قصه شب آموزنده و جذاب کودکانه دم میمون

13:20 - 1400/07/22

قصه شب برای کودکان دبستانی، قصه شب کودک و نوجوان،  قصه شب کودکان جدید، قصه شب کودکانه قدیمی، قصه شب آموزنده، قصه کودکانه ۴سال، قصه کودکانه

بسم الله الرحمن الرحیم

یه روز زیبای پاییزی، زبل به مامانش نگاهی کرد و گفت: مامان جون من دیگه دوست ندارم مدرسه برم .از مدرسه خوشم نمیاد.چند وقتی بود که اصلاً زبل حواسش به درساش نبود و نمره هاش هم کمتر و کمتر میشد. دیگه از اون نمره های عالی و شادی و نشاط های قبلی خبری نبود.  قبلاً که از مدرسه می‌اومد، تا تکالیفش رو انجام نمی داد اصلاً سراغ بازی نمی رفت. ولی الآن چند وقتی بود تا از مدرسه می رسید، کیفش رو یه گوشه ای می انداخت، موبایش رو بر می داشت و بازی می کرد.
زبل دیگه حوصله کتاب و دفتر و درس رو نداشت. همش دوست داشت بازی کنه.
مامانش هرچی به اون می گفت پسرم دَرسِت رو خوندی؟! جواب میداد: دیگه از درس خوندن خسته شدم. هرچه اصرارهای مامان بیشتر میشد تلاش و کوشش زبل کمتر میشد. دیگه زبل حوصله درس خوندن نداشت.
یه روز همین که از مدرسه اومد، بدون توجه به دور و برش، سریع موبایلش رو برداشت. روی مبل خونه شون نشست و شروع کرد بازی کردن.
با  شنیدن صدایی سرش رو بالا آورد. بابای زبل اون روز زودتر به خونه اومده بود. بابایی بدون این که زبل متوجه بشه کنارش نشست.  دستش رو روی شونه ی زبل قرار داد. ولی زبل چون غرق در بازی بود اصلاً متوجه نشد.
زبل که حسابی از دیدن باباش تعجب کرده بود، اون رو بغل کرد و باباش رو بوسید.
بابایی به زبل نگاهی کرد و گفت: پسرم مشکلی پیش اومده؟! چرا مثل قبل درسات رو نمی خونی؟!
امروز خانم معلم به من زنگ زد و گفت: تو دیگه مثل قبل توی کلاس فعالیت نمی کنی؟! پسرم اتفاقی افتاده؟!
(زبل که از حرف های باباش جا خورده بود، سرش رو پایین انداخت و آروم به باباش گفت): نه بابایی! مشکل خاصی نیست!
فقط...فقط یه چیزی هست که....
اون ساکت شد و آروم از کنار باباش بلند شد و به سمت اتاق خودش رفت.
خورشید خانم کم کم از پشت کوه نزدیک جنگل داشت بالا میومد. هوا داشت روشن میشد و وقت اون بود تا حیوون های جنگل از خواب بیدار بشن.
مامان زبل که مثل همه مامان های خوب دیگه زود از خواب بیدار شده بود، به سمت اتاق زبل اومد و آروم اون رو صدا زد: «زبل پسرم پاشو از خواب ! باید صورتت رو بشوری  و صبحونه بخوری! مدرسه ات دیر میشه ها!»
اما زبل با صدای آرومی گفت: مامانی حال ندارم بلند شم، خیلی سَرَم درد می‌کنه. نمی تونم مدرسه برم. بعد پتو رو روی سرش کشید و خوابید.
مامانی که نگران شده بود به طرف زبل اومد و از اون علت این کارش رو پرسید، اون از حرف هایی که از زبل می شنید تعجب کرده بود. زبل رو به مامانش کرد و گفت: مامانی راستش دیروز که بابایی از من علت نمره های کمم رو پرسید، خجالت کشیدم بهش بگم. من از مدرسه رفتن می ترسم. دوستام من رو مسخره می کنن. اون ها همش دم درازم رو مسخره می‌کنن.
مامانی وقتی این رو شنید، از کنار زبل بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.
حدود یک ساعتی گذشت. خورشید همه جا رو کاملاً روشن کرده بود. مامانی زبل رو بیدار کرد و از اون خواست تا بیاد و صبحونه اش رو بخوره. زبل که دید حرفی از مدرسه رفتن نیست، از جاش بلند شد.
مامانی از زبل پرسید: پسرم تا حالا به این فکر نکردی که چرا خدا به ما میمون ها این دم دراز رو داده!
زبل گفت: نه مامان! آخه این دم به چه درد ما می‌خوره؟!
مامانی رو به زبل کرد و گفت: پسرم خدا هیچ چیزی رو الکی نیافریده! اگه به ما میمون ها دمِ دراز داده، به خاطر اینه که بتونیم به راحتی از روی شاخه های یه درخت روی شاخه های درخت دیگه بپریم و از درخت ها بالا بریم. این دم که دوستانت فکر می کنن یه چیز مسخره اس، باعث میشه  تا میمون ها راحت بتونن از شاخه ها آویزون بشن.
زبل که این مطلب براش جالب شده بود،  بعد شنیدن این حرف ها سریع لباس هاش رو پوشید و کتاب و دفترش رو برداشت و به سمت مدرسه حرکت کرد. زبل متوجه شده بود که  وقتی حیوونی اون رو مسخره می‌کنه، نباید  ناراحت بشه و از اون مشکل فرار کنه، بلکه باید سر جاش بایسته و با تموم وجود از کار خودش دفاع کنه.
(شاخصه: خودشناسی و کرامت بخشی)

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
3 + 5 =
*****