اربعین حسینی ارسال رصد

بخاطرش از شرایطمون گذشتیم اما...

18:28 - 1391/11/06
فکرنمیکردم انقد وابسته بشم اونم مثه من بود چندبار گریه کرد. تصمیم گرفتیم باز یکم صبر کنیم ببینیم چی میشه امایک ماه بعدش پسره بهم گفت دیگه حس قبل رو بهم نداره و ازم سرد شده وخودشم تعجب میکنه...
خواستگار

سلام

من مدت 3ماهه که با یه پسر آشنا شدم برای آشنایی به قصد ازدواج. من از اول میدونستم قصد ایشون بدنیست. و ایشون به خواستگاری اومدند. اول خانواده‌ام بخاطر بهتر بودن موقعیت خواستگار دیگه و شهرستان بودن کار این آقا مخالفت کردن و جواب رد دادن ؛بعداز چندوقت با اصرار من راضی شدن و خانواده ایشون هم که دیگه بخاطر اتفاقها وحرفایی که این مدت پیش اومده بود زیاد مشتاق نبودن باز اومدن و باخانوادم صحبت کردن

خانوادم راضی شدن اما درباره مهریه حرفی نزدن وقراره عقد گذاشتن همه فامیل و آشناهم خبردارشدن همه جاپخش شد نامزدیم. دوروز قبل از روزی که قرار بود عقد کنیم خانوادشون اومدن خونمون من چون تک دخترم و برادرام که ازدواج کردن مهریه بالاعقد کردن اونم 10و8سال پیش خانوادم گفت که مهریه منم باید بالا باشه البته توخونه بین خودمون گفته بودن اگه بنظرشون زیاد بود اونجور که تو شهرستانمون عرفه قبول میکنیم اما نمیدونم چی شد دوطرف لج کردن بالاخره بعداز دوماه من خانوادم رو راضی کردم که کم کنن وبه اون اقاهم گفتم اینوکه ماخودمون تصمیم بگیریم واین مقداری که الان میگم زیادنیست گفتن اصلا سکه نباشه گفتم باشه اون مهریه‌ای که بین خودمون درنظرگرفتیم فقط 10میلیون باگفته خانوادش تفاوت بود پسره قبول کرد وخانوادش باز اومدن خاستگاری

اما اصلا به حرفای پسره اهمیت نمیدادن ماخودمون درمورد جشن عروسی وغیره قبلا به توافق رسیده بودیم اما خانوادش هیچ اهمیتی به نظره پسره ندادن داداش بزرگه‌اش که به درس خوندنم هم ایراد گرفت طوری رفتارمیکردن که انگار میخان به زور جواب نه بشنون. باز بهم خورد من به اون پسر علاقه پیداکردم نمیدونم چی شد.

فکرنمیکردم انقد وابسته بشم اونم مثه من بود چندبار گریه کرد. تصمیم گرفتیم باز یکم صبر کنیم ببینیم چی میشه امایک ماه بعدش پسره بهم گفت دیگه حس قبل رو بهم نداره و ازم سرد شده وخودشم تعجب میکنه ومیگه نمیدونم چرااینجوری شدم من هم دوسش دارم هم وقتی بهم میگن مبارکه یا وقتی میبینم همه جا پخش شده اتیش میگیرم خانوادم هم بهم سرکوب میزنن که بخاطر این پسر جلومون واستادی پسره و خانوادش آبروتونو بردن. من خیلی حالم بده گیج شدم اون بیشتر ازمن دوسم داشت نیم ساعت که گوشیم خاموش میشد دیوونه میشد حالا نمیدونم چرا ازم سرد شده همه روزم روبه اون فکرمیکنم زنگ هم که میزنم میگه فراموشم کن وچراباید خانوادت از اول مهریه رو کم نمیکردن و... من بدون اون نمیتونم ادامه بدم اخه از کجا باید میدونستم اونیکه طاقت یه لحظه ناراحتیه من رو نداره حالا شده این.... چرا بی دلیل ادما انقد عوض میشن من چیکار کنم

***جواب:

سلام

تصور می‌کنم ایشون به دلیل حرفای اطرافیانش و همچنین اصرار تو سرد شده و دیگه تو رو نمی‌خواد هرچه هم اصرار کنی کار بدتر می‌شه بخاطر اینکه طالب می‌شی و دختر که طالب بشه پسر طاقچه بالا می‌ذاره و عقب نشینی می‌کنه پس راهش اینه که عقب نشینی کنی تا شاید اون جلو بیاد و موانع رو برای ازدواج با تو کنار بزنه

موفق باشید

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.