نقد معیار فعل اخلاقی در نظریه اخلاقی کانت

07:08 - 1400/08/17

لازمه تصور خدا به عنوان هماهنگ کننده بین فضیلت و سعادت این است که خدا انسان را مجبور به عمل اخلاقی بکند که در این صورت، خود مختاری آن ها از بین می رود .

نقد معیار فعل اخلاقی در نظریه اخلاقی کانت

وقتی استدلال کانت را به صورت معکوس درآوریم استدلال او عقیم می ماند و نتیجه بخش نیست: ما از مشاهده جهان نتیجه می گیریم که برترین خیر و استکمال اخلاقی ما، غیر قابل حصول است؛ بنابرین، ما نمی توانیم تکلیفی برای تحصیل آن ها داشته باشیم، بلکه حداکثر وظیفه ما این است که در جهت آن ها تلاش کنیم. اگر چنین تکلیفی نداشته باشیم، یکی از مقدمات استدلال کانت متزلزل می شود.

به عقیده کانت عقل واحد است؛ اما اطلاق های آن دو گونه است:
1. عقل نظری
2. عقل عملی

به اعتقاد او منشا دستورات اخلاقی، عقل عملی است. به عقیده او هر انسانی به خاطر برخورداری از قوه عقل، احساس وظیفه اخلاقی می کند و عقل عملی انجام می دهد.
رویکرد اخلاق تربیت اخلاقی کانت عقل گرا و خود باور است. در این دید گاه او عقل انسانی را به عنوان یک قاعده گذار مطلق و جهان شمول مورد توجه قرار می دهد.[1]

برهان اخلاقی کانت، اخلاق وظیفه گرایانه است و نیت تحقق غایت نهایی در جهان به وسیله اطاعت از قانون اخلاقی می باشد و هر موجود ذی عقلی کماکان خود را باید با جدیت به دستور العمل های اخلاقی پایبند بداند؛ زیرا قوانین آن قطعی بوده و به نحو نا مشروط و بدون توجه به غایت فرمان می دهد.[2]

تقریر برهان :

از نظر کانت انسان موجودی اخلاقی است و اخلاقا ملزم  ومکلف است که خود را کامل کند و به برترین خیر برساند، از آن جا که بعید است امر مطلق، ندای کاذبی باشد؛ بنابراین متعلق امر مطلق باید امکان پذیر باشد .

عقل ما به ما امر می کند که برترین خیر را طلب کنیم. برترین خیر نیز شامل دو مولفه، فضیلت تام و سعادت است که توامان هستند. همچنین فضیلت علت سعادت است و سعادت عبارت است از هماهنگی بین طبیعت و اراده و میل انسان به تعبیر دیگر، حالت موجود عاقلی است در جهان که در سراسر وجودش همه چیز مطابق میل و اراده او صورت می گیرد. اما انسان نه خالق جهان است و نه قادر به نظم بخشی طبیعت تا جهان با اراده و میل او هماهنگ شود تا بتواند فضیلت متناسب با سعادتش را مهیا سازد.

بنابراین ما باید یک علت را برای کل طبیعت فرض کنیم . که متمایز از طبیعت  و در بردارنده اساس و علت هماهنگی دقیق بین فضیلت و سعادت باشد که آن خداست.[3]

اشکالات تقریر:

الهیات اخلاقی که منظور کانت است بی نصیب از انتقادات نیست:

1. قوت واستحکام استدلال اخلاقی کانت به روشنی مبتنی بر قوت کل نظریه اخلاقی او است. این که او توانست از احکام اخلاقی به عنوان اساسی برای تبیین نیازهای کلامی استفاده معقول و موجهی بنماید، صرفا بدان دلیل بود که او حکم اخلاقی را کارکرد عقل عملی تلقی می کرد نه چیزی که از واکنش ها یا پاسخ های عاطفی ناشی شده باشد. هر انتقاد اساسی بر اخلاق کانتی طبعا الاهیات او را به مخاطره می اندازد.[4]

2. اگر منکر شویم که برای تحصیل برترین خیر و استکمال نفس، تحت الزام و تکلیفی هستیم و بگوییم که ما تنها ملزم و مکلفیم که به سمت این اهداف تحقق ناپذیر سیر کنیم، استدلال اخلاقی کانت به مخاطره می افتد؛ زیرا می توان استدلال کانت را به صورت زیر معکوس کرد: ما از مشاهده جهان نتیجه می گیریم که برترین خیر و استکمال اخلاقی ما، غیر قابل حصول است؛ پس ما نمی توانیم تکلیفی برای تحصیل آن ها داشته باشیم، بلکه حداکثر وظیفه ای که داریم این است که در جهت آن ها تلاش کنیم. اگر چنین تکلیفی نداشته باشیم، یکی از مقدمات استدلال کانت متزلزل می شود. در نتیجه،استدلال عقیم می ماند.[5]

3. لازمه تصور خدا به عنوان هماهنگ کننده بین فضیلت و سعادت این است که خدا انسان را مجبور به عمل اخلاقی بکند که در این صورت، خود مختاری آنان  را از بین می برد.
استدلال کانت حیطه وسیعی را شامل است، این هماهنگی نه تنها شامل طبیعت و اراده انسانی است، بلکه شامل رابطه انسان ها با همدیگر نیز می شود. حتی ارتباط انسان ها با هم دیگر نقش بیشتری در سعادت دارد تا ارتباط او با صرف طبیعت؛ یعنی انسانی که در جامعه زندگی می کند، رعایت احترام و حقوق او توسط انسان های دیگر بیشترین تاثیر را در سعادت او دارد.[6]

حال فردی را در نظر بگیرید که ملتزم به امور اخلاقی است یا به تعبیر دیگر انسان با فضیلتی است، که در جامعه ای زندگی می کند ولی افرادی که با این شخص سر و کاردارند رفتار شایسته ای از خود نشان نمی دهند؛ یعنی آنان با رفتار ناپسندشان سبب ناراحتی و عذاب او می شوند. این فرد استحقاق سعادت را دارد. خدا که بنا بر فرض تامین کننده سعادت است، باید سعادت این فرد را تامین نماید، یعنی متناسب با فضیلت، او را سعادتمند نماید. خدا برای تامین این سعادت باید رفتار واعمال سایر افراد را نسبت با این شخص، متناسب کند؛ یعنی آنان را مجبور به کارهای اخلاقی کند که رفتار شایسته ای نسبت به این فرد داشته باشند.

بنابراین اگر خدا آن ها را مجبور کند خود مختاری آنان از بین می رود. اگر فرض کنیم خدا هیچ توجهی به رفتار سایر انسان ها نسبت به این شخص ندارد، در این صورت بخش مهمی از سعادت او را فراهم نکرده است. یعنی این فرد به دلیل رفتار ناپسند آن ها دائما در عذاب است و چنین عذابی با سعادت او سازگاری ندارد. در نتیجه چاره ای ندارد که انسان های دیگر را مجبور به کارهای خاصی بکند.

بنابراین اگر بناست خدا در تناسب بین فضیلت و سعادتش نقش داشته باشد باید انسان ها را مجبور به کارهای شایسته بکند، که در این صورت خود مختاری آنان را از بین می برد اعمال نیز ارزش اخلاقی خود را از دست می دهند. 

اگر گفته شود که لازم نیست خدا آنان را مجبور کند، بلکه زمینه را طوری فراهم کند که از روی اختیار، هماهنگ با سعادت این شخص عمل نمایند. در پاسخ گفته می شود که اگر ما زمینه انتخاب شخصی را به گونه ای فراهم کنیم که او چاره ای جز انتخاب یک راه نداشته باشد؛ آیا می توان گفت او خود مختاری تمام دارد؟ درست است که او از روی انتخاب آن مسیر را برگزیده، ولی در واقع چاره ای جز این انتخاب نداشته است. به تعبیر دیگر، در انتخاب آن مسیر هم خدا هم خود شخص موثر بوده اند، این چیزی است که با خود مختاری کانت ناسازگار است.[7]

پی نوشت
[1] تاریخ فلسفه غرب، ج3، ص 167.
[2] تبیین و نقد فلسفه کانت، ص252.
[3] نقد قوه حکم، ص 461.
[4] خدا و فلسفه، ص 132.
[5] فلاسفه بزر گ، ص 294.
[6] فلسفه کانت، ص 102.
[7] کانت دین در محدوده عقل تنها، ص 140.
 

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
13 + 6 =
*****