلمونا به راه ‌افتادن، اونا برای اینکه دشمن متوجه نشه که چیکار می‌کنن، از بیراهه‌ها می‌رفتن، شب‌ تا صبح حرکت می‌کردن و روز رو توی مخفی‌گاه استراحت می‌کردن.

تازه علاوه بر این، مسیری که حضرت و یاراشون از اونجا می‌رفتن پر از سنگ بود، برای همین وقتی نعل اسب‌ها روی زمین می‌خورد، جرقه‌‌هایی بلند می‌شد، پس باید خیلی مواظب می‌بودن تا کسی متوجه حرکت اون‌ها نشه.

بالاخره بعد از چند شبانه‌روز لشکر مسلمون‌ها به دشمن بدجنس رسید. بعد از خوندن نماز، حضرت علی علیه‌السلام چند نفری رو به طرف لشکر دشمن فرستاد تا شاید از کار خودش پشیمون بشن، اما انگار فایده‌ای نداشت که نداشت.

وقتی امیرالمؤمنین دیدن که دیگه فرستادن افراد فایده‌ای نداره، دستور دادن تا همگی حمله کنن. خیلی از دشمنای خدا و پیامبر در این جنگ نابود شدن، تعداد زیادی هم اسیر شدن و با لشکر پیروز امام علی علیه‌السلام به مدینه آورده شدن.

بچه‌ها! اون‌روز قبل از اینکه لشکر مسلمونا به شهر مدینه برسه، وقتی پیامبر خوب خدا مشغول نماز صبح بودن، خدا این خبر رو با فرستادن آیه‌های زیبای سوره عادیات به پیامبرش رسوند، مردم از شنیدن این آیه‌ها خیلی تعجب ‌کردن، اما وقتی بعد از نماز متوجه‌ شدن که چه اتفاقی افتاده، خوشحال شدن و خدا رو بابت این اتفاق شکر کردن.

گلای من، بیایید ما هم به خاطر این پیروزی حضرت علی علیه‌السلام، این سوره رو با هم بخونیم.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا ﴿۱﴾ فَالْمُورِيَاتِ قَدْحًا ﴿۲﴾ فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحًا ﴿۳﴾ فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا ﴿۴﴾ فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا ﴿۵﴾ إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ ﴿۶﴾ وَإِنَّهُ عَلَى ذَلِكَ لَشَهِيدٌ ﴿۷﴾ وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ ﴿۸﴾ أَفَلَا يَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِي الْقُبُورِ ﴿۹﴾ وَحُصِّلَ مَا فِي الصُّدُورِ ﴿۱۰﴾ إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَخَبِيرٌ ﴿۱۱﴾

خب شکوفه‌های بهاری باغ زندگی! قصه امشب چطور بود؟ از شنیدنش لذت بردین یا نه؟ امیدوارم همینطور باشه! تا قصه ی دوباره خدا یار و نگهدارتون.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
5 + 8 =
*****