قصه شب| « انتخاب یه مبصر خوب برای کلاس»

09:13 - 1403/03/09

قصه شب| « انتخاب یه مبصر خوب برای کلاس»؛ ماجرای داستان مربوط به کلاسی است که با رخ دادن حادثه‌ای برای نماینده آن، دانش آموزان کلاس با هماهنگی ناظم مدرسه در پی انتخاب فردی هستند تا بتواند نماینده و مبصر آن ها شود.

به نام خدای فرشته‌های کوچولو | قصه ی انتخاب یه مبصر خوب برای کلاس

سلام به شما دوستای مهربونم، شب همه‌تون بخیر.

بازم شب با چادر مشکیِ پرستاره‌اش از راه‌ رسیده و وقت شنیدن یه قصه جدید شده، پس ازتون دعوت می‌کنم با من همراه بشین تا قصه رو بشنویم:

زنگ مدرسه تازه خورده بود، چند دقیقه از رفتن بچه‌های کلاس به حیاط می‌گذشت که محدثه نفس‌زنون وارد کلاس شد. تموم صورتش پر از دونه‌های ریز و درشت عرق شده بود که از روی پیشونیش قِل می‌خوردن و روی زمین می‌چکیدن.

مینا که معمولا دیرتر از همه از کلاس بیرون می‌اومد، با تعجب به محدثه نگاهی انداخت، ولی قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه محدثه بهش گفت: مهشید! مهشید!

مینا با ترس گفت: مهشید چی شده؟!

محدثه: مهشید داشت باعجله از پله‌ها پایین می‌ومد که پاش سُر خورد و روی زمین افتاد، فکر کنم پاش شکسته، خانوم ناظم ازم خواست تا کیف مهشید رو به اتاقش ببرم.

مینا که از شنیدن خبر حسابی تعجب کرده بود، خیلی سریع به ‌طرف حیاط مدرسه رفت، مهشید روی صندلی نشسته بود و ناله می‌کرد، همه منتظر اومدن آمبولانس بودن.

چند دقیقه که گذشت، آمبولانسی سفیدرنگ، آژیرکشون وارد مدرسه شد، دو تا آقا که لباسای سفیدی تنشون بود با یه برانکارد و یه کیف قرمزرنگ وارد شدن.

اونا بعد از صحبت با خانوم میرزایی و مهشید قرار شد اونو به بیمارستان ببرن.

اون‌روز با اومدن آمبولانس و بردن مهشید تموم شد.

صبح روز بعد همه بچه‌ها توی کلاس نشسته بودن و با هم در مورد اتفاق روز قبل صحبت می‌کردن، اما با وارد شدن خانوم میرزایی همه سلام‌ کردن و ساکت شدن.

خانوم ناظم هم بعد از سلام ‌کردن، از همه بچه‌ها خواست تا سر جای خودشون بشینن، بعد بهشون گفت: دخترای گلم! متأسفانه مهشید پاش شکسته و تا مدتی نمی‌تونه به مدرسه بیاد، اون مبصر و نماینده کلاستون بود، همه کارهای کلاستون رو انجام می‌داد، حالا قراره از بین شما دخترای خوشگلم یه نفر رو انتخاب کنم تا مثل مهشید کارهای کلاس، ساکت کردن بچه‌ها و مرتب ‌کردن میزها رو انجام بده تا کلاستون بی‌نظم و نامرتب نباشه.

حالا با این اتفاق شما باید یه نفر رو از بین خودتون به من معرفی کنین تا بتونه کارها رو انجام بده، البته باید کسی باشه که مثل مهشید پرتلاش و منظم، درس‌خون، خوش‌قول و با‌ادب باشه، اون باید همه بچه‌ها رو دوست داشته باشه، ضمنا از کسی هم نترسه، راستی! اون نباید از غرغر بچه‌ها خسته بشه.

ناظم مدرسه این حرف رو زد و از کلاس بیرون رفت.

با رفتن ناظم، همه بچه‌ها به همدیگه نگاهی انداختن، هر کسی حرفی میزد.

چند تا از بچه‌ها دوست داشتن ملیکا انتخاب بشه، چون اون درسش خیلی خوب بود، ولی ملیکا آدم منظم و خوش‌قولی نبود، اون همیشه دیر به کلاس می‌اومد، مارال هم گزینه خوبی بود، آخه یه بار قهرمان شده بود، ولی اون نمی‌تونست خوب حرف بزنه، چون لکنت‌ زبون داشت.

خلاصه هر کسی حرفی میزد تا اینکه چند نفر از بچه‌های کلاس به توافق رسیدن تا فاطمه رو انتخاب کنن، آخه اون خیلی دختر خوبی بود، هم ‌درسش خوب بود، هم اینکه شجاعِ و خوش‌قول بود، از همه مهمتر این بود که همه بچه‌ها اونو دوست داشتن، علاوه بر اینا فاطمه دوست صمیمی مهشید هم بود.

با گفتن این حرفا دوباره صدای پچ‌پچ و همهمه توی کلاس پیچید، بعد از چند لحظه یکی از بچه‌ها با خوشحالی به بقیه گفت: من موافق فاطمه‌ام، نظر شما چیه؟ هر کسی میگه فاطمه نماینده و مبصر کلاسمون بشه، دستشو بالا بیاره.

بیشتر بچه‌های کلاس دستشون رو بالا آوردن و اونو انتخاب کردن.

بله گلای من! به ‌این‌ ترتیب با انتخاب بچه‌ها فاطمه انتخاب شد، بعد از اینکه ناظم مدرسه با نظرشون موافقت کرد، فاطمه به‌ جای مهشید نماینده کلاسشون شد.

بچه‌های مهربون و باهوش من! هر کدوم از ما توی زندگی انتخاب‌های مختلفی داریم، گاهی بین اینکه چه لباس یا چه میوه‌ای رو بخریم باید انتخاب کنیم، یا اینکه با کی دوست بشیم، یا به کدوم مدرسه و کلاس بریم، ولی در همه این موارد باید حواسمون باشه که ما باید با دقت زیاد چیزی که دوست داریم رو انتخاب کنیم.

امیدوارم با تعریف این قصه تونسته باشم لحظات خوبی رو بهتون هدیه کنم و چیزایی خوبی ازش یاد گرفته باشین.

تا یه شب دیگه خداحافظ و نگهدارتون.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
9 + 4 =
*****