قصه شب/ «فصل چهارم/به دنبال آرامش»

10:11 - 1403/03/01

قصه ی به دنبال آرامش داستان مسلمان شدن دو دانشجوی آمریکایی و تشرف آنها به حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام

به نامِ مناسب‌ترینْ واژه‌ها                    به رسمِ مَحَبَّت به نامِ خدا | قصه ی به دنبال آرامش

سلام به نوگلای خوب خونه، شب همه‌تون بخیر، امشب دوباره با یه قصه قشنگ دیگه خونه‌تون اومدم.

یکی بود یکی نبود.

اسم من جیمیه، من تو روستای کوچیکی کنار دره سیلیکون زندگی می‌کردم. هر روز برای درس به دانشگاه استنفورد می‌رفتم، دیگه از درسم چند واحدی بیشتر نمونده بود. چند روزی بود که با خودم کلنجار می‌رفتم، آخه بابام گفته بود اگه زن بگیری، از این بلاتکلیفی در میای. صدای ساعت دانشگاه بلند شد، با عجله به دنبال هِدِر رفتم.

چند روزی از ازدواجم با هِدِرسید می‌گذشت. وقتی دیدیمش، یادم اومد که امروز یکشنبه ‌است، دو تایی با هم به طرف کلیسا رفتیم.

بعد از هفته‌ها زندگی مشترک، دیگه خوندن تورات و رفتن به کلیسا آروممون نمی‌کرد. به دین‌های مختلف فکر می‌کردم، دنبال چیزی بودم که دلمون رو آروم کنه.

برای تعطیلات آخر هفته بلیط چین رو گرفتم، وقتی به فرودگاه رسیدم، مستقیم به طرف سفارت آمریکا رفتیم. سفیر ما رو  پیش کاهن بزرگ معبد فرستاد. اون بهمون گفت که باید صبح تا شب عبادت کنیم، بعدش روی تخته‌هایی پر از میخ بخوابیم تا با اذیت شدنمون به آرامش برسیم.

بعد از چند روز، به جز بدن زخمی و تن خسته و قلب ناآروم چیزی برامون نمونده بود. از چین به تبت و بعدش هم هند رفتیم، ولی به چیزی نرسیدیم، از همسرم خواستم تا به کشور خودمون برگردیم، چون هیچ واقعیتی توی دنیا ندیدم که قلب ما رو آروم کنه، هِدِر صورت خسته و آفتاب سوختشو بلند کرد، دلم براش سوخت، تصمیم گرفتم تا زمینی از مسیر خاورمیانه به اروپا بریم و جاهای قشنگ دنیا رو ببینیم.

از هند به پاکستان و بعدش هم افغانستان رفتیم، هر جای قشنگی تو راه بود استراحت می‌کردیم، ولی قلب ما از استرس آروم نمیشد، از افغانستان وارد ایران شدیم تا به شهر مشهد رسیدیم، هِدِر با تعجب گفت: چه معبد قشنگی! مثل طلا برق می‌زنه، چقدر شلوغه، بریم ببینیم؟

ما از ماشین پیاده شدیم و به سمت معبد طلایی رفتیم.

هِدِر از خانمی که کنار خیابون بود پرسید: اینجا کجاست؟ مردمش چه دینی دارن؟ چرا این معبد انقدر شلوغه؟

دختر با تعجب نگاهی به سر و شکل ما کرد و گفت: فکر کنم شما ایرانی نیستین! این مردم مسلمونن، اسم کتابشون هم قرآنه، این حرمی که می‌بینید، جاییه که امامشون دفن شده.

هدر با تعجب پرسید: امام کیه؟ چی کار می‌کنه؟

زن چادرش رو جمع کرد و گفت: امام انسان کاملیه که از طرف خدا انتخاب میشه، کسی که از زندگی ما خبر داره و ما رو می‌بینه. مسلمونا اعتقاد دارن امام همیشه زنده ‌است، حتی اگه کشته بشه، برای همین توی این حرم میرن و حاجت‌هاشونو از امام رضا می‌خوان.

از تعجب چشمامون باز مونده بود و چیزی برای گفتن نداشتیم، هِدِر گفت: قرآن چه کتابیه؟ میشه یه کم ازش برامون بخونی؟

دختر گفت: قرآن آیه‌های زیادی داره، مثلا یکی از اون‌ها میگه که هر چیزی در این جهان برای خدا تسبیح میگه.

توی ذهنم سوال‌های مختلف به صف شده بود، مگه میشه کسی بمیره و بازم زنده باشه؟ چطور میشه که کوه و درخت تسبیح خدا رو بگه؟

باور کردن حرف‌های دختر برامون خیلی سخت بود. وقتی از در ورودی وارد شدیم، خادم به سمت ما اومد و گفت: ببخشید! غیر مسلمون نمی‌تونه وارد حرم بشه.

هِدِر گفت: هیچ‌ کجا به ما نگفتن که چون مسلمون نیستیم نباید وارد بشیم، ما  فقط می‌خوایم نگاه کنیم، قصد بدی نداریم.

گوش خادم بدهکار حرف‌های ما نبود، با ناراحتی از حرم بیرون اومدیم، با خودم گفتم نکنه اینجا یه حقیقتی هست و ما خبر نداریم؟

با خودم گفتم: اگه اون آدم کاملی که اینجا دفن شده زنده ‌است، حتما می‌دونه ما برای چی اومدیم، اگه نتونه کمکون کنه، نیازی به حرم رفتن نداریم.

ظهر بود، آفتاب وسط آسمون اومده بود. کنار جوی آب نشسته بودم که مرد عربی جلو اومد و با لهجه انگلیسی شهر خودمون پرسید: چرا ناراحتی؟

سرمو بلند کردم و همه جریان رو براش تعریف کردم، اون لبخندی زد و گفت: ناراحت نباش! اگه الان بری، می‌تونی وارد بشی.

به سمت حرم راه افتادیم، هِدِر در گوشم گفت: اون مرد کی بود؟ از کجا ما رو می‌شناخت؟ چرا با لهجه محلی با ما حرف زد؟ از کجا می‌دونست ما رو تو حرم راه ندادن؟

من جوابی برای سوالای اون نداشتم، شونه‌هامو بالا انداختم و به راهم ادامه دادم، وقتی وارد حرم شدیم، خادم لبخندی زد و سلام کرد، انگار نه انگار  که تا چند دقیقه قبل ما رو تو راه نمی‌داد، من همراه جمعیت به سمت ضریح رفتم، حرم شلوغ بود و فشار جمعیت منو از این طرف به اون طرف می‌برد، از دور ضریح رو دیدم، احساس کردم که کسی کنارم نیست، هر چی جلوتر رفتم ضریح خلوت‌تر میشد، به ضریح که رسیدم، آقایی داخلش ایستاده بود، بی‌اختیار خم شدم و تعظیم کردم.

اون با لبخند جواب سلامم رو داد و گفت: چی می‌خوای؟ انگار تمام سوالای ذهنم یه دفعه پاک شده بود، گفتم: شنیدم تو قرآنتون نوشته که همه موجودات تسبیح خدا رو میگن.

مرد دستی به ریشش کشید و گفت: باشه، نشونت میدم.

بی‌اختیار از حرم بیرون اومدم، هِدِر گوشه حیاط منتظر نشسته بود، با دیدن حالم شروع کرد سوال پیچ کردن، چند قدم جلوتر حال عجیبی پیدا کردم، از در و دیوار و درخت، حتی از زمین و آسمان صدای خدا خدا می‌اومد، از ترس روی زمین افتادم و بی‌هوش شدم.

بچه‌های گل! هِدِر و شوهرش بعد از اون ماجرا مسلمون شدن و به کشورشون برگشتن.

تا یه شب و یه قصه دیگه، خدانگهدار.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
6 + 11 =
*****