شهادت امام حسن عسگری-ع آغاز امامت امام مهدی-عج ارسال رصد

نمیتوانم اورا نفربن نکنم

09:30 - 1400/07/20

سلام وعرض ادب خدمت شما کارشناسان محترم؛

من خانمی ۴۸ ساله هستم وبا پدر ومادرم و یه برادر و خواهر بزرگتر از خودم در روستا زندگی میکنم،

من به کارهای هنری و فرهنگ وآداب ورسوم روستاها علاقه زیادی دارم، یکی از فامیل نزدیک ما که بازنشسته یک اداره است تو این زمینه و احیای فرهنگ و آداب ورسوم ،سالهاست که فعالیت میکند، او ۵۷ سالشه و حدود ۳۰ سال پیس بایه دختر شهری ازدواج‌کرد واز روسنایمان به شهر همسرش رفت وهمان جا زندگی میکند که سه تا فرزند جوان هم‌دارد، ولی خودش به روستا خیلی می آمدو تحقیق در مورد فرهنگ و زبان مادری و آداب و رسوم و قصه های قدیمی روستا ها میکرد و از مردم میپرسید، من خیلی به کارهایی که او انجام‌میداد و کتابهایی که در این مورد مینوشت علاقه مند بودم و دنبال میکردم و خودم هم برای مجله اش که هر ماه چاپ‌میکرد مطلب نوشتم واو با خوشحالی با نام خودم چاپ کرد و همیشه ازم میخواست که باهاش همکاری کنم وبازم مطلب بفرستم.

برام شعرهایی که خودش سروده بود در مورد طبیعت و آداب و رسوم بود ودیگر مطالب پیامک میکرد. همسر و بچه هایش اصلا موافق فعالیتهای او دراین مسیر نبودند وسعی داشتن اورا منصرف کنن. به من اصرار میکرد که بیا تا بیشتر باهم تو این زمینه فعالیت کنیم تا کارمون پیشرفت کنه، ولی من که اون موقع ۴۲ ساله بودم قبول نمیکردم و میگفتم درس دارم و خانواده ام هم قبول نمیکند.

تا اینکه لحن پیام هایی که بهم میداد خیلی صمیمی شد و شعرهای احساسی وعاشقانه میفرستاد و من به روی خودم نمی آوردم ، مادرم میدانست که ما باهم ارتباط کاری داریم، خانواده ام همیشه برای شخصیت او احترام قائل بودند.

تا اینکه یه روز بهم پیامی داد که تنم لرزید، او گفته بود دوست داره باهم ازدواج کنیم وبچه هم داشته باشیم، من اصلا حرفهاش را جدی نگرفتم ولی اون اصرار داشت و میگفت میخاد بایکی ازدواج کنه که تو این مسیر باهاش همکاری کنه و چه کسی بهتر از تو، من به گفتم که این کار شدنی نیست تو همسر و سه تا فرزند جوان داری، او گفت اونها هرچی بخوان تو زندگی براشون فراهم‌کردم و میکنم.

خلاصه آنقدر پیام فرستاد و از دوست داشتن و این حرفها گفت که من کم کم قبول کردم و باورم شد که این‌کار را میخاد انجام بده ، با خودم‌گفتم بدم نیست اون قدرها که پیر نبست بهش علاقه مند هم شده بودم و از صحبتهاش لذت میبردم ، با خودم گفتم از همه چیز بهتر اینکه از فامیلمون است و بهش اعتماد صدرصد پیدا کردم و در این مورد به خانواده اهم فعلا چیزی نگفتم، او گفت برای اینکه با خصوصیات همدیگه بیشتر آشنا بشیم اگه ناراحت نمیشم ازم سوالاتی بپرسد، منم گفتم باشه بپرس، سوالاتی میپرسید که جواب دادن به اونها برایم خیلی سخت بود چون بیشتر از مسائل جنسی سوال میکرد و بعضی موقع ها هم پیامهایی میفرستاد که خیلی خصوصی بودو شاید زن وشوهرها چنین پیامهایی به هم‌بدن، ومن خیلی خجالت میکشیدم،  وقتی اعتراض میکردم میگفت هر خواسگاری چنین سوالاتی میپرسه، مثلا میگفت که برای من زیبایی اندام زن آینده ام خیلب مهمه و باید ازاین بابت خیالم راحت باشه و بهم میگفت در این باره براش بگم که من چطوری ام ، من تا حدودی براش میگفم، تا اینکه گقت یه روز همدیگر را قرار بزاریم تا از نزدیک ببینیم، من اولش قبول نمیکردم ولی اینقدر اصرار کرد و گفت‌که مگه ما بچه ایم که تو میترسی و مگه من قریبه ام‌که اعتماد نداری، بالاخره راضی شدم و رفتیم توی یه پارک ونشستیم، واو شروع کرد به حرف زدن در مورد خودش و زندگیش ، ووسوالاتی هم از من کرد و گفت اگه سوالات را میکنه و یا اگه خواسته ای داره فقط میخاد مطمئن بشه که من بچه دار میشم‌و مشکلی ندارم، گفت که ما ۹۰ درصد به تفاهم رسیدیم و او خواسته ای از من داره و خواهش کرد که من اون خواسته اش را برآورده کنم تا اون ۱۰ درصد هم کامل بشه، از من درخواستی کرد که به خودم لرزیدم و  گفتم این غیر ممکنه و نمیتونم ودرست نیست ، ولی اون آنقدر التماس و خواهش و اصرهر کرد که من احمق قبول کر م و تا حدودی انجام‌دادم، خواسته اون این بود که میگفت قبلا بهت گفتم‌که اندام زن آینده ام برای من مهمه و دوست دارم همونجوری که میخام باشه وازت خواهش میکنم که بهم نشون بدی تا ببینم و مطمئن بشم، من دختری بودم‌که همیشه چادر میپوشیدم و اون لحظه انگار عقلم را از دست داده بودم و احساسم برعقلم غلبه کرده بود و انگار هیپنوتیزم شده بودم و بزرگترین اشتباه زندگیم‌را کردم .

وقتی اومدم خونه به خودم اومدم و پیام لعنت و ونفریم براش فرستادم‌و گفتم تو از اول هم قصدت خیانت بود خدا ازت نگذره که سرم کلاه گذاشتی، ولی اون میگفت که دارم اشتباه میکنم   و اون قصدش ازدواجه و باید از این بابت مطمئن میشد ومیگفت چرا من این مسئله پیش پا افتاده را اینقد بزرگش میکنم، داشتم دیوونه میشدم که من چرا اعتماد کردم چرا اینکار را کردن کارم فقط گریه بود و خودم را سرزنش کردن و گوشیم را هم خاموش کردم و کارم شد نفرین و آه و ناله کردن و خود خوری کردن وبه کسی هم چیزی نگفتم .

اون چند بار به خونمون زنگ زد که حال من را بپرسه به مادرن گفته بود من از دست اون به خاطر بعضی مطالبی که برام میفرسته ناراحت شدم و سوالاتی ازم کرده که من ناراحت شدم و میخاد بدونه چرا من گوشیم را خاموش کردم چراوباهاش صحبت نمیکنم تا ناراحتی از بین بره، مادرم به من میگفت که زنگ زده ومن میگفتم که بگو حالش خرابه ، چند بارهم در خونمون اومدگفتم بگین خونه نیست واون گفته بود که به من بگن که اگه بدی ویا خوبی ازش دیدم حلالش کنم و خداحافظی کرد و رفت،

چند هفته ای گذشت ومن با خودم میگفتم حتما برمیگرده ، ما این همه باهم حرف زدیم اصلا وجدانش قبول نمیکنه که اون همه سوال خصوصی ازمن کرد و آخرش هم اون اتفاق وتا اون مرحله باهن رفتیم بزاره بره و میگفتم حتما برمیگرده و منتظرش بودم،

تا اینکه بعد چهار ماه شنیدم رفته با یه دختر هم سن دخترش ازدواج کرده و زنش هم حامله است، دنیا رو سرم خراب شد، باورم نمیشد اینطور راحت بدون عذاب وجدان رفته بایکی دیگه ازدواج‌کرده،

الان که ۴دسال از آم ماجرا میگذره خدا شاهد زندگی همش زجر کشیدن و گریه کردن بوده و سرزنش کر ن خودم و نفرین و لعنت کردن اون، من مخاطب گوشیم را فقط دو نفر گذاشتم فقط شماره این آقا و شماره زن اولش را ذخیره کردم چون میدونم پروفایل و وضعیت من را نگاه میکنن ، نمیتونم شمارشون را حذف کنم  به خاطر اینکه دائم کارم شده پروفایل گذاشتم از نامردی بعضیها، خیانت بعضیها، از هوا و هوس بعضیها ،  و حساب و کتاب و نفرین کردن و از اینجور حرفها پروفایل و وضعیت میزارم و میدونم که اونها هم شماره من را دارن و نگاه میکنن  اینجوری کمی آروم میشم مخام با اینکارو خواندن پروفایل من بدونه که چه کاری بامن کرد و چقدر نامرد و پست فطرت بود.

من دائم میرم تو صفحه مجازی اونها تا ببینم کی آنلاین میشن، همش فکر میکنم که اون الان داره با زن هاش میگه میخنده و شوخی میکنه ولذت میبره بدون هیچ عذاب وجدانی و آتیش میگیرم ، البته شنیدم که زن اولش هم خیلی  جر وبحث باهاش کرد ه به خاطر ازدواج دومش،

نمیدونم باید چکار کنم گذشته ام آزارم نده اصلا نمیتوتم فراموش کنم خیانتی که اون به من کرد ،کارم شب وروز و سرنماز نفرین کردن اوست از خدا میخام که به بدترین دردها دچار بشه .نمیتونم کینه ای که از ان ت  دلم است را فراموش کنم.

لطفا من را راهنمایی کنید.

-----------------------
کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: https://btid.org/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال کنيد: https://btid.org/fa/node/add/forum  
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين در مرور زمان نظراتشان جهت نمايش، ديگر منتظر تاييد مسئولين انجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: https://btid.org/fa/user/register

http://btid.org/node/185940

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر به تو از دور سلام

سلام مجدد بر شما دوست عزیز

عزیزم؛ من چند سال پیش مشکلی برام پیش آمده بود و از نمک نشناسی و حد نشناسی بزرگی بسیار آزرده بودم. بشدت حالم بد بود. و اون موقع تازه برای اولین بار فهمیدم کینه توزی چجوریه و یعنی چی!!!!
و وقتی پی مشاوره آنلاین و نجات می گشتم، با این سایت آشنا شدم. نظر کارشناس محترم هم همین بود که حالم خوب نیست و باید ببخشم. در همان دوران هم کتاب شفای زندگی و چند تا کتاب دیگه رو به پیشنهاد یکی از دوستانم خریدم که اتفاقا اون هم مجرده و حدودا همسن شماست. امیدوارم همه خوبیها برای هم ایشون و هم شما باشه.

یه حس غریبی دارم که انگار برای دوستی که سالهاست میشناسم، این اتفاق افتاده!
دوست دارم بدونی از صمیم قلب از خدا میخوام که به دلتون آرامش بده!

براتون چکیده ای از کتاب شفای زندگی اثر لوییز هی رو مینویسم. امیدوارم براتون مفید باشه. 

لوییز هی میگه : روزانه با خودتون بگید: تو را عفو میکنم آنگونه که من می خواستم نبودی؛ تو را می بخشم و آزاد میکنم.(این تاکید ما رو آزاد میکنه).

_ به چشمان خود خیره شو و بگو: من تو را دقیقا همانطور که هستی دوست دارم و می پذیرم.

_ با خودتون مرتب تکرار کنید من مشتاقم که عوض شوم.(حداقل 10 بار بگید: من مشتاقم که هرگونه مقاومت را در برابر تغییر کنار بگذارم).

_ غبطه خوردن به خیر و خوشی دیگران، سدی در برابر رشد و دگرگونی خواهد بود.

_ آنچه به گذشته مربوط است؛ گذشته و تمام شده است. اکنون زمان آنست که با خود چنان رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند.

_ سرزنش خود، تنها شما را وحشت زده می کند، آن وقت جایی نخواهید داشت که به آن پناه ببرید.

_ تکرار کنید: من مشتاقم که نیاز به روابط ناآسوده را رها کنم. من مشتاقم که نیاز به مورد انتقاد قرار گرفتن را رها کنم. من مشتاقم که فلانی را ببخشم. 

_ در حالت آسوده و راحت با خود بگویید:
من مشتاقم که رها شوم.
من رها می کنم.
من هر فشاری را رها میکنم.
من هر ترسی را رها میکنم.
من هر خشمی را رها میکنم.
من هر احساس گناهی را رها میکنم.
من هر غم و اندوهی را رها میکنم.
من رها میکنم و در آرامشم.
من با خودم و با فرایند زندگی در آرامشم.
من ایمن هستم.
(این تمرین را 2_3 بار در روز انجام دهید)

دوست عزیز؛ اگر چنانچه براتون قابل استفاده است؛ تمرین بخشایش و تجسم و ... هم هست. میتونم براتون بنویسم.
من خودم یکمدت انجام دادم و حالم خوب شد. صدای خودم رو ضبط کرده بودم و در حال آشپزی، خیاطی و ... همراه با صدای خودم تکرار میکردم. تاثیرش چشم گیر بود.
در کنارش شکر گزاری و قرائت روزانه قرآن هم بسیار کمک کننده است.
امیدوارم که براتون مفید باشه و دوباره به روال عادی زندگی برگردید.
براتون یک بغل آرامش آرزو میکنم.

یاعلی

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

سلام دوست خوب

متشکرم از ابرازهمدری و راهنمایی و لطف شما دوست گرامی.

ان شاءالله که موفق و سلامت باشید.

التماس دعا.

تصویر به تو از دور سلام

سلام مجدد؛ دوست عزیز 

خیلی محتاجم به دعای شما... این شعر زیبا تقدیم به شما که اهل ادبی...

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!

يا زميني را که، دلش از سردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبريز شد
و نفسي از سر اميد کشيد
و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!

دوست من، غصه چرا؟
تو مرا داري و من هر شب و روز،
آرزويم، همه خوشبختي توست
دوست من! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کار آنهايي نيست، که خدا را دارند….

غم و اندوه ، اگر هم روزي،
مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا،
چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود،
که خدا هست، خدا هست!

او هماني است که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم ميداد…

او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد، همه زندگي ام، غرق شادي باشد…

دوست من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
معني خوشبختي، بودن اندوه است…!
اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچيين

ولي از ياد مبر:
پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند
که خدا هست، خدا هست!
و چرا غصه؟! چرا؟

 

یاعلی...

تصویر روئین تن مهدی

سلام و عرض ادب خدمت شما کاربر گرامی!

هر کسی قضیه شما و امثال شما رو می خونه، شرایط شما رو درک می کنه و بیش از پیش زمانه رو خواهد شناخت و بیش از پیش اهل احتیاط خواهد بود.

فکر نکنید تنهایید، قطعا به شما ظلم شده و با داستان شما "همه" با شما همدلی می کنند.  تشریح این ماجرا ، تا حدودی شما رو تخلیه می کنه اما چند نکته عرض می شود و امید هست که مفید واقع بشه!
بدون تعارف باید گفت خود شما خالی از اشکال نبودید. درسته که با یه هوس باز مواجه شده بودید اما شما با جسارت و اقتدار زنانه ای که می تونستید در مقابل نامحرم داشته باشید، این امکان رو داشت که این سیر تدریحی رو در نطفه خفه کنید.

مساله ای که شما رو به این مرحله رسونده، ضعف در قدرت "نه گفتن" بوده. وقتی در اولین پله ای که یک نامحرم برا شما پیامهای دوستانه و عاشقانه می فرسته، باید بسیار بد بین باشید. و این حکم شرعی بسیار می تونست به شما کمک کنه. (حکم شرعی: کسی که حتی قصد ازدواج داره، قبل از عقد هم حق نداره پیامکای عاشقانه بفرسته تا نکنه موجب وابستگی بشه و ازدواج هم محقق نشه) بخصوص اینکه در مقابل هر ناهنجاری از طرف مرد، دست به توجیه زدید!

اشکال دیگر شما بعد از اشکال اول این بود که بعد از خیانت، عقب نشینی کردید و منتظر طرف موندید و حال آنکه باید به طور طلبکارانه مراحل ازدواج رسمی رو تدارک می دیدید و همین روند رو شرط می کردید برای گذشت شما از اون مرد. با ازدواج هم خودتون سروسامون پیدا می کردید و هم اینکه عذاب وجدانتون کاسته و بلکه فراموش می شد. شاید بهتر بود در همون برهه چند هفته ای، با کسی مشورت می کردید. البته این مطلب در صورتی است که واقعا به شما تجاوز شده باشه (نه فقط لذت دیداری و لمسی)!

اما بهرحال گذشته ها گذشته و شما مجبورید به انتخاب بین دو گزینه!

1- در گذشته بمانید و دائم در این افکار و افسوس بسوزید و بسازید

2- گذشته رو بپذیرید و از اون عبور کنید و به آینده فکر کنید

قطعا گزینه دوم مطلوب شماست، چرا که شما رو به شیرینی زندگی نزدیکتر می کنه!

اما برای اینکه گذشته رو فراموش کنید و به راحتی از اون عبور کنید لازمه چند تکنیک رو اجرا کنید

1- هر بار که اون مرد رو تصور می کنید، شما رو به یاد این قضیه می ندازه و این سرگذشت به طور زنجیر وار بارها و بارها براتون تکرار میشه، که باعث میشه افسوس شما غذای هر روز شما باشه. شما وقتی می خواهید طرف رو نفرین کنید لازم هست که تصورش بکنید و تصور شما همان و کشیده شدن اون سرگذشت در ذهن شما هم همان!
در اینکه اون مرتیکه خیانت کرده، شکی نیست. اما دست از نفرین بردارید تا به سمت جلو حرکت کنید و در گذشته توقف نکنید. (بازم توجیه نکنید که این نفرین باعث تخلیه شما میشه، چون بالاخره تبعات منفی خود رو خواهد داشت).

2- از این سرگذشت تلخ می تونید یک وجه مثبت برداشت کنید واین نکته قیمتی رو به کار ببرید. اون نکته مثبت "کسب تجربه" است. این تجربه رو خیلیها ندارند و از این بابت شما از اونها جلویید. تجربه اینکه فرایند ازدواج باید چگونه باشه. روابط و معاشرت دو زن و مرد نامحرم باید چگونه باشه. تجربه شناخت روزگار و از این موارد.
البته تجربه به این حد نباید باشه که به زمین و زمان بدبین باشید و همه مردها رو با یک چشم ببینید. این، تجربه نیست. این مارگزیدگی است. شما باید در اینده ازدواج کنید اون هم با یک مرد خوب و صمیمی و با محبتی که شما رو به خوشبختی برسونه. دل چرکینی شما از کلیه مردها، شما رو به این خوشبختی نخواهد رساند.

3-  قطعا خداوند این شخص متجاوز رو به جزاش می رسونه، لذا مطمئن باشید فرار نخواهد کرد. اما قرار نیست که زندگی خودتون رو تلخ و تلخ تر کنید. با این ترفند می تونید این تنش ذهنی رو کم کنید. شما با کم کردن میزان تنفر، به تدریج اون شخص رو می تونید فراموش می کنید. شما با تصور مرتبه بالاتری از خیانت می تونید این خیانت رو در درجه کمتری بدونید. دقت کنید قصدم این نیست که خیانت این مرد رو تطهیر کنم، بلکه می خوام شما از این مخصمه نجات پیدا کنید. با خودتون بگید "این مرد از من سرقت نکرد" "این مرد مرا با تهدید مجبور به این کار نکرد" "این مرد حلق اویزم نکرد" و ... و حال آنکه مواردی از خیانت هست که همه اینها رو داره

4- هر چند دیره اما ازدواج کنید . ازدواج با کیس مناسب، فضای جدیدی برای شما فراهم خواهد کرد که می تونید با درگیریهای ذهنی جدیدی که پیش میاره، به مرور می تونید گذشته رو فراموش کنید. مشغله های ذهنی، فاصله شما رو از گذشته بیش از گذر زمان دورتر می کنه

5- اهل فعالیتی باشید که ذهن شما رو مشغول می کنه و از این فعالیت احساس ارزشمندی می کنید. اهل گردش باشید

6- به دور دستها نگاه و فکر کنید. این خیلی خوبه که در روستا هستید. روستا برای این جور تفکرات خیلی خوبه. چشم انداز وسیعی داره. گوشه ای بشینید و روی آینده متمرکز بشید. گستره هستی رو ببییند. اگر بزرگ فکر کنید، این مسائلی که گذشته کوچیک خواهد شد . و خواهید دید که گذشته ها ارزش فکر کردن نداره.

7- ارتباطتون رو با خدا به عنوان مهربونترین مهربونها،و بزرگترین بزرگترینها نزدکتر کنید. و معنویت رو جایگزین این افکار قهقهرایی کنید.

زندگی زیباست، با تمام تلخی هاش

موفق باشید

 

تصویر به تو از دور سلام

سلام و عرض ادب

بسیار عالی، مشاوره آرام و امیدوار کننده ای دادید. استفاده کردم.

اگر زحمتی نیست، خواستم خواهش کنم کارشناسان در رابطه با "مهارت نه گفتن" در صفحاتشون بیشتر مطلب بگذارند.
البته مطالب سایت رو خواندم. 
راستش من خودم در این بخش خیلی مشکل دارم. احتمالا مشکل خیلی خانمهای دیگه هم هست.
حدودا یکماه پیش سوالی در همین رابطه پرسیدم. منتها چون داشتم مطالب سایت را می خواندم، همانجا سؤال رو نوشتم. متاسفانه حواسم به تاریخ مطلب نبود که برای چند سال پیش بوده. بهرحال پاسخی نگرفتم.
ممنون میشم چنانچه وقتش رو دارید، در این رابطه راهنمایی بفرمایید.
جهت اطلاع سؤالم رو در این صفحه نوشتم:
https://btid.org/fa/photogallery/138671

سپاسگزارم.

تصویر روئین تن مهدی

علیکم سلام

درخواست شما رو به مشاور مورد نظر انتقال دادم .

موفق باشید

تصویر به تو از دور سلام

سلام بر شما بزرگوار

داستان شما را خواندم؛ حقیقتش رو بخواهید خیلی عصبی شدم. اینقدر که دستهام از فرط عصبانیت میلرزه. نمی دانم بگم از شما بعنوان یک خانمی که بهرحال ایام هیجانات رو باید رد کرده باشه؛ یا از آن آقا که ... !!!!!!!!!!!!!
اصلا هیچی نمیتونم بگم؛ فقط با خواندن داستانتون بر زبانم آمد:
سگی را خون دل دادم که با من آشنا گردد
ندانستم که سگ چون خون خورد، خونخوار می گردد
 
مَثَلی در ادبیات عرب هست که میگه: " انَّ البغاث فی ارضنا یستَنسر" یعنی پرنده ضعیف در سرزمین ما کرکس می شود!
یه آقایی که اینقدر ضعیفه، هیچگونه کنترلی روی هوای نفس خودش نداره؛ با وجود زن و سه فرزند و مثلا فرهنگ شناس!!!!!!!! ما زنها دیگه چقدر ضعیفیم که وقتی به ما که میرسه هوا برش میداره، کرکس میشه!

خانم؛ عزیزم! چگونه میتونی استاتوس این آدم رو دنبال کنی؟!
عذرخواهی میکنم.
فکر کنم ادامه ندم بهتر باشه!

کتاب معجزه شکرگزاری راندا برن رو لطفا بخون!

ان شاء الله خدا به دلت آرامش بده. برات دعا میکنم.

یاعلی

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

باراهنمایی شما بزرگوار من بدتر داغون شدم من میدونم اشتباه کردم الان راهی برای رهایی از گذشته میخام.

من دیگه بعد از آن ماجرا هیچ ارتباطی با این آقا نداشتم، استاتوس این آقا راهم به هیچ وجه دنبال نمیکنم، 

من میگم من خودم فقط پروفایل میزارم و یام نفرین در قسمت درباره گوشیم و به جای نام کاربریم هم حدیث یا آیه در مورد حساب وکتاب و شکایت به خدا و از اینجور چیزها میزارم.

اون نه پروفایل میزاره نه وضعیت، منم کاری به این چیزهاش ندارم، ولی میدونم پروفایلم را میبینه  چون شماره ام زن اولش داره ، چون بازن اولش باهم توی یه گروه هستیم و منو میشناسه و پروفایلم را هم نگاه میکنه ، و اون موقع که من و شوهرش پیام میدادیم در جریان بود و یکی دوبار به من تذکر داد.

حالا من از شما میخاستم که یه راهنمایی بکنین که  حالا از این وضع خارج بشم نه اینکه اشتباهم را به رخم بکشید. من با راهنمایی شما احساس مردن بهم دست داد و خود کشی که اون موقع تصمیم داشتم انجام بدم ولی به خاطر آبروی خانوادم نکردم، ولی الان با خواندن جواب شما احساس میکنم تنها راهم خلاصیم از این وضع فقط مردنه، من که صد بار خودم را لعنت کردم به خاطر اشتباهم دیگه فکر کنم درست نبود شما هم این اشتباهم را اینجور با طعنه به رخم میکشیدید.

من میگم دائم‌دارم نفرین و ناله میکنم و خودم بیشتر با این زندگی و آه و نفرین‌کردن دارم زجر میکشم، خدا شاهده اینها دارم با گریه مینویسم برای اون کارشناسی  محترمی که اونجور  جواب من را داده.

من اون موقع هم پیش مشاور رفتم و او تا حدودی آرومم‌کرد و گفت تو شرع مقدس هم دونفر که قصد ازدواج دارن و مطمئن هستند که با هم ازدواج میکنن ، شرع اجازه داده تا زن تا حدودی زیباییهای خودش را نشون خواستگار بده و لباس نازک بپوشه تا خواستگارش اونو ببینه.

شما واقعا نا امیدم کردین از نجاتم از این شرایط سخت و عذاب آور.

 

 

تصویر به تو از دور سلام

سلام بر شما خواهر عزیز من

داستان شما جوری بود که این برداشت برای من ایجاد شد که خواستید سربسته بنویسید بهتون تجاوز شده!

از طرفی دوست عزیز من در دلم شما رو قضاوت نکردم. این اطمینان را هم به شما میدم که اگه ناخواسته قضاوتی از طرف من صورت گرفته؛ هیچگونه ارزشی نداره. چون همیشه باورم این هست که معلوم نیست اگر من در جایگاه دیگری بودم، چگونه برخورد میکردم. وقتی یوسف که پیغمبر معصوم خداست میگه من خودم را مبرا از گناه نمیدانم و تبرئه نمى‌كنم، نفس اماره همیشه به بدى امر مى‌كنه، مگر اینکه خدا رحم كند به بنده اش. (لا ابرئ نفسی انّ النفس لأماره بسوء الا ما رحم ربی) من کی ام که خودم رو در جایگاه برتر و مبرا از گناه ببینم. 

نمی دونم چگونه حالم رو برای شما توصیف کنم؛ ولی وقتی حس کردم چه بی شرمانه با روح و روان یک زن؛ فقط با این تقصیر که اعتماد کرده بازی شده؛ اون هم نه از طرف مردی که جوان هست و مجرد و مشکل مالی برای ازدواج داره؛ بلکه از طرف مردی که نه محدودیت داره نه معذوریت؛ باور کنید بدجوری سوختم. باور کنید دلم برای خودمون سوخت. برای همه اون خانمهایی که از اعتمادشون سوء استفاده شده و میشه و خواهد شد. دلم سوخت بابت اینکه چرا تا میای یکرنگ بشی، یکی سریع پیدا میشه یک جعبه آبرنگ دستش بگیره رنگت کنه؟! 

اینکه گفتم شما چجور استاتوس ایشون رو چک می کنید؛ ناظر به این مطلب بود که فرمودید: "من دائم میرم تو صفحه مجازی اونها تا ببینم کی آنلاین میشن و همش فکر میکنم که اون الان داره با زن هاش میگه میخنده و شوخی میکنه ولذت میبره ...". 
این رو که گفتید نشون می داد که چقدر حالتون بد هست و به بدتر شدنش دامن میزنید. لذا گفتم چجور میتونید؟ و بعد گفتم کتاب معجزه شکرگزاری راندابرن را بخوانید که بتونید از گذشته فارغ بشید.

خلاصه دوست عزیز؛ قصد من رنجوندن شما نبود. اگرچه فرقی هم نمیکنه قصد من بوده یا نبوده! فعلا که شما رنجیدید و بدبخت اون بنده ای که مردم از دست و زبانش در رنج باشند! 
نمی دانم تاثیری داره بگم یا نه؛ ولی باور کنید الان حال من کمتر از حال شما نیست. بخدای محمد دیشب تا صبح حالم از خودم بد شد. احساس خفگی میکردم. چون خودم هم بعد از خوندن پستم، حس کردم برداشت شما چنین چیزی باشه. و اون پست چکیده مطالب شفای زندگی رو براتون همون شب نوشتم. و صبح فقط ارسالش کردم. اگر اینجا ادیت داشت و یا میشد حذف کرد، مطمئن باش پاکش میکردم. این رو برای اینکه نگفتم که کارمو توجیه کنم؛ نه. خواستم فقط بگم گاهی برداشت خواننده غیر از نیت نویسنده است. 

و مطلب بعد این هست که : خواندن مطلب یک ناشناس بدبخت در مجازی که نفهمیده چی داره می نویسه؛ اینقدر ارزش داره که از رحمت خدا به اون بزرگی ناامید بشی؟!

من کارشناس نیستم. اگه دقت کنید پروفایل کاربر ویژه برام گذاشتند که از دو بخشه. بخش اصلیش کاربره و خواستند که پیامهای من با کارشناسها اشتباه گرفته نشه!

و در آخر این دعا رو که خودم خیلی دوست دارم بهتون تقدیم میکنم:
إِلَهِی
کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ أَنَا أَنَا وَ کَیْفَ أَقْطَعُ رَجَائِی مِنْکَ وَ أَنْتَ
أَنْتَ
خدایا چگونه تو را بخوانم درحالی که من، من هستم
(با این همه گناه و معصیت)
و چگونه از رحمت تو نومید شوم درحالی که تو، تو هستی
(با آن همه لطف و مرحمت)

مثلی هست میگه یک آدم نادون یه سنگ میندازه ته چاه صدتا عاقل درنمیاره؛ حکایت منه!

ممنونم ازتون که پیامی دادید که بهتر بفهمم چکاره ام!!!! حد خودم رو بدونم. و ببینم حسابم با خودم چند چنده!

حرفی برام نمونده. فقط میتونم عاجزانه بگم ببخشید. همین!

التماس دعا دارم. یاعلی

تمامی حقوق متعلق به اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه می باشد