کار زشت

15:26 - 1400/07/24

قصه شب برای کودکان دبستانی، قصه شب کودک و نوجوان،  قصه شب کودکان جدید، قصه شب کودکانه قدیمی، قصه شب آموزنده، قصه کودکانه ۴سال، قصه کودکانه

بسمه تعالی

کار زشت

خانم معلم مثل هر روز با آرامش خاصی وارد کلاس شد . با لبخند به بچه ها نگاهی کرد و از اون ها که به احترام ورود ایشون از جای خودشون بلند شده بودن، خواست سرجای خودشون بشینن. صندلی خودش رو به عقب کشید و آروم روی اون نشست. بعدش کتاب رو باز کرد و شروع کرد به درس دادن. زنگ ریاضی بود. بعد از چند لحظه از جاش بلند شد و با ماژیکش چند تا تمرین روی تخته کلاس نوشت. هر تمرینی رو که می‌نوشت، کامل اون رو توضیح می داد و حل می کرد. بعدش سراغ تمرین بعدی می‌رفت. یه مقدار که گذشت، خانم معلم سر ماژیک رو بست تا اون رو  سرجاش بذاره. رو به بچه ها کرد و گفت: بچه ها هفته ی بعد همین تمرین ها و تکلیف های دیگه ای رو که قبلا بهتون داده بودم، امتحان می گیرم.

بچه های کلاس که تا اون لحظه ساکت بودن و تمرین ها رو حل می کردن با شنیدن اون حرف به هم نگاهی کردن. انگار انتظار امتحان رو نداشتن. برای همین پچ‌پچ پچه‌ها شروع شد. گرگی که اصلاً از امتحان خوشش نمی‌اومد، رو به خانم معلم کرد و گفت: خانم نمیشه امتحان نگیرین؟

خانم معلم رو به گرگی کرد و با صدای آرومی گفت: اگه من امتحان نگیرم از کجا معلوم میشه کدوم یکی از شما درس خونده و کدوم یکی درس نخونده؟! بعدش هم این امتحان با بقیه امتحان ها فرق می کنه! کسی که توی این امتحان نمره خوبی بگیره، یه جایزه خوب پیش من داره.

بچه ها که می دونستن خانم معلم هیچ وقت دروغ نمیگه و جایزه هاش همیشه خوب و قشنگه، به هم نگاهی کردن . زبل که خیلی ذوق زده بود، سؤال کرد خانم فقط کسی که از همه نمره بالاتری بگیره جایزه داره؟!

(خانم معلم که داشت به کتابش نگاه می کرد سرش رو بالا آورد و گفت): نه عزیزم، به هر کدوم از شما که نمره اش بالاتر از 17 بشه جایزه میدم، در ضمن من قبلاً سؤالات رو به شما دادم. همون تمرین هاییِ که امروز و روزهای قبل حل کردیم.

اون روز تموم شد  و زنگ خورد. همه بچه ها از کلاس بیرون می‌اومدن. (زبل رو به باهوش و فیلی کرد و گفت): بچه ها بیایین از همین امروز بعد از ظهر وقتی برای بازی به پارک میریم، دفتر و کتابمون رو هم با خودمون ببریم و قبل از بازی چند دقیقه ای بشینیم و تمرین هامون رو حل کنیم. باهوش و فیلی که از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شده بودن به هم نگاهی کردن و گفتن: خیلی فکر خوبیه! باشه قبوله!

گرگی هم اونجا بود و داشت حرف های اون ها رو می شنید.  با خودش گفت: ببین این ها رو! دیگه چند تا تمرین این قدر سختگیری نداره. برین بازی تون رو بکنین! هنوز وقت هست. من خودم آخرهفته که تعطیله، می شینم و حسابی می خونم ولی الآن باید بازی کنم. گرگی رفت خونه و کیف و کتابش رو یه گوشه انداخت. این کار هر روزش بود. آخه هر وقت از مدرسه می‌اومد، کیفش رو یه کناری می انداخت و سراغ بازی پلی استیشن4 می رفت و تا آخرشب بازی می کرد.

به  روز که گرگی حسابی سرحال و قبراق بود، همینکه کلاس تموم شد و بچه ها از کلاس بیرون می رفتن، رو به پرسیاه و طوطو کرد و گفت: بچه ها میایین بریم بازی! طوطو یه نگاهی به  پرسیاه کرد و گفت: راستش دوست دارم بیام ولی قرارگذاشتیم بریم درس بخونیم. آخه من دوست دارم اون جایزه رو برنده شم و اون رو بدم به مامان جونم، آخه آخر هفته بعد تولد مامانمه. گرگی که دیگه حسابی ناامید شده بود، سرش رو پایین انداخت و به طرف پارک به راه افتاد. بین راه روبی رو دید که اون هم داشت به سمت پارک می‌اومد. گرگی تا روبی رو دید خوشحال شد و ازش پرسید: اینجایی؟

(روبی): حس درس نداشتم! هنوز وقت هست بعداً می خوونم!

گرگی و روبی بی خیال درس و بحث توی پارک بازی می کردن. روزها و شب ها گذشت، تا بالاخره شب امتحان رسید. گرگی هرچی می خوند، کمتر متوجه میشد، خیلی خسته شده بود، سرش رو روی کتابش گذاشت و شروع کرد گریه کردن. دلش می خواست بخوابه و وقتی بیدار میشه، ببینه همه چیز فقط یه خواب بوده. ولی این امکان نداشت.

موبایلش رو برداشت و به روبی زنگ زد: الو روبی! چیکار کردی؟! تونستی چیزی بخوونی؟!

روبی: نه بابا! اما یه فکری دارم!

گرگی: چی فکری داری؟!

روبی: سؤالات رو روی یه برگه بنویس تا فردا بتونی از روش ببینی؟!

گرگی:یعنی تقلب کنم؟!

روبی:آره کسی نمی فهمه؟! الآن که نمی تونی بخوونی اون همه سؤال رو! فکر بهتری داری؟!

گرگی یه مقدار مِن منِ کرد و گفت: باشه فکر خوبیه! بهتر از نمره ی کمه!

صبح امتحان رسید، کلاس شده بود لونه ی زنبور عسل! صدای آروم بچه ها مثل ویز ویز زنبور عسل توی کلاس می‌پیچید.

در کلاس باز شد و خانم معلم با یه پوشه وارد کلاس شد. برگه های امتحانی رو از داخلش بیرون آورد. از بچه ها خواست تا تموم دفتر و کتابهای خودشون رو از روی میزشون جمع کنن و فقط یه خودکار همراهشون باشه. بعد شروع به پخش کردن برگه ها کرد. امتحان شروع شد. بچه ها سؤال ها رو یکی یکی جواب می دادن.

گرگی هم مثل بقیه دوستاش جواب سؤالات رو نوشت. امتحان که تموم شد، خانم معلم از بچه ها خواست از کلاس بیرون بِرَن تا بتونه برگه ها رو هر چه سریعتر تصحیح کنه.

خانم معلم از گرگی و روبی خواست تا بمونن و به اون کمک کنن.  بقیه حیوون های کوچولو و ریزه میزه  از کلاس بیرون رفتن. خانم معلم بعد از این که دید همه بیرون رفتن، رو به گرگی و روبی کرد و پرسید: بچه ها امتحان چجوری بود؟! سخت بود یا آسون؟!

روبی و گرگی به هم نگاهی کردن با خنده گفتن: خیلی آسون بود حتماً ما نمره ی خوبی می گیریم!

 

 

خانم معلم لبخندی زد و گفت: خدا رو شکر! چه عالی! بعد گفت: بچه ها می دونستین توی کلاس یه دوربین مدار بسته داریم؟! روبی گفت: آره خانم، ولی چه فایده اون که خرابه!

خانم معلم: اتفاقاً دیروز اومدن و درستش کردن! بعد هم موبایلش رو به بچه ها نشون داد که داشت تصاویر کلاس رو نشون می داد.

گرگی و روبی دوباره به هم نگاه کردن. رنگ هر دوتای اون ها مثل گچ دیوار سفید شده بود!

خانم معلم پرسید: چرا این کار رو کردین؟! شما که به اندازه کافی وقت داشتین. چرا درستون رو نخوندین تا مجبور بشین این کار زشت رو انجام بدین؟!

گرگی که به سختی آب گلوش رو قورت می داد، رو به خانم معلم کرد و گفت: خانم راستش روبی به من یاد داد که این کار رو بکنم وگرنه من که یاد نداشتم! (روبی تا این حرف رو شنید: رنگش سرخ شد و گفت): چه ربطی داره، من فقط بهت گفتم بیا این کار رو انجام بده! مگه من دستت رو گرفتم و مجبورت کردم.

خانم معلم به اون‌ها گفت: هر دو تای شما نمره تون صفرِ! چون تقلب کردین!

بعد به گرگی و روبی گفت: تنها کاری که می تونستم براتون انجام بدم این بود که آبروی شما رو پیش بقیه دوستانتون نبرم. حالا پاشین برین بیرون و خودتون رو برای امتحان بعدی آماده کنین.

بله دوستای گل من، دنیا هم مثل یه جلسه امتحان می مونه که خدا از قبلش به ماها فرصت زیادی داده، ولی بعضی از آدم‌ها از این فرصت استفاده نمی کنن و با گناهاشون وقتی رو که دارن رو هدر میدن. روز قیامت هم که میشه وقتی خدا از ما می پرسه چرا این اشتباه رو انجام دادی میگیم شیطون گول مون زده.

(وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ  وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي  فَلَا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ  مَا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَمَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ  إِنِّي كَفَرْتُ بِمَا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ  إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ

(آیه 22 سوره ابراهیم)

شيطان (از روى ملامت به دوزخيان) گويد: همانا خداوند به شما وعده داد، وعده راست و من به شما وعده دادم، ولى با شما تخلّف كردم، من بر شما تسلّطى نداشتم، جز آن كه شما را دعوت كردم و شما (به ميل خود) استجابت كرديد. پس مرا ملامت و نكوهش نكنيد و خود را سرزنش كنيد. (در اين روز) نه من مى‌توانم فريادرس شما باشم و نه شما فريادرس من. من از اين‌كه مرا پيش از اين شريك خدا قرار داده بوديد، بيزارم. قطعاً براى ستمگران عذاب دردناكى است.)

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.