ولادت پیامبر-ص ارسال رصد

فرهادی حصاری محمدرضا

تصویر فرهادی حصاری محمدرضا

مطالب ارسالی

10 مرد، 1400    1
  «ماهی طلایی» توی یه رودخونه‌ی پر از آب، چند تا ماهی زندگی می‌کردن. توی اونا، یه ماهی بزرگی بود به نام طلایی. اون خیلی بی‌ادب بود. همیشه ماهی‌های کوچیک‌تر رو اذیت می‌کرد و باخنده می‌گفت:«اینو ببین چه...
10 مرد، 1400    1
توی یه جنگل سبز و زیبا، آهو کوچولویی بود که هر روز  با مامانش به شهربازی وسط جنگل می‌رفت. ولی وقتی به شهربازی می‌رسیدن، فقط روی صندلی می‌نشستُ از کنار مامانشم تکون نمی‌خورد. هرچه ‌قدر هم که مامانش بهش می‌گفت: «...
10 مرد، 1400    1
یه روزی توی جنگل سبزِ قصه‌ها، جایی که حیوون‌های خوشگل و زیادی داشت، حیوون‌های جنگل تصمیم گرفتن یه مسابقه تشکیل بدن تا بفهمن کدوم حیوون از بقیه‌شون قوی‌تره. قرار شد آخر ماه، همه‌ی حیوون‌ها دور هم جمع بشن و مسابقه بدن...
09 مرد، 1400    1
روزی روزگاری تووی یه جنگل خیلی بزرگ، حیوونای زیادی کنار هم زندگی می کردن. بین این حیوونا یه شیری هم زندگی می کرد که خیلی مغرور بودُ بقیه‌ی حیوونا رو هم اذیت می‌کرد.اون خودشُ سلطان جنگل می‌دونستُ به حیوونای دیگه می‌...
09 مرد، 1400    1
روزی روزگاری توی یه جنگل پردرخت و زیبا، حیوونا کنار همدیگه زندگی می‌کردن. بین این حیوونا، یه بچه‌فیل کپل بود که صبح تا شب توی جنگل راه می‌رفت و دنبال یه هم بازی برای خودش می‌گشت. یه روز از دور، صدای بچه‌شیرها رو دید. به...
05 مرد، 1400    1
بسمه تعالی به هر کسی می‌رسی        همیشه پیش از کلام با روی خوش با لبخند      بگو به آن کَس سلام سلام گل‌های زیبا و خوشبوی زندگی، سلام دختر گلم، پسر...
05 مرد، 1400    1
روزی روزگاری توی یه خونه‌ی کوچیکُ نقلی، دو تا داداش کوچولو بنام «نیما وسینا» به همراه مامانُ باباشون زندگی می‌کردن. نیما و سینا بچه‌های خیلی بازیگوشی بودنُ از هر فرصتی برای شلوغیُ بازی استفاده می‌کردن. یه روز که...
04 مرد، 1400    0
روزی روزگاری توی یه جنگل زیبا وُ قشنگ، دو تا بچه خرگوش با هم دیگه خیلی دوست بودن. اونا با همدیگه مدرسه می‌رفتن. توی درس‌هاشون به هم کمک می‌کردنُ همیشه با هم بازی می‌کردن. یکی از خرگوشا اسمش قهوه‌ای بودُ یکی هم دم پنبه...
03 مرد، 1400    1
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون، هیچ‌کس نبود. پسربچه‌‌ی قدونیم‌قد به نام‌های محسن، پارسا و حمید، هرروز باهم بازی می‌کردن. یه روز این بچه‌ها مشغول بازی بودن، که صدای عجیبی از داخل سطل زباله شنیدن. اون‌ها توپشون رو...
03 مرد، 1400    1
بسمه‌تعالی سلام سلام گلای من، سنبلای با صفای من حالتون چطوره؟ می‌بینم منتظرین که یه قصه دیگه براتون تعریف کنم، خب منم شما رو منتظر نمیذارم و قصه امشب رو براتون تعریف می کنم: روزی روزگاری توی یه روستای دور، توی...

صفحه‌ها

تمامی حقوق متعلق به اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه می باشد