فرهادی حصاری محمدرضا

تصویر فرهادی حصاری محمدرضا

مطالب ارسالی

15 شهر، 1400    1
زنگ کلاس خورد و همه بچه‌ها به سمت گوشه‌ای از حیاط مدرسه شروع به دویدن کردن. انگار سوت مسابقه دُو زده ‌شده بود؛ همه با سرعت و عجله درحالی‌که کیف‌هاشون توی دستشون بود، به‌جایی که زنگ قبل خانم معلم گفته بود رسیدن. هوا...
14 شهر، 1400    1
بسمه‌تعالی   سبد میوه‌ها   تازه زنگ کلاس خورده بود، حیوون‌های ریزه‌میزه باعجله به سمت کلاس اومدن و منتظر بودن تا خانم معلم خوش‌اخلاق و مهربونشون به کلاس بیاد. اون‌ها می‌خواستن ببینن که امروز خانم...
13 شهر، 1400    1
کتاب فارسی من روزی روزگاری در جنگل زیبا و سرسبز قصه ها، حیوون‌های ریزه میزه و مهربون توی کلاس کنار هم خیلی مرتب و منظم نشسته بودن. معلم مهربون بچه ها هنوز وارد کلاس نشده بود. بچه ها کم کم داشتن نگران می شدن. هر از...
11 شهر، 1400    1
بسمه‌تعالی همه بچه‌ها پشت پنجره کلاس جمع شده بودن و بیرون رو تماشا می‌کردن. به‌خاطر دم و بازدم بچه‌ها، بخار عجیبی روی شیشه پنجره جمع شده بود. بغض توی گلوی بعضی از اون‌ها بود. انگار آسمون به جای اون‌ها گریه می‌کرد و...
10 شهر، 1400    3
بسمه‌تعالی حیوونای کوچولوی جنگل مهربونی، یکی‌یکی وارد کلاس می شدن. درحالی‌که هر کدوم خیلی مرتب سرجاشون می نشستن و منتظر آمدن خانم معلم خوب و مهربونشون بودن، چیز عجیبی توجه اونها رو به خودش جلب کرد. همه خیره به تخته...
08 شهر، 1400    1
بسمه تعالی روزی روزگاری توی جنگل سبز و باصفای قصه‌ها، بعد از سه ماه تعطیلی و تفریح و گردش، دوباره فصل بازگشایی مدرسه رسیده بود. حیوون‌های کوچولو موچولوی جنگل، باذوق و شوق زیادی کیف و کفش‌های خودشون رو آماده کرده بودن...
03 شهر، 1400    1
 با زور خودش رو بین لباس‌های دیگِ جا داد و یه رخت‌آویز خالی پیدا کرد و خودش رو روی اون انداخت، حسابی دلش گرفته بود، با ناراحتی داشت به چند ماه پیش فکر می‌کرد که یه برچسب خوشگل گرون قیمت روش زده‌شده بود. پشت شیشه...
02 شهر، 1400    0
بسمه‌تعالی نیما عادت داشت کلی هزینه کنه و لباس‌های گرون قیمت بخره، هر بار کلی قرض‌وقوله می‌کرد و لباس می‌خرید. به قول خودش «لباسش باید مارک‌دار باشه». تا پولی دستش می‌اومد، توی یکی از لباس‌فروشی‌های بالای شهر پیداش...
01 شهر، 1400    1
بسمه‌تعالی یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود. توی یه شهر زیبا و قشنگ، سه تا دوست صمیمی بنام «نیما، سعید و وحید» لبه حوض مسجد نشسته بودن و با هم شوخی می‌کردن. گل می‌گفتن و گل می‌شنیدن. یهو متوجه شدن که...
31 مرد، 1400    0
بسمه تعالی یکی بود، یکی نبود. غیر ازخدای مهربون و باگذشت، هیچ کس نبود. توی یک شهر بزرگ و پر سر و صدا، پسربچه ای بنام «محسن»، با خانواده‌اش توی یک خانه زیبا و نقلی زندگی می کرد. یک روز محسن با اجازه بابا و مامانش به...

صفحه‌ها