محمدجواد توحیدی

تصویر محمدجواد توحیدی
گروه: 
دانش آموزی

مطالب ارسالی

07 مهر، 1401    0
قصه شب «عاقبت ولخرجی ساسان»، داستان پسربچه‌ای است که پول توجیبی‌هایش را برای دوستانش خرج می‌کند، اما وقتی پول‌هایش تمام می‌شود، دوستانش او را رها می‌کنند. هدف از قصه این است که کودکان دوستان واقعی و دلسوز برای خود...
20 بهم، 1400    0
یاد مرگ و آرامش فرزند تمام حاصل عمر پدر و مادر است. پدر و مادر تمام عمر را تلاش می‌کنند تا بهترین حاصل زندگی و عمرشان را به فرزندانشان تقدیم کنند. پدر همیشه سعی دارد وقتی از دنیا می‌رود، بهترین چیزها را برای فرزندش...
17 شهر، 1400    1
یک درخت هرچند که خوش‌رنگ و بو باشد، هرچقدر که محصولات خوشمزه و آبداری داشته باشد، حتی اگر گل های زیبایی داشته باشد، برای پیشرفتش مجبور به تحمل چیزهایی است که با آن‌ها هم‌خوانی ندارد. این درخت برای رشدش مجبوراست که بوی...
17 شهر، 1400    0
یک درخت هرچند که خوش‌رنگ و بو باشد، هرچقدر که محصولات خوشمزه و آبداری داشته باشد، حتی اگر گل های زیبایی داشته باشد، برای پیشرفتش مجبور به تحمل چیزهایی است که با آن‌ها هم‌خوانی ندارد. این درخت برای رشدش مجبوراست که بوی...
10 تير، 1400    1
یه شب مامانم یه پیشنهاد ویژه داد. مامانم گفت به جای این‌که بریم خونه و پای تلویزیون بشینیم، شام رو برداریم و بریم توی یه پارک بخوریم. خیلی خوش گذشت. همین‌که رسیدیم، میلاد دوید سراغ وسیله‌ها و تا آخرم همون‌جا بازی می‌کرد...
10 تير، 1400    1
خونه‌ی دایی اکبر نشسته بودیم که مهدی باعجله وارد شد. خیلی ترسیده بود. دوید توی اتاقش، یه چیزی برداشت و با عجله به سمت در دوید. دایی بهش گفت: مهدی کجا داری می‌ری؟ مهدی گفت دوستم تصادف کرده، می‌خوام ببرمش بیمارستان. وقتی...
09 تير، 1400    0
این روزها، بابام داره کم‌کم وسایلشو جمع می‌کنه تا با چندتا از دوستاش راهی کربلا شه. خیلیا بهش می‌گن صبر کن و بعد از اربعین برو. توی این شلوغیا به این سفر نرو. آخه سفر اربعین با سفرهای دیگه خیلی فرق داره. دوسال پیش که...
09 تير، 1400    0
اون روز که رفته بودیم باغ عمو عباس، بابام و عموهام نشسته بودن کنار هم و معما حل می‌کردن. نوبت رسید به بابام. بابام گفت تنها چیزی که می‌شه باهاش همه‌چی رو به دست آورد. عموم خندید و گفت پول. بابام گفت نه. همه چی رو نمیشه...
09 تير، 1400    1
بعد از 4 ماه پس انداز و کلی کار خوب کردن برای مامان، بالاخره تونستم به آرزوم برسم. رفتیم با بابام یه کفش اسکیت خریدیم. دقیقاً همون چیزی بود که شبها توی خواب می‌دیدم. آخه سمانه و سارا هم داشتن. همیشه می‌اومدن تو مدرسه و...
09 تير، 1400    0
ایام امتحانات شده بود و کم‌کم بچه‌های کلاس داشتن اذیت می‌شدن. حجم زیاد امتحانات و تحقیق‌هایی که برای درس علوم داشتیم یه طرف، کاربرگ‌های ریاضی از طرف دیگه. فارسی هم هرچند شیرینه، ولی برای امتحان مشکلات خاص خودشو داره....

صفحه‌ها

آمار مطالب

مطالب ارسالی: 404